پایلوت به قلم سمیرا حسن زاده
پارت پانصد و دوازده :
خیابانهای بندرعباس پر بود از رنگ و بو؛ زنها با لباسهای محلی، شاد و پرنقش، مردها بعضی دستار بسته و بعضی صندل ساده به پا داشتند. همه چیز گرم و زنده بود. صدای دستفروشها از هر طرف میآمد؛ یکی خرما میفروخت، یکی ادویه، یکی صدفهای رنگارنگی که از دریا جمع کرده بود.
نسیم نمکی دریا همه جا بود؛ انگار بوی دریا با هر قدم همراه بود. کوروش دستم را گرفته بود و با حوصله از هر چیزی میگفت. ج
لطفا صبر کنید...