لیست کلیه پارتهای رمان پاناسیا : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 137
-
رمان پاناسیا - پارت 1
فصل اول یک. شبیه بارون . . با لبخند زیبایی که مهمان لبانش بود، بالاخره از خطوط کتابِ سبز رنگش، دل کند و آن را بست. به پشتی صندلی اش تکیه داد و نفسش را آزاد کرد. هنوز نتوانسته بود کاملا از فضای آن کتاب و حتی از جلدش، چشم بگیرد! و هنوز آن لبخند، قصد ترک لبانش را نداشت. انگشتانش را به آرامی ر...
بروزرسانی در : ۱۰۱۶ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 2
- امشب باز هم زیادی از خودت کار کشیدی ماما! کرکرههای مغازه کوچک را پایین داد و دستما کنار طاقچه را برداشت . - اگه به پولش احتیاج نداشتیم ، من هم دیگه تو اون کافه کار نمیکردم! آخرین میزی بود که دستمال کشید. دستمال را روی شانه اش گذاشت و درحالیکه اسپری را روی میز می گذاشت، روی صندلی کناری پیرز...
بروزرسانی در : ۱۰۱۶ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 3
دو. خیره شدن میشد گفت اصلاً یادش نمیآمد، که دقیقاً کی خیره شدن به برج، روتین روزانهاش شده بود؟! فقط میتوانست بفهمد که نیرویی اجتناب ناپذیر، هر روز پاهایش را به این سوی خیابان و روبروی برج میکشاند! و مجبورش میکرد تا تقریباً بیست دقیقه از سهمیه ی عمر روزانهاش را به آن خیره شود. عجیبت...
بروزرسانی در : ۱۰۱۶ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 4
ورودش را زنگهای خوش صدای بالای در بزرگ و چوبی کافه، به حاضرین اعلام کرد. به محض ورود، نگاهش را به اطراف چرخاند و در حالی که درِ پشت سرش به طور اتوماتیک بسته میشد، به سرتاپای خودش نگاهی انداخت. پیراهن مردانه ی کرم رنگ پوشیده بود، که آن را درونِ شلوارِ پارچهای قهوهای رنگش فرو کرده بود و کیف چ...
بروزرسانی در : ۱۰۱۶ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 5
سه. الینارز نمیدانست که آن شب قصد دارد کتابش را باز کند یا نه. بالای تلفن همراهش را در حد فاصل لب پایین و چانهاش گذاشته بود و میان انگشتان هر دو دستش فشار میداد. طوری که بند انگشتهایش سفید شده بودند. به پیامی که چند دقیقه پیش فرستاده بود فکر میکرد. پیامی که شمارهاش را در اختیار الینارز ق...
بروزرسانی در : ۱۰۱۶ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 6
کتاب را بست و داخل قفسه فلزی قرار داد. خمیازهای کشید و با سر انگشتانش، آرام چشمانش را مالید. در حالی که دستانش همچنان جلوی دیدش را گرفته بودند و سرش رو به پایین بود، از انبار خارج شد. چرا که در آن مکان واقعاً نیازی نداشت که حواسش به اطرافش باشد! مخصوصاً از آنجایی که بیشتر وقتش را آنجا میگذراند...
بروزرسانی در : ۱۰۱۶ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 7
چهار. رهگذر به او نگاه میکرد و لحظه به لحظه دلش بیشتر برایش تنگ میشد. با اینکه حالا درست روبروی او نشسته بود! انگار که طوفان خوابیده باشد و حالا به خودت اجازه داده باشی که فکر کنی به هولناک بودن آنچه پشت سر گذاشته ای! یک سال؟! یکسال ندیدنش؟ چه دنیای بیرحمی که دختر را از مادرش جدا میکند!...
بروزرسانی در : ۱۰۱۶ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 8
پنج.لعنت بهت! - نبودی دیروز؟! آسمان ظرفها را از سینی، داخل سینک گذاشت و به سارایی نگاه کرد که ظاهراً او را مخاطب قرار داده بود! و در حال چیدن ماگ های چوبی در جای مخصوص خودشان، در زیر کانتر بود. - اولش که به خاطر مامانم موندم خونه. بعدش برای مغازه مادربزرگم چیزی پیش اومد که اومدنم نشد ! د...
بروزرسانی در : ۱۰۱۳ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 9
:« دختر که در فضای عشق، با فرشته پر و بال میزد و از عالم جسم و تن بیخبر بود. سر تا پای جانش در دریای بیپایان عشق غرق شده بود. به جان و جانان رسیده بود و در میان امواج کوه پیکر و طوفانهای عشق، دست و پا می زد و به آهنگ نوازندگان نغمه ملکوتی گوش میداد. دم به دم بر شور و هیجانش افزوده میگشت. ا...
بروزرسانی در : ۱۰۰۹ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 10
شش.ERO شاید حتی چند ثانیه هم از خشک کردن دستهایش نگذشته بود که با باز شدن در کافه، چشمش به مادر و مادربزرگش افتاد. میدانست قرار بود امروز به دید محل کارش بیایند و مهمانش باشند! اما آنها چهل دقیقه زودتر از قرارشان رسیده بودند. مهم نبود! آنها هم مثل او ذوق داشتند. آسمان کانتر را دور زد و خودش...
بروزرسانی در : ۱۰۰۵ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 11
**************************** بالاخره توانستند آن شمع لعنت شده را در حد دو ثانیه روشن نگه دارند، تا الینارز فوتش کند. با فوتِ او، پدرش با خنده ای از ته، دل دست زد. الینارز نگاهش کرد و گلویش از بغض لرزید. برای آن خنده های زیبایی که خیلی کمیاب بودند! در آن لحظه دلش میخواست زمان توقف کند تا ب...
بروزرسانی در : ۱۰۰۳ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 12
هفت.اسمِ تو . قبل از اینکه بتواند حریف پاهایش شود، قدم هایش دوباره تند شد. او سعی میکرد! واقعا داشت تمام سعی اش را میکرد که آرام تر قدم بردارد! حتی خودش را مجبور میکرد به انواع چرت و پرت ها فکر کند، اما به سرعت قدم هایش نه! مثلا با خودش فکر میکرد چه خوب که نرده ای که ایستگاه اتوبوس را به و...
بروزرسانی در : ۱۰۰۲ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 13
تقریبا پنج ساعت میشد که آن مشتری ویآیپی پشت میز نشسته بود و آسمان دیگر کلافه بود! او از استرس سرگیجه و حالت تهوع گرفته بود. سعید با لیمونادی که چند دقیقه پیش برایش آورده بود، سعی در آرام کردنش داشت، اما تمام حواسِ آسمان به آن مردی بود که در حال کشیدنِ خطوط، روی آن آیپد لعنتی اش بود و به هیچ...
بروزرسانی در : ۹۹۹ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 14
هشت. یه تیکه از من! . . داشت کلیدش را داخل قفل میچرخاند که آسیه خانم با عجله از مغازه پسرش بیرون آمد. - آسمان جان؟! بیا مادر! آسمان کلید را از در بیرون کشید و سلام داد. آسیه خانم به او اشاره کرد که به دنبالش بیاید و خودش دوباره وارد مغازه شد. آسمان به دنبال او کشیده شد. خود آسیه خانم را نمی...
بروزرسانی در : ۹۹۵ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 15
آسمان از غیر منتظره بودنِ مرد متنفر بود. باید به این عادت میکرد که مرد او را متعجب میکند. از طریق راههای خاص! باید عادت میکرد اما در این لحظه تردیدِ مرد متعجبش کرد و باعث شد به سادگی جوابش را بدهد. - چون نمیخواستم فکر کنید نقاشیتون نظرمو جلب میکنه! مرد سکوت کرد و آسمان نیاز داشت تا آن سکوت ...
بروزرسانی در : ۹۹۳ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 16
نُه.بویِ دیدارت . . ضربه هایی که برای اجازه ی ورود به در اتاقش برخورد میکردند، کمی بیش از حد معمول بلند بودند. الینارز از پشت میزش بلند شد و با گفتن بفرمایید، پدرش را به داخل اتاق راهنمایی کرد. در پر مکث تر از همیشه باز شد. این مکث الینارز را وادار به برداشتن قدمی به سوی در کرده بود. قبل ...
بروزرسانی در : ۹۹۱ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 17
-تا وقتی که شخصا این مسئله رو بررسی کنم هیچکدومتون تو کلاسا شرکت نکنید! و چرخید تا خروجی نمایشی و آتشین را به اجرا درآورد، اما غافل شده بود از طلسم آن در لعنت شده! چرا که جمله های دخترش او را در همان نقطه چندین بار قبل میخکوب کرد. -نه پدر! من مهم نیستم ولی نمیتونید این کارو با آسمان بکنید... ...
بروزرسانی در : ۹۸۸ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 18
راه زیادی نبود ولی سرما طولانیترش میکرد. به هوای زود آمدن و نزدیک بودنِ راه، چیزی از روی مانتو نازکِ تنش نپوشیده بود و حالا پشیمان بود! هنوز چند قدم به مغازه مانده بود که صدای رعد و برق او را در جای خود خشکاند. با بهت به آسمان خیره شد و که کاملا آماده باریدن بود... و منتظر ماند... و منتظر......
بروزرسانی در : ۹۸۵ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 19
سارا با ناباوری دستمال را از روی شانه اش کشید و با حرص روی کانتر کوبید. آسمان به عکس العمل او خندید. -دو هفته گذشته و تو الان باید بهم بگی؟! خندیده بود ولی واقعا از ته دل نبود. احساسات عجیبی از آن شب به روح و جسمش هجوم آورده بودند و تمامش حالا پر از استرس بود! دو هفته بود که از آرامش ذهن و ...
بروزرسانی در : ۹۸۳ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 20
مرد حالا نگاهش نمیکرد و به میز چشم دوخته بود. پس از ثانیههایی سکوت به سمت کیفش چرخید و با آرامش زیپ آن را باز کرد. آسمان که از دست خودش حرصش گرفته بود، سر آن مرد خالی اش کرد؛ - جرئت نکنید که کیف پولتونو در بیارید! مرد پوزخندی زد و دوباره به چشمهایش نگاه کرد. آسمان نگاه از او گرفت و ص...
بروزرسانی در : ۹۸۱ روز پیش
