پایلوت به قلم سمیرا حسن زاده
پارت پانصد و بیست :
نور لرزان شمعها روی آب میرقصید، مثل ستارههایی که آرام در دل شب غوطهور بودند. بوی قهوه در هوا پیچیده بود، زنده و شیرین، انگار بندری پر از خاطره را به این کابین کوچک آورده باشند. و بعد... او. کنار صندلی ایستاده بود، موهایش رها، با لباسی زیبا لبخندش نرم و آرام. نگاهش همان نگاهی بود که میتوانست هر دریای طوفانی را آرام کند.
- خوش اومدی دریانورد من…
همانجا دلم لرزید. خستگی، کشیک
لطفا صبر کنید...