پایلوت به قلم سمیرا حسن زاده
پارت پانصد و چهارده :
کوروش برگشت، با همان آرامش خاصش لبخند زد.
- عادت شده. دریا هیچوقت نمیخوابه، ما دریانوردها هم نمیتونیم.
بعد از صبحانه، قرار شد بریم خرید. من ذوق داشتم برای پر کردن خانهمان با چیزهایی که رنگ و بوی من را داشته باشد. بازار بندر انگار همیشه پر از شلوغی و رنگ بود؛ باز هم بوی ادویهها تو هوا پیچیده بود، صدای فروشندهها، ماهیهای تازه روی یخ، لباسهای محلی پر از رنگ و نقش… همهچ
لطفا صبر کنید...