پایلوت به قلم سمیرا حسن زاده
پارت پانصد و نوزده :
عرشه خلوت شده بود. بیشتر خدمه در بخشهای خودشان بودند؛ فقط گاهگاهی قدمی یا فریادی کوتاه از دور در گوشهای میلغزید. کنار نرده ایستاده بودیم؛ نسیم خنک دریا صورتم را نوازش میداد و بوی شور آب همهجا را پر کرده بود.
کوروش با چهرهای جدی و در عین حال آرام به افق خیره شده بود. نور غروب خطهای صورتش را برجسته میکرد و نگاهش مثل نقشهای از روزهای دریا جلویم گسترده بود. دستم را در دستش
لطفا صبر کنید...