پایلوت به قلم سمیرا حسن زاده
پارت پانصد و یک :
سرش را تکان داد و لحظهای نگاهش دور شد. بعد با لحنی گرفته آغاز کرد:
- نه… من خیلی ترسیده بودم. چند وقت بعدِ اون اتفاق رفتیم پیش مادربزرگم. وقتی پدربزرگم سکته کرد، دیگه نیازی نبود دزدکی همو ببینیم. برگشتیم رامسر پیش خانوادهی مادریم. بعد از چند ماه، اونجا با مهشید آشنا شدم و بعد هم ازدواج کردیم. بعد فهمیدم بابای مهشید همون بابای پیروزه…
مکثی کرد. گلویش خشک شد، چند بار پلک زد و دوبا
لطفا صبر کنید...