پارت پانصد و بیست :

نور لرزان شمع‌ها روی آب می‌رقصید، مثل ستاره‌هایی که آرام در دل شب غوطه‌ور بودند. بوی قهوه در هوا پیچیده بود، زنده و شیرین، انگار بندری پر از خاطره را به این کابین کوچک آورده باشند. و بعد... او. کنار صندلی ایستاده بود، موهایش رها، با لباسی زیبا لبخندش نرم و آرام. نگاهش همان نگاهی بود که می‌توانست هر دریای طوفانی را آرام کند.
- خوش اومدی دریانورد من…
همان‌جا دلم لرزید. خستگی، کشیک

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!