پایلوت به قلم سمیرا حسن زاده
پارت پانصد و پنجم :
به محض خروج از سالن، اشکهایم مثل سیل از چشمهایم سرازیر شدند. نفسم گیر کرده بود و بغض گلویم را میفشرد. پاهایم میلرزیدند و به زور خودم را به ماشین رساندم، پشت فرمان نشستم.
در سکوت پارکینگ، بغضم ترکید. صورتم را در دستهایم گرفتم و هقهق کردم؛ همهی آن رازها، همهی آن سالها، و جملهی آخر فرزین، مثل کوهی سنگینی روی سینهام نشسته بود.
بعد از یک دل سیر گریه، خودم را جمع و جور
لطفا صبر کنید...