پارت پانصد و ششم :

دست‌هایش دستم را محکم گرفتند و لبخند زد؛ نگاهش مهربان و آرام بود، انگار می‌خواست تمام سختی‌های سفر را پشت در ویلا جا بگذارد.
- می‌دونی، این بار سفرمون یه خوبی داشت. بین همه‌ی خستگی‌ها، خبر خوشی هم شنیدم. یکی از دوستای نزدیکم، همون مهندس موتور کشتی، خبر داد که زنش بارداره. همه‌ی بچه‌ها تو کشتی براش ذوق کرده بودن. انگار اون خبر خستگی همه‌مون رو نصف کرد.
با لبخند گوش دادم. دیدن ب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!