پاناسیا به قلم عاطفه امیرانی
پارت شانزده :
نُه.بویِ دیدارت
.
.
ضربه هایی که برای اجازه ی ورود به در اتاقش برخورد میکردند، کمی بیش از حد معمول بلند بودند. الینارز از پشت میزش بلند شد و با گفتن بفرمایید، پدرش را به داخل اتاق راهنمایی کرد.
در پر مکث تر از همیشه باز شد. این مکث الینارز را وادار به برداشتن قدمی به سوی در کرده بود. قبل از اینکه بتواند قدم دیگری بردارد در کامل باز شد.
شانه ی راستش را به چارچوب در ت
مطالعهی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
ترمه
0حیان فک نمی کرد آسمان اینقدر استعداد داشته باشه
۲ سال پیشEliz
0وای تروخدا حیان بابای الینارز نباشه. خیلی اختلاف سنشون زیاد میشهه
۲ سال پیش
عاطفه امیرانی | نویسنده رمان
این پیامتو اسکرین شات میگیرم و تو پارت های آخر یادآوری می کنم بهت! :)))))))
۲ سال پیشاسرا
0آسمان موضوع بدون الینامی بخشه الیناخیلی چیزاازآسمان مخفی کرده
۳ سال پیش
عاطفه امیرانی | نویسنده رمان
نگران نباش. دوستای خوبین و این تازه اول راهشونه :)
۳ سال پیشاسرا
0آسمان ازدست الیناناراحت نمیشه؟
۳ سال پیشملیکا
3رمان خیلی خوبیه و از شخصیت اسمان رو خیلی دوست دارم میشه بگید معنی پاناسیا چیه؟
۳ سال پیش
عاطفه امیرانی | نویسنده رمان
ممنونم ازینکه همراهمی و خیلی خوشحالم که دوسش داری. معنی اسم رمان رو بعدها تو که یه سکانس عاشقانه خواهید فهمید:)
۳ سال پیشمرضیه
1داستان رو دوست دارم و به شدت کنجکاو گذشته ی آسمان هستم
۳ سال پیش
عاطفه امیرانی | نویسنده رمان
ممنونم که همراهمی ممنونم از همراهیه چشمای قشنگت:)
۳ سال پیشسمیرا
4سلام باید بگم قلم خیلی روانی دارید جوری که برای ادامه رمان هیجان زده و کنجکاوم💛
۳ سال پیش
عاطفه امیرانی | نویسنده رمان
سلام عزیزدلم. ممنونم از مهربونی و محبتت خیلی خوشحالم که دوسش داری.
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

گل نرگس
0ای بابا من که دارم از دنیای رمان میخونم که