پارت پانصد و پنجم :

به محض خروج از سالن، اشک‌هایم مثل سیل از چشم‌هایم سرازیر شدند. نفسم گیر کرده بود و بغض گلویم را می‌فشرد. پاهایم می‌لرزیدند و به زور خودم را به ماشین رساندم، پشت فرمان نشستم.
در سکوت پارکینگ، بغضم ترکید. صورتم را در دست‌هایم گرفتم و هق‌هق کردم؛ همه‌ی آن رازها، همه‌ی آن سال‌ها، و جمله‌ی آخر فرزین، مثل کوهی سنگینی روی سینه‌ام نشسته بود.
بعد از یک دل سیر گریه، خودم را جمع و جور

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!