پارت پانصد و نهم :

هواپیما که روی باند نشست، گرمای مرطوب بندرعباس مثل موجی غافلگیرکننده روی صورتم پاشید. بوی نمک دریا با قیر داغ آسفالت درهم آمیخته بود و هوا مثل کوره می‌سوخت. از شیشه‌های فرودگاه، خط باریک ساحل و جرثقیل‌های عظیم بندر پیدا بود؛ شهری که انگار نفسش را با دریا تقسیم کرده بود.
همین که از سالن بیرون آمدیم، آفتاب تیز جنوبی مستقیم روی شانه‌هایم نشست. تاکسی‌ها ردیف کنار هم ایستاده بودند و

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!