پایلوت به قلم سمیرا حسن زاده
پارت پانصد و هفده :
ملوانانی که سرگرم کار بودند، با دیدن کوروش احترام گذاشتند و سلام نظامی دادند. رد غرور در نگاهش درخشید و لبخند بیاختیار روی لبم نشست. در همان لحظه، بیش از هر زمان دیگری به او بالیدم.
کوروش لحظهای مکث کرد، برگشت و چشم در چشمم دوخت:
- خب، خانم دریانورد... از همین حالا اینجا خونهی دومته.
شیطنتی پنهان روی لبم نشست. سرم را کمی خم کردم و با ذوقی که نمیشد پنهان کرد، پاسخ دادم:
-
لطفا صبر کنید...