پارت پانصد و شانزده :

کوروش با لبخند رضایت کنارم ایستاده بود؛ درست شبیه کسی که پس از سال‌ها غربت، دوباره به خانه‌ی حقیقی‌اش بازمی‌گردد. برق نگاهش وقتی به کشتی دوخته می‌شد، بی‌هیچ تردیدی نشان می‌داد دریا برای او تنها شغل نیست؛ عشقی است که ریشه در جانش دارد.
صدای پرهیجانش در گوشم نشست، لرزی خفیف در تنم انداخت:
- حنای من... این همون جاییه که همیشه برات تعریف می‌کردم، جایی که همه‌ی رو‌یاهام باهاش گر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!