لیست کلیه پارتهای رمان پاناسیا : پارت های 101 تا 120
تعداد کل پارت های منتشر شده : 137
-
رمان پاناسیا - پارت 101
پنجاه و دو. نقره تاب! . . آسمان میان سکوت شب، که تنها صدای ساعت و گاهگداری ضربان نامنظم قلبش آن را میشکست، روی تختش جابهجا شد. نگاهش به سقف خیره مانده بود، اما ذهنش پرسه میزد. چیزی درونش ناآرام و بیقرار او را فرا میخواند. ساعت را نگاه کرد؛ هنوز تا اذان ساعتی مانده بود، اما دلش تاب نیاور...
بروزرسانی در : ۶۶۷ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 102
دقایقی بعد، از ساختمان خارج شد. با آرامش از پلهها پایین رفت. تک تک قدمهایش آرام و محکم بر زمین میخورد. برگههای سفته هنوز در دستش بود و هیچ توجهی به اطرافش نداشت. در سکوت شب و زیر باران نمنم، اجازه داد که قطرات باران بر صورتش بریزند و تنش مهمان عطر باران شود. بوی نم خاک و هوای تازه احساس آرام...
بروزرسانی در : ۶۶۵ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 103
آسمان آرام و بیصدا از اتاقش بیرون آمد. نور ملایم آشپزخانه از پائین پیدا بود. به قصد برداشتن لیوانی آب، قدمهای نرم و آرامی برداشت. وقتی به آخرین پله رسید، تصویر که دید او را متوقف کرد. حیان روی زمین و پشت اپن نشسته بود، با حالتی درهم و خسته، پای چپش را صاف کرده و پای راستش را خم کرده بود. آ...
بروزرسانی در : ۶۶۳ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 104
پنجاه و سه. سطرهای بیصدا! صبح آفتابی عید فطر، همه چیز انگار رنگ تازهای گرفته بود. بعد از مدتها، زندگی به همه شان فرصت داده بود که دور هم جمع شوند. هما، آسمان، و الینارز کنار آرمان، یونا و دانیال نشسته بودند؛ جهان کوچکشان کامل شده بود. هوای خانه پر از عطر نان تازه و چای بود. میز صبحانه با ...
بروزرسانی در : ۶۶۰ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 105
بهسمت اتاق سابق حیان رفت. در را باز کرد و هوای ساکت اتاق به صورتش خورد. هنوز بوی خفیفی از او در فضا مانده بود. آسمان به آرامی داخل شد، در را پشت سرش بست و کنار پنجرهی قدیمی ایستاد. گوشیاش را از جیبش درآورد. شمارهی ماما را گرفت و منتظر شد. انگشتانش روی شیشهی سرد پنجره میلغزید و افکارش دور و...
بروزرسانی در : ۶۵۸ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 106
آسمان با تردیدی که در نوک انگشتانش موج میزد، دستگیرهی در را پایین کشید. در بهآرامی باز شد و فضایی آشنا در برابرش قرار گرفت. قلبش که تا لحظهای پیش تندتر از همیشه میتپید، حالا کمی آرامتر شده بود. انگار خودش را به ضربان این اتاق سپرده بود! قدم به درون اتاق گذاشت و در را پشت سرش بست. هوای ات...
بروزرسانی در : ۶۵۶ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 107
پنجاه و چهار. رهایی سکوت! شاید دو ساعت گذشته بود که آسمان بالاخره به طبقه بالا برگشت. سرش هنوز کمی سنگین بود، اما قدمهایش سبکتر از قبل به نظر میرسید. در حالی که افکارش در هم میپیچید و احساساتش همچنان از جایی عمیق در درونش میجوشید. به سمت آشپزخانه قدم برداشت. هما و الینارز در آشپزخانه مش...
بروزرسانی در : ۶۵۲ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 108
آسمان نفسش را حبس کرد، به آن لبخند و نگاه عمیق الینارز که میدید، چیزی در دلش میریخت. کلمات در ذهنش دور میزدند و در یک آن، همه چیز بیشتر از پیش پیچیده و مبهم میشد. وقتی الینارز از روف گاردن خارج شد، سکوتی نرم و سنگین جای حضورش را گرفت. آسمان روی تاب نشست، دستهایش را دور زانوهایش حلقه کرد و...
بروزرسانی در : ۶۵۱ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 109
سهیل به آسمان خیره شده بود. در چشمانش حسی غریب موج میزد، ترکیبی از دلشکستگی و چیزی که شاید امید میشد نامید. لحظهای آهی کشید و صدایش وقتی سکوت را شکست، لرزش اندکی داشت: -خیلی وقت بود فکر میکردم دیگه امیدی باقی نمونده... ولی حالا که شما رو اینطور میبینم، شاید... شاید چیزی برای گفتن باشه. ...
بروزرسانی در : ۶۴۶ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 110
فضا همچنان پر از سنگینی بود. سکوتی که پس از صحبتهای سهیل به درون اتاق خزیده بود، حالا از هر دیواری نفوذ کرده بود. چهرههای حاضر در اتاق، در دل شب پیچیده در تاریکی، هر کدام در ذهن خود غرق در افکار و احساساتی بودند که هیچکدام نمیتوانستند آنها را به زبان بیاورند. الینارز، با نگاه خیرهای که به س...
بروزرسانی در : ۶۴۶ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 111
پنجاه و پنج . اقیانوس و نور مهتاب! . . نورهای سالن همانند ریسههای طلایی در دل آسمانی مخملین، درخششی چشم گیر داشتند. سقف بلند با چراغهای کریستالی پرنور، سایههایی نرم و لطیف بر دیوارهای زرشکی و طلایی میافکند. پردههای ضخیم مخملی که نقوشی از افتخارات کمپانی بر آنها حک شده بود، گوشههای سالن ...
بروزرسانی در : ۶۴۶ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 112
پنجاه و چهار. دومین غروب! صدای چرخیدن کلید، داخل قفل، باعث شد سرش را بچرخاند. کسی داشت وارد می شد . حیّان دیدی به راهرو نداشت . پس ماگش را روی میز گذاشت و به طرف راهرو رفت.آسمان بود! که داشت چمدانش را داخل میکشید! ماسکی مشکی ، روی صورتش بود. اما چطور بود که آن تکه پارچه ای که کل صورتش را پ...
بروزرسانی در : ۶۳۹ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 113
پنجاه و پنج. اقیانوس و نور مهتاب! . . ماشین آرام و بیصدا در جاده ساحلی حرکت میکرد و سکوت سنگینی فضای بین آسمان و حیان را پر کرده بود. آسمان، با همه تلاشی که میکرد، نمیتوانست از افکارش فاصله بگیرد. قلبش به شدت میزد. از لحظهای که سوار ماشین شدند، تمام بدنش در یک وضعیت عجیبی قرار گرفته بود؛...
بروزرسانی در : ۶۳۸ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 114
الینارز از جایش بلند شد و دست آسمان را گرفت. -پاشو دیگه، بس که نشستی غر زدی! بریم بیرون، قراره تو ساحل آتیش روشن کنیم. دانیال هم قول داده جوجهها رو کباب کنه. بهتر از این؟ آسمان با تردید بلند شد و به دنبالش راه افتاد. به شیشههای بلند نشیمن نگاه کرد. نور مهتاب روی سطح دریا میرقصید و موج...
بروزرسانی در : ۶۳۷ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 115
نیمه شب بود. همه خانه در خواب... ماه، همچون فانوسی خاموش در آسمان شناور بود و نور نقرهگونش بر سطح دریا انعکاس مییافت. امواج آرام دریا به نرمی به صخرهها میکوبیدند، انگار که زمزمههایی نامفهوم از دل طبیعت برمیخاست. صدای باد، آرامش عجیبی را در فضای تاریک شب پخش میکرد؛ سکوتی که پیش از طوفا...
بروزرسانی در : ۶۳۶ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 116
پنجاه و شش. این خالیه؟ صبح روز دوم سفر، الینارز با صدای تلفن بیدار شد. هما با صدایی شاداب با نامزدش صحبت میکرد. با چشمان بسته صدای خندههای هما به گوشش رسید و باعث شد که لحظهای لبخند بزند. چشمانش را مالید و نشست. هما با سر به او سلام داد و الینارز خندید. وقتی به سمت آسمان نگاه کرد، او را د...
بروزرسانی در : ۶۳۶ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 117
پنجاه و هفت.آتیش بازی! . . چمدان را محکم در دستانش گرفته بود، اما نگاهش هنوز به آسمان بود. آسمان، در حالی که نمیتوانست میان گریه، جلوی خودش را بگیرد، لبش را گاز گرفت تا خندهاش را کنترل کند، اما بیفایده بود. لبهایش بی اراده کش آمدند. لبخندی که رد عظیمی از شرم در میانش پنهان بود. حیان پرسید؛ ...
بروزرسانی در : ۶۳۴ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 118
قطرهای اشک، آرام و بیهیچ مقاومتی، از گوشه چشم حیان لغزید و مسیر گرمی روی گونهاش باقی گذاشت. این اشک نه از سر ضعف بود، نه اندوه، بلکه فریادی خاموش از دردی عمیق و عشقی بیپایان؛ اشکی که بار سالها حرف نزدن، سرکوب کردن، و انکار را بر دوش میکشید. حالا، در میان این بوسهای که حقیقتی بیش از کلمات د...
بروزرسانی در : ۶۳۴ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 119
آماده شده و لباسهای سبک و راحتش را پوشیده بود. از اتاق سه نفره شان بیرون آمد. فضای خانه در سکوتی آرام غرق بود، با چراغهایی که خاموش بودند و تنها نور ضعیفی از گوشه و کنار، از پنجرهها یا لامپهای شبتاب، سایههای ملایمی بر دیوارها میانداخت. قدم به قدم به سمت سالن رفت. صدای کفشهایش روی زمین، ب...
بروزرسانی در : ۶۳۰ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 120
نور ماه مثل نقرهی مایع به اتاق میریخت و همه چیز را در هالهای از آرامش و زیبایی میپوشاند. دریا پشت پنجرهی بزرگ گسترده شده بود، امواجش با نرمی به ساحل میرسیدند، گویی با ضربان قلبهایشان هماهنگ شدهاند. روی مبل مخملی به رنگ آبی تیره، کنار هم نشسته بودند، در فضایی که کلمات از توصیف نزدیکیشان ع...
بروزرسانی در : ۶۲۸ روز پیش
