پارت بیست :



مرد حالا نگاهش نمی‌کرد و به میز چشم دوخته بود. پس از ثانیه‌هایی سکوت به سمت کیفش چرخید و با آرامش زیپ آن را باز کرد. آسمان که از دست خودش حرصش گرفته بود، سر آن مرد خالی اش کرد؛

- جرئت نکنید که کیف پولتونو در بیارید!

مرد پوزخندی زد و دوباره به چشم‌هایش نگاه کرد. آسمان نگاه از او گرفت و صدایش را شنید؛

- همچین قصدی نداشتم!

مرد کیف آیپدش را خارج کرد و درØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • بنفش علی

    0

    آسمان انگار یه بار به خواست پدرش ازدواج کرده انگار گفت با پسر عموش

    ۸ ماه پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    بله یکبار جدا شده :)

    ۸ ماه پیش
  • ایلار

    0

    چرا من یه چیزی و نمیفهمم؟ این مرده که تو کافه است و اسمان ازش خوشش میاد چرا انگار بابای الیناست یا من قاطی کردم😐

    ۹ ماه پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    جواب سوالت دو سه تا پارت جلوتر منتظرته! :)

    ۹ ماه پیش
  • ترمه

    0

    این پارت هم خیلی قشنگ بود

    ۲ سال پیش
  • فاطمه ❤️

    0

    خیلی متن های احساسی و عاشقانش زیبا و آرام هستن عالی🌟🌟🌟👏👏

    ۲ سال پیش
  • سمیه محمدی

    0

    اخ ک انگار ی پاتیل یخ گذاشتن رو جیگرم وقتی اسمان جوابشو داد.این پارت هیجان داست

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    0

    عالی بود

    ۳ سال پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    🧡🌱🔮

    ۳ سال پیش
  • رها

    0

    سلام عزیزم پارت زیبایی بود آفرین منتظر پارت های بعدت هستم خداقوت💞

    ۳ سال پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    مرسی که همراهمی خوشگلم :) ❤️💞❤️

    ۳ سال پیش
  • Maryam...

    0

    عالی بود عالی بی صبرانه منتظر ادامه پارتها هستم 😍😍😍😍🌸

    ۳ سال پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    عزیزدلمییی❤️💞❤️ تو پارت امروز قراره بیشتر حیانو بشناسین :)

    ۳ سال پیش
  • مهدیه

    3

    خدایی این پارتش خیلی جذاب بود مخصوصا با شوخی های حیان

    ۳ سال پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    خودم به شدت عاشقش بودم :)

    ۳ سال پیش
  • هاناخانوم

    2

    به به چه پارت قشنگ وپروپیمونی،🌹🌹آخی عزیزم خوب بود این سری باهم بیشترحرف زدن خوبه که حیان آینده خودشاباوجودآسمان رنگی میبینه

    ۳ سال پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    قربونت برم خو! خدارو شکر مه دوسش داشتی خودم خیلی ذوق داشتم برای این پارت

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    1

    ای وای آسمان وحیان هردوشریک زندگی بی وجدان داشتن

    ۳ سال پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    :(((

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️