پایلوت به قلم سمیرا حسن زاده
پارت پانصد و هفتم :
روی تاب نشسته بودم، نسیم ملایمی از لابهلای شاخهها میگذشت و موهایم را بازی میداد. قلبم آرام میتپید، اما ذهنم پر از آشوب بود. کوروش نگاهش را به تاریکی دریاچهی خیال دوخته بود، انگار که در ژرفای آبها پاسخی برای رازهای زندگی جستجو میکرد.
- میخوای برات از زندگی تو کشتی بگم؟
میخواستم، مخصوصاً اکنون که افکار سرکشم در حوالی زندان و آن مرد میگشت.
- اهوم، میخوام. همه چیز
لطفا صبر کنید...