پایلوت به قلم سمیرا حسن زاده
پارت پانصد و هجده :
وسایل را داخل کابین جا دادیم. من با شوق لباسها را در کمد چیدم و خوراکیهایی را که از بندر گرفته بودم روی میز گذاشتم. فضای کوچک اتاق ناگهان رنگ زندگی گرفت؛ انگار حضور من همهچیز را نرمتر و صمیمیتر کرده باشد. کوروش خندهای از سر شیطنت کرد و نگاهش پر از گرما بود. من با ذوق به بستهی پفکی که در دست داشتم نگاه کردم، و همان لحظه حس کردم این کابین ساده قرار است به پناهگاه کوچک ما در دل دریا
لطفا صبر کنید...