پارت پانصد و هشتم :

کوروش بعد از کمی مکث، لبخند نیمه‌کاره‌ای زد و نگاهش روی چشم‌هایم قفل شد.

- حنا خانم... اینو خوب یادت باشه. اگه روزی باردار شدی، دیگه نمی‌تونم همراهی‌ت رو تو سفرهام داشته باشم. قانون اجازه نمی‌ده، دل دریا هم رحم نداره...

قلبم لحظه‌ای از تپش افتاد، بعد با شدتی تازه به سینه‌ام کوبید. صدای پرصلابتش که همیشه شبیه موجی از دوردست دریا می‌آمد، حالا درست کنار گوشم لرز داشت. زبا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!