پارت پانصد و سوم :

قلبم فشرده شد. از جا برخاستم، بی‌آن‌که توان گفتنِ کلمه‌ای را داشته باشم. بارِ سنگینِ اسراری که یک‌باره بر سینه‌ام نشست، نفسم را می‌برید.
قدمی به سمت در برداشتم، اما پیش از آن‌که فاصله کامل شود، بی‌اختیار لب باز شد:
- پیروز باید به سزای کارش برسه.
صدایم لرزان بود؛ اما در تهِ آن لرز، عزم پنهانی موج می‌زد.
او با اضطراب دستش را به میله‌ها فشرد، لحنش خواهش‌آمیز شد:
- نه

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!