پارت پانصد و دوم :

سکوت مثل پتک کوبید توی قلبم. بغض گلویم را می‌فشرد و قلبم می‌لرزید.
ناگهان سرش را پایین انداخت. دست‌هایش روی میز مشت شد و صدایش لرزید:
- من نامرد نبودم… اون رابطه هم یه‌طرفه نبود، دوطرفه بود. من بدون اینکه بفهمم، عاشقش شده بودم… اونم بی‌تفاوت نبود. اما وقتی از اون سفر لعنتی که باعث مرگ داریوش شد برگشتم، حنا نبود. گفته بودن اسباب‌کشی کردن. من هیچ آدرس و شماره‌ای ازش نداشتم. هیچی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!