پایلوت به قلم سمیرا حسن زاده
پارت پانصد و یازده :
سکوتی کوتاه بینمان نشست؛ تنها موجها بودند که بیوقفه روایت خود را ادامه میدادند.
کوروش آرام به حرف آمد:
- میدونی حنا، این غروبها برای من همیشه معنی خاصی داشتن. هر بار که از سفر برمیگردم، دلم میخواد اولین غروبم رو اینجا باشم... کنار کسی که عاشقانه دوسش دارم.
لیوان را روی میز حصیری میانمان گذاشتم. قلبم محکمتر از همیشه میتپید، حس میکردم در این غروب، در این بالکن
لطفا صبر کنید...