پایلوت به قلم سمیرا حسن زاده
پارت پانصد و پانزده :
چند روز توی بندر مثل برق و باد گذشت. هر صبح با بوی دریا و صدای مرغان دریایی بیدار میشدم و هر شب با خستگی خوشایند از گردشها و بازار و قدمزدنهای ساحلی، کنار کوروش روی تاب حیاط مینشستم.
و حالا روز موعود رسیده بود.
چمدانها آماده کنار در ایستاده بودند. دلم مثل پروانهای در قفسهی سینهام میلرزید؛ هیجان و ترس در هم آمیخته بودند و شوقی خاموشنشدنی در رگهایم جریان داشت. سا
لطفا صبر کنید...