دوست داشتی؟
slider

رمان پاناسیا

  • زبان فارسی
  • 167.6K 👁
  • 1.1K ❤️
  • 1.8K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان پاناسیا

داستان یه دختری که به همه چیزش پشت کرده! و حالا توی دنیایِ مخصوص و ساخته ی خودش زندگی میکنه... دنیاش، رنگِ کلاسیکه... کرم رنگ وقهوه ای و پر از عطر تلخ قهوه و وانیل و کروسان‌های تازه ... روزایی که آسمون اشک میریزه، به برخوردِ قطره‌های بارون، به شیشه ی اون کافه چوبی، خیره میشه به رویاهاش فکر میکنه... تو رویاهاش، در سال‌های بسیار دورِ گذشته زندگی می کنه... و تو کافه‌ای که متعلق به خودشه و یه اتاق پشتی داره... اتاقی که پر از نقاشی‌هاشه... و همه وسایل و ابزاری که برای به تصویر کشیدنِ تصوراتش می‌خواد رو در اختیار داره... وقتی از رویاهاش بیرون میاد میبینه که فقط یه باریستای دچار سندروم فلورانسه! ولی کسی چه میدونه!؟ شاید اونی که همیشه از طرف دیگه ی خیابون بهش خیره میشه، جوری زندگیش رو تغییر بده که حتی خیال پردازی هاشم بهش قد نمیده!

پارت اول

فصل اول
یک. شبیه بارون
.
.
با لبخند زیبایی که مهمان لبانش بود، بالاخره از خطوط کتابِ سبز رنگش، دل کند و آن را بست.
به پشتی صندلی اش تکیه داد و نفسش را آزاد کرد.
هنوز نتوانسته بود کاملا از فضای آن کتاب و حتی از جلدش، چشم بگیرد!
و هنوز آن لبخند، قصد ترک لبانش را نداشت. انگشتانش را به آرامی روی نوشته های کتاب کشید.
- دختر اینجا جا خوش کردیا! پاشو برو خونه دیگه!
سر بلند کرد و به دختری که مقابلش ایستاده بود، نگاه کرد. یونیفرم ساده یِ سرمه‌ای رنگی، درست شبیه یونیفرم خودش، به تن داشت و در حالی که بندِ پیشبندِ چین‌دارِ سفید رنگش را پشت کمرش گره می‌زد، این جمله را گفته بود. آمده بود تا شیفتش را از او تحویل بگیرد.
- سلام سارا
در جواب سلام او، به سر تکان دادنی بسنده کرد و ادامه داد ؛
- بازم که داره بارون میاد!
همزمان با اتمام جمله یِ او، از روی صندلی‌اش بلند شد و کتابش را روی پیشخوان گذاشت. چشمانش را در کل فضای بزرگِ کافه یِ مستطیلی شکل چرخاند.
فضای تقریباً تاریک و مخلوطی از ترکیب رنگ‌های قهوه‌ای سوخته و کرم، مقابل چشمانش بود.
پیشخوانی که آنها درست در میانه‌اش ایستاده بودند، با ویترینِ یخچالی پر از شیرینی و کیک‌های خوش رنگ و عطر از فضای کافه جدا شده بود.
پشت سرشان انواع دستگاه‌ها و ظروف چوبی مخصوصِ کافه قرار داشت.
دیوارهایِ فضای پشتِ پیشخوان با پنجره‌های بزرگی که تقریباً به اندازه کل دیوار بود، تزیین شده بودند و آن پنجره‌های پشت سرش، در سراسر دیوارهای سه ضلع از کافه کشیده شده بودند!
پشت سرش ، ضلع سمت چپش و ضلعی که درست مقابل چشمانش بود و ته کافه محسوب می‌شد .
و فقط در میانه ی پنجره های سمت چپ، درِ ورودی بزرگی از جنس چوب قرار داشت.
ضلع سمت راست، فقط دیوار بود. دیواری کرم رنگ که محل قرار گرفتن پله‌ها و بالابر به سمت طبقه بالا بود و رست روم!
نگاه دختر روی منظره ی پشتِ شیشه که به خاطر گرمای نفس های حاضرین کافه، با قطرات باران محو شده بود ، خیره ماند.
چراغهای پر از رنگِ آن شهر شلوغ ، منظره ی زیبایی را هدیه ی نگاهش می‌کرد.
- من یه سر به طبقه بالا میزنم و زود برمی‌گردم.
- برو عزیزم من عجله ای ندارم.
با رفتن او، دوباره نگاهش را سریع، میان کافه چرخاند . شاید هنوز حتی پنج دقیقه هم از شروع باران نگذشته بود. ولی بوی نمِ روح نوازِ خاک، همه وجودش را غرق شعف کرده بود.
دستانش را داخل جیب‌های لباس فرمش فرو برد . نفس عمیقی کشید و چشمانش را بست. انگار که بینایی اش مزاحم جذب آن رایحه بهشتی باشد.
لبخند کمرنگی مهمان لبانش شد و سعی کرد از بین بوی وانیل و شکلات و قهوه، رایحه مورد علاقه‌اش را پیدا کند.
صدای موسیقی ملایمی که فضای کافه را پر کرده بود، لذتش را دوچندان می‌کرد. اجازه داد تا آن تم زیبا او را به سوی رویاهایش پرواز دهد.
- یه کروسان و یک قهوه ی وانیلی کم کافئین لطفاً!
صدایش ، او را از افکار دورش، بیرون کشید و درست به میان زندگی واقعی‌اش پرتاب کرد. چشمانش را باز کرد.
باز هم او بود . او ... باز هم درست مقابلش ایستاده بود. اویی که شکل باران بود و عطر باران را در فضای کافه می‌پراکند.
انگار که هنوز قسمت بزرگی از روحش در رویاهایش باقی مانده باشد، خیره بود به مرد مقابلش!
مردی که موهای باران زده اش، نامرتب، روی پیشانی‌اش پخش شده بود و پالتویِ بلند مشکی رنگی به تن داشت.
- هر وقت بارون می‌زنه پیدات میشه !
آرام و بی‌اراده گفته بود.
با زمزمه اش، سر مرد بالا آمد و خیره شد به نگاه او. با سوال درون چشمانش.
- ببخشید؟!
دختر به خودش آمد. تکانی به تنش داد و گفت ؛
- عرض کردم الان براتون آماده می‌کنم.
با اتمام جمله‌اش، مرد پشت به او کرد و قدم‌هایش را داخل کافه رقصاند. قدم‌های او جلوتر می‌رفت و از دختر دورتر می‌شد. دختر دوباره بی‌اراده زیر لب، پیش‌بینی اش را زمزمه کرد؛
- همون جای همیشگی!
و او درست ته سالن ، جایی میان تلاقی پنجره‌های دو ضلع کافه ، همان جای همیشگی‌اش نشست.
دختر اما، هنوز خیره به آن تصویر مانده بود. تصویری که میان عطرها ، رنگ‌ها و صداهای دلنواز برق می‌زد. انگار فضای کم نور کافه را روشن می کرد. تصویری که دست زیر چانه گذاشته بود و غرق تماشای منظره بیرون از پنجره بود !
- بازم اومده؟!
سارا کنارش قرار گرفت. دختر نگاهش کرد و سر تکان داد . باید بحث را عوض می‌کرد!
- تو چطور عین روح میای که من نمی‌فهمم؟! یهو با یه دیالوگ ورود پیدا می‌کنی !
هر دو تایشان زدند زیر خنده .
- من دیگه برم؟
در حالی که کتابش را برمی‌داشت ، سعی کرد گره ی پیشبندش را باز کند.
- کجا؟! سفارش مشتریت چی پس؟!
باید می‌گفت که نیروی عجیبی باعث می‌شد از او دوری کند؟! یا این حس را سر به مهر می‌گذاشت؟!
- دیگه مشتری توعه! چون شیفت من تموم شده. شب بخیر.
بدون اینکه منتظر جواب سارا باشد، به سمت اتاق استراحت قدم برداشت. در را قفل کرد تا بتواند با خیالی آسوده، لباس فرمش را عوض کند. پس از پوشیدن لباس‌های خودش، بقیه را به دقت تا کرد و درون کیف دستی بزرگش قرار داد . سپس کتاب را به آرامی در کنار لباس‌ها گذاشت و بیرون رفت.
با قدم گذاشتن داخل سالن اصلی، باز هم عطر قهوه ها بودند که آنها را حریصانه به ریه‌هایش کشید و مست شد از آن.
و باز هم بی‌اراده به پشت ویترین کشیده شد و فنجانی بیرون بر را پر از طعم دلخواهش کرد.
حالا دیگر آماده رفتن بود!
در حالی که بندِ کیف بزرگش را که مدام از روی دوشش سر می‌خورد، تنظیم می‌کرد، به سمت در قدم برداشت. قهوه را به دست دیگرش داد و در بزرگِ چوبی را باز کرد. دستش روب دستگیره طلایی مانده بود و خودش میان در. انگار پاهایش برای بیرون رفتن از کافه سرکشی می‌کردند. اما چرا؟!
چشمانش چرخید. نگاهش دنبال چه بود؟! برای بی‌جواب گذاشتن سوالش تکانی به خود داد و از کافه بیرون رفت!
و اجازه داد تا تصویر مردی که با موهای نسبتاً بلند و آشفته از خیسیِ باران، آخرین عکسی باشد که چشمانش از آن روز، از کافه مورد علاقه‌اش ، ثبت کرده باشد.
هنوز باران نم نم می‌بارید. نگاهی به آسمان دل گرفته انداخت. هوا رو به تاریک می‌رفت. با تردید قدم‌هایش را به سمت ایستگاه اتوبوس کشید. دیرش شده بود و گویا امروز باید از پشت پنجره‌های اتوبوس ساختمان محبوبش را تماشا می‌کرد.
مقنعه اش را روی پیشانی جلوتر کشید و خودش را جمع‌تر کرد . در دل دعا مکرد که کاش لباس گرمتری پوشیده بود !
دستانش را به تمامی فنجان قهوه اش پیچید. حتی بخاری که از آن بلند می‌شد هم باعث لبخندش می‌شد !
چرا امروز اینقدر حالش خوب بود؟
در حالی که حتی وقت نکرده بود که پیاده به سمت ساختمان رویاهایش برود و دقایق زیادی را به آن زل بزند .
جرعه‌ای از قهوه‌اش را نوشید . مزه بهشتی که می‌داد، باعث شد لحظه‌ای با لذت چشمانش را روی هم فشار دهد .
توقف اتوبوس در ایستگاه ، قفل پلک‌هایش را از هم باز کرد .
سوار شد و تک صندلی همیشگی‌اش را برای نشستن انتخاب کرد. در حالی که جرعه‌ای از قهوه‌اش را می‌نوشید، هندزفری‌ اش را از داخل کیفش بیرون کشید. فاصله زیادی تا خانه نداشت و مثل همیشه قصد داشت با شنیدن موسیقی دلخواهش مسیرش را سپری کند.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

آخرین اطلاعیه‌ی رمان پاناسیا

عاطفه امیرانی : ۶ ماه پیش

سلام و درورد به همه بچه های خودم...
خوبین؟
میگما؟
فرصت های خوندن پاناسیا مانند ابرها در گذرند...
بخونیدش که به زودی به امید خدا میره برای چاپ و ازین پلتفرم پاک:)

نظرات رمان پاناسیا

  • .محدثه

    در پارت 371

    ای کاشکی این رمان و زود تر خونده بودم واقعا دلم می خواد از زیبایی این رمان گریه 🥹کنم اگر معنی یوفوریا رو درست فهمیده باشم باید بگم که حالت یوفوریا بهم دست داده😍😍 واقعا ممنونم از رمان زیباتون 🌷💓

    ۲ روز پیش
  • فاطمه

    در پارت 1370

    عالی بود چون من با سرعت خیلی کمی رمان رو میخوندم تموم کردنش کمی طول کشید برای همین بهشون عادت کرده بودم عاشق اعتقادات شخصیت های این رمان بودم خیلی خوبه ک اینقدر عاشقانه پای اعتقاداتشون بودن ممنون برای این رمان زیبا البته همه ی رمانات عالی هستن منتظر رمان های بعدیت میمونم. یا علی

    ۲ هفته پیش
  • مریم

    در پارت 1371

    عاطفه جان رمانتان بسیار بسیار عالی وزیبا ورمانتیک بود با آرزوی موفقیت روزافزون برای شما عزیز دوست داشتنی .

    ۲ ماه پیش
  • اف‌ال

    0

    سلام وقت بخیر، خانم امیرانی یه سوال داشتم، من خیلیییی وقت پیش pdf برای من بمون برای من بخون رو تو یکی از سایتا رایگان خونده بودم، الان میخواستم دوباره بخونم اما متوجه شدم از یسری سایتا پاک شده،،، از یه سایت پیداش کردم اما خواستم ببینم راضی هستید به صورت رایگان خونده شه؟ اگر نه، چجوری باید بگیریمش؟

    ۴ ماه پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم. تهیه کردن و در اختیار داشتن هر فایلی به جز نسخه چاپی از کتاب مورد رضایت ناشر و نویسنده نیست و مشکل قانونی داره و از نظر شرعی حرام هستش

    ۳ ماه پیش
  • زهرا طالبی

    0

    ای کاش رمان بعدی درباره دانیال و الینارز باشه تا ما دوباره درباره حیان و آسمانش بخونیم هرچند کوتاه مثل داستان سید علی و محدثه که توش از مخمدو عاطفه بود

    ۴ ماه پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    و داستان بعدی ای که دقیقا محورش دانیال و الینارز هستن .....

    ۴ ماه پیش
  • زهراطالبی

    0

    الحمدلله ،قلبم و شاد کردی با جان و دلم منتظرش میمونم راستی من دوباره دارم پاناسیا رو میخونم از اول بلافاصله بعد از اتمامش فکر هزاران بار بخونمش و سیر نشم خانوم امیرانی عزیزم کاش میشد از نزدیک ببینمت و حضورا ازت تشکر کنم و دستانت به خاطر همچین آثار زیبایی ببوسم چرا که نوشته هات مستقیما به قلبم میشنه

    ۴ ماه پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    شما بیش از حد به من لطف داری عزیزدلم :) خیلی خیلی باعث افتخارمه که به دلت نشسته

    ۴ ماه پیش
  • زهراطالبی

    0

    کاش میشد زود تر داستان الینارز رو بزارید انلاین

    ۴ ماه پیش
  • زهراطالبی

    در پارت 770

    حیان کاش میگفتی کاش مشکلت رو باهاش درمیون می داشتی تا باهم حلش کنید

    ۴ ماه پیش
  • زهراطالبی

    0

    خانوم امیرانی عزیزم آیا همین طور که یه صحنه های به خصوص که نسخه آنلاین هست (پیوستن یاقوت ها بهم)در نسخه چاپی هم هست خیلی دوست دارم این رمان رو برای همیشه داشته باشم همین جوری با همه ی اون صحنه های نفس گیر اما فکر نمیکنم در نسخه چاپی اون ها وجود داشته باشه و من بسیار دلگیرم 🙃🥺

    ۴ ماه پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    راستش رو بخوای همه ی کتابم بی کم و کاست رفت ارشاد و مجوزش رو گرفت الحمدلله:) نیازی به پاک کردن چیزی نیست. اما نسخه چاپی خیلی خیلی چیزهای اضافه تری داره و خیلی قسمت های رمان هم تغییرات زیادی داشته در جهت مثبت. مطمئنا نسخه چاپیش بیشتر مورد پسندت خواهد بود به امید خدا :)

    ۴ ماه پیش
  • زهراطالبی

    0

    دو روز شد خواب به چشمم نیومد با هیجان با استرس با شوق کلمه به کلمه ،خط به خط ،پارت به پارت خوندم خط کردم ،عشق کردم، کیف کردم،دلم نیومد تموم بشه آروم آروم خوندم و با دل و جانم ازش لذت بردم خانوم امیرانی عزیز خدا به قلمت قدرت به بده تا هر چه زودتردوباره قلب مارو با اثری زیبا شاد کنی

    ۴ ماه پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    عزیزدلم.... دورت بگردم که من! انقدر خوشحالم خوشت اومده که حد نداره... قلبم قیلی ویلی رفت با خوندن نوشته هات و نمیخواستم تموم شه... ممنون از همراهیه چشمای خوشگلت:)

    ۴ ماه پیش
  • زهرا طالبی

    0

    خانوم امیرانی عزیزم آیا در نسخه چاپی یه سری پارت های به خصوص (یاقوت ها)هست یا فقط در آنلاینش هست چون خیلی دوست دارم همیشه این رمان و داشته باشم هزاران بار بخونمش

    ۴ ماه پیش
  • Mahdis

    0

    خیلی تعریف این رو شنیدم میخوام رمان رو خریداری کنم ولی زده قبلش باید اپلیکشین رو دان منم نسخه iosبرنامه رو چجور میتونم اوکی کنم؟

    ۴ ماه پیش
  • بهار

    0

    سلام خسته نباشید ببخشید از کجا میتونم در خواست عضویت بدم ؟ برای خرید رمان

    ۵ ماه پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم. از همین اپلیکیشن میتونید اقدام کنید. گزینه درخواست عضویت رمان رو انتخاب کنید

    ۵ ماه پیش
  • مهدیه

    1

    ۲ساعته تمومش کردممم کلی غم دارم دلم تنگ میشه برا آسمان و حیان🥲🥲

    ۶ ماه پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    دورت بگردم من ... خیلی خیلی خیلی خوشحالم که دوسش داشتی و باعث افتخارمه. ممنونم از همراهیه چشمای خوشگلت خوشگل من:)

    ۵ ماه پیش
  • بنفش علی

    0

    دوس داشتم قشنگ بود موضوع قشنگی داشت قلم قوی نویسنده داشت فقط یه جاهایی بین صبحت هایی که میکردن درمورد اطرافت یا کوچیک ترین حرکت یا هر چیز دیگه ای خیلی توضیح داده شده بود یا مثال زده شده بود با چیزایی دیگه تا به صبحت بعدی میرسیدی سه سال میگذشت😂💔ولی قشنگ بود حیان و آسمان عزیزم:))

    ۵ ماه پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    سلام عزیزدلم❤️ممنون از همراهیه چشمای قشنگت و خیلی خوشحالم که دوسش داشتی خوشگلم. اون فواصل بین دیالوگها و توصیفات صحنه هم دلیلش سبک نوشتاری رمانه که به سبک کلاسیک نوشته شده. چون با توجه به حال و هوای داستان باید نوشتن کلاسیک انتخاب میشد، پیچی لاجرم از اولین اصول این سبک نوشتار توصیف و توصیف و توصیفه.

    ۵ ماه پیش
  • مهدیه

    در پارت 1371

    عالیییییییی بودد خیلییییی عالییی امیدوارم این رمان که قراره به زوری کتاب بشه کلی فروش بره و همه از خوندنش لذت ببرن🥹🎀💘 من که مردم براششششش:))))(✨️

    ۶ ماه پیش
  • بنفش علی

    در پارت 430

    یاد خودم افتادم ،منم بچه بودم بابام هر وقت بغلم میکرد میگفت تو مامانمی 🥲

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟