پایلوت به قلم سمیرا حسن زاده
پارت پانصد و هشتم :
کوروش بعد از کمی مکث، لبخند نیمهکارهای زد و نگاهش روی چشمهایم قفل شد.
- حنا خانم... اینو خوب یادت باشه. اگه روزی باردار شدی، دیگه نمیتونم همراهیت رو تو سفرهام داشته باشم. قانون اجازه نمیده، دل دریا هم رحم نداره...
قلبم لحظهای از تپش افتاد، بعد با شدتی تازه به سینهام کوبید. صدای پرصلابتش که همیشه شبیه موجی از دوردست دریا میآمد، حالا درست کنار گوشم لرز داشت. زبا
لطفا صبر کنید...