پارت پانصد و یازده :

سکوتی کوتاه بین‌مان نشست؛ تنها موج‌ها بودند که بی‌وقفه روایت خود را ادامه می‌دادند.
کوروش آرام به حرف آمد:
- می‌دونی حنا، این غروب‌ها برای من همیشه معنی خاصی داشتن. هر بار که از سفر برمی‌گردم، دلم می‌خواد اولین غروبم رو اینجا باشم... کنار کسی که عاشقانه دوسش دارم.
لیوان را روی میز حصیری میان‌مان گذاشتم. قلبم محکم‌تر از همیشه می‌تپید، حس می‌کردم در این غروب، در این بالکن

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!