پاناسیا به قلم عاطفه امیرانی
پارت سوم :
دو. خیره شدن
میشد گفت اصلاً یادش نمیآمد، که دقیقاً کی خیره شدن به برج، روتین روزانهاش شده بود؟!
فقط میتوانست بفهمد که نیرویی اجتناب ناپذیر، هر روز پاهایش را به این سوی خیابان و روبروی برج میکشاند!
و مجبورش میکرد تا تقریباً بیست دقیقه از سهمیه ی عمر روزانهاش را به آن خیره شود.
عجیبتر اما، این بود که پاهای زورگویش، حتی جرات رد شدن از خیابان را نداشتند! که جلوتر بروند و نزدیک آن ساختمان رویایی شوند!
گویا فقط زورشان به این میرسید که هر روز، راه یک ربعه ی بین کافی شاپ و این برج ، دختر را به دنبال خود بکشانند!
امروز هم استثنا نبود.
درست آنطرف خیابان ایستاده بود . با فاصله ی سی دقیقه از غروب! در حالی که دیگر سهمیه ی روزانهاش در حال اتمام بود.
اما باز هم چشمانش درست به طبقه دومِ تمام شیشهایِ آن کمپانی، خیره شده بودند و قصد کنده شدن نداشتند.
افرادی که پشت شیشه و در آن اتاق بودند را میدید. که به دقت، به آرزوی او مشغولند و دلش هوایی میشد !
ولی باز هم جرات گذشتن از خیابان را نداشت.
نگاهش پایینتر افتاد و درست روی دختری فرود آمد، که انگار او جراتش برای نزدیک شدن به آن کمپانی بیشتر بود.
آن طرف خیابان و کنار جدول ایستاده بود و نگاهش درست به همان طبقه دوم لعنتی بود!
شال و مانتوی سفید رنگی به تنش بود و شلوار جین آبی یخی.
نگاهش قفل شده بود به آن اتاقک شیشهای!
تا اینکه بالاخره تکانی خورد و درست قبل از اینکه دختر بتواند عکسالعملی نشان بدهد، نگاه او هم قفل نگاهش شد.
به بهانه ی چک کردن ساعت، از او نگاه گرفت و سرش را پایین انداخت. ساعتش را نگاه کرد. بیست دقیقهاش تمام شده بود. باید میرفت.
باز هم نگاه چرخاند و به طرف ایستگاه اتوبوس پلک زد.
شلوغ بود. خیلی شلوغ!
عجیب بود ؛ با اینکه فاصله ی بین محل کارش و این کمپانی، بیست دقیقه پیاده راه بیشتر نبود؛ اما اتوبوسی که دختر از جلوی کافی شاپ سوارش میشد، همیشه خلوت بود و این ایستگاه اتوبوس، برعکس آن جای سوزن انداختن نداشت.
دختر مطمئناً امروز حوصله ی ایستادن در صف اتوبوس را نداشت. حوصله این را نداشت که بعدش پنج یا شش تا اتوبوس، تازه بتواند خود را داخل یکی از آنها بچپاند.
پاهایش زودتر از تصمیم محکمش، به راه افتادند و ترجیح دادند که پیاده به سمت خانه کشیده شوند.
دختر به راحتی به آنها اجازه داد. او نیاز داشت که هر یک از اجزای بدنش به کار خودشان مشغول باشند، تا او به سادگی بتواند فکر کند.
فکر کند!
به جرئت!
به رد شدن پاهایش از عرضِ آن خیابان لعنتی!
و شاید! شاید بتواند از پشت درهای آن اتاقِ بزرگِ تمام شیشه ای و درست از همان نزدیکی، به رویاهایش خیره شود!
خیره شدن!
انگار تمام دو سالی که در این شهر ساکن شده بود، همین خیره شدن بود!
خیره شدن به برج.
خیره شدن به خیابانها از پشت پنجره یِ اتوبوسِ، در راه، رفتن به خانه!
خیره شدن به منو!
خیره شدن به مشتریهای پشت میزها در کافی شاپ و مغازه ماما!
و خیره شدن به ساعت بزرگ و طلایی کافی شاپ، برای رفتن به خانه.
ساعت!
با فکرِ ساعتِ کافه ابروهایش به هم نزدیک شد. دو ماه گذشته به سرعت از گوشه ذهنش سپری شد.
طوری که باعث شد، سرش کجتر شود. به رسم عادت مقنعه اش را روی پیشانیاش جلوتر کشید و زیر لب زمزمه کرد؛
- ساعت ...
دقیقاً دو ماه بود که به ساعت خیره نشده بود. حتی میتوانست آن را از لیستش خط بزند.
چرا؟! چرا خیره نشده بود؟!
تمام فضای کافی شاپ را در ذهنش از زیر نظر گذراند. برای پیدا کردن جواب سوالش. نگاهش روی میز شماره ۱۲ نشست .
میز ویآیپی شماره دوازده و درست در محل طلاقی پنجره دو دیوار!
ضربان قلبش کمی شدت گرفت و انگار ...
انگار نه تنها اسمی از لیستش کم نمیشد، بلکه این خیره شدن انگار دو آیتم در آن لیست حساب میشد!
خیره شدن به میز روزهایی که نیست و خیره شدن به میز وقتی که او درست آنجا نشسته باشد!
خوشبختانه مجبور نبود دنباله ی فکرهای بیخودش را بگیرد. چون چند قدم دیگر وارد کوچه میشد.
با تکان دادن سرش، آن افکار را از سرش بیرون ریخت. باید خالی میشد ذهنش.
بند کیفش را روی دوشش محکمتر کرد و به داخل کوچه پیچید. کوچهای که نه به آن صورت عریض بود و نه باریک.
یک طورهایی از خیابانهای اصلی محله شان حساب میشد. مغازه و خانهشان درست در وسط کوچه قرار داشت. مغازه ی ماما به اسم خودش مزین بود.
نرجس!
که طبقه ی پایین خانه ی قشنگش محسوب میشد.
که هر روز صبح، روی اجاق هایش پنج قابلمه، بدون شک، در حال قل زدن بود. قابلمههای حاوی آش، سوپِ شیر، دیزی، عدسی و لوبیا!
حتی روزهایی که حال و حوصله داشت، کشک بادمجان و دلمه هم سرو میکرد.
قدمهایش به مغازه نزدیک میشد.
در خانه ی آسیه خانم باز بود. خانه ی کسی که دو تا مغازه، با مغازه ماما فاصله داشت.
دختر سر خم کرد تا آسیه خانم را پیدا کند. دوست صمیمی مادربزرگش بود. که مغازه سوپرمارکتی پسرش، درست در فاصله ی میان خانهاش با مغازه ماما بود!
و او هر روز ساعتی را به پسرش کمک میکرد و گاهی هم به ماما.
الان در خانهاش باز بود و خودش نبود. در حال فکر کردن به بود که آیا صدایش کند یا نه؟
باید چک میکرد که چرا در خانهاش را باز گذاشته؟
تنه ی محکمی که به شانهاش خورد، تمام مغزش را خالی کرد.
از هر فکری!
بیاراده دستانش دورِ بندِ کیفش سفت شد.
اولین غریزهاش این بود تا جلوی دزدیده شدن کیفش را بگیرد.
وحشت زده سر چرخاند. کیفش سر جایش بود!
سایهای که به او تنه زده بود، به سرعت از کنارش ناپدید شد. نگاهش به سمت پشت سرش چرخید. پسری میدوید. این تمام چیزی بود که دید!
نفس حبس شدهاش را آزاد کرد و آن را با شدت از میان لبانش خارج کرد.
نگاهش را داخل کوچه چرخاند. همه ایستاده بودند و به او نگاه میکردند. چیزی راجع به دویدنش عجیب به نظر میرسید. دویدن معمولی نبود!
سرش را به راه خود برگرداند و با دیدن ماما جلوی مغازه در حالی که نفس نفس میزد، قلبش ریخت.
پاهایش بدون اجازه ی مغزش، شروع به دویدن به طرف پیرزن کردند. وقتی به او رسید، دستانش روی صورت پیرزن نشست.
- خوبی ماما؟
نگاه نگرانش روی صورت او میچرخید. نگاه پیرزن هنوز داشت آن سایه تنه زن را که میدوید، دنبال میکرد.
- از مغازه تو بیرون اومد؟
بالاخره پیرزن نگاهش کرد. آنقدرها هم نفسهایش تند نبود. نفس عمیقی کشید و به دامنش دست کشید.
- آره.
دختر بیاختیار به پشت سرش نگاه کرد. دیگر اثری از آن سایه نبود.
- چیزی ازت دزدید؟
نگاهش کرد و دستانش را برداشت. ماما سرش را به نشانه منفی تکان داد.
- اون...
نفس عمیق دیگری کشید.
- اون یه پسر جوون بود. خیلی جوون.
با آمدن آسیه خانم به جمع دو نفرشان، جملهاش تمام شد. دختر موهای پیرزن را زیر روسریش مرتب کرد.
- خب؟!
آسیه خانم پس از سلام هر دویشان را به داخل مغازه هدایت کرد. در حالی که روی اولین میز مینشستند، ادامه داد؛
- اون فقط غذاشو خورد و دوید بیرون.
آسیه خانم پس از شنیدن جمله ماما، از او فاصله گرفت و به سمت آشپزخانه رفت. چند لحظه بعد، در حالی که با لیوان پر از آب برمیگشت ، دستش را روی شانه ماما گذاشت و ماساژ کوچکی به آن داد.
ماما سرش را با قدردانی به سمت او چرخاند.
- ممنونم آسیه
و سپس به نوه عزیزش نگاه کرد.
- نگران نباشید. هیچ کار دیگهای جز فرار نکرد!
لیوان آبش را سر کشید و آن را روی میز گذاشت و به دست نوهاش را گرفت. دوباره به او لبخند زد و فشارش داد.
- حتماً پول نداشته طفلک! خیلی جوون بود.
دختر بیاراده پیشانیاش را بوسید. ضربان قلبش هنوز آرام نشده بود. نگرانی از نگاه عسلی اش میچکید.
- باید بیشتر مواظب باشی. خدایی نکرده اگه...
ادامه ی جملهاش را خورد. آسیه خانم دست رفیقش را گرفت.
- بیا بریم بالا استراحت کن.
دختر بالاخره نفس راحتی کشید و کیفش را از روی دوشش درآورده و روی میز قرار داد. با حرکت سرش، سخن آسیه خانم را تائید کرد.
در حالی که به ماما کمک میکرد، تا از روی صندلی بلند شود، گفت؛
- آره. شما برو استراحت کن.
ماما از خدا خواسته و بدون هیچ حرفی به دنبال رفیقش کشیده شد. چیزی نمانده بود که از جلوی چشمان دختر محو شوند که ناگهان سر برگرداند.
- دخترم حبوبات....
دختر با لبخند جملهاش را قطع کرد. در حالی که کیفش را پشت کانتر آشپزخانه قرار میداد، جواب داد ؛
- میدونم ماما! حواسم هست.
میدانست ! حواسش بود! حواسش بود که ماما هر روز صبح حبوباتش را خیس میکرد! سبزیهایش را خرد میکرد. موقع غروب که دیگهایش خالی میشدند، آنها را میشست و غذای فردا را آماده میکرد.
که آخر شب، موقعی که میخواهد مغازه را ببندد، زیر شعله ی همه قابلمهها را کم میکرد، که تا خود صبح آرام آرام بجوشند.
و صبح، مشتریانش صبحانه ی دلچسب و دلپذیر و تازه و گرمی برای خوردن داشته باشند.
دختر حبوبات فردا صبح را داخل کاسه هایی بزرگ، جدا کرد و کنار گذاشت.
به سمت در رفت. در شیشهای قدیمی را بست و قفل پشت سر آن را چرخاند. با ریموت کرکره را پایین داد و در آخرین لحظههای پایین آمدن کرکره، به سمت داخل مغازه چرخید و در حالی که دستهایش را از پشت به همدیگر گره زده بود، همان جا به در تکیه داد.
نفس عمیقی کشید و مقنعهاش را از سر بیرون آورد.
به سراغ کمد رفت . از داخل کمد قدیمی کنار درِ ورودی، کاغذ و مداد مشکی بیرون کشید و رندم، پشت میزی نشست.
میزهایی که در راستای در بودند، سه عدد بودند!
و وسط و طرف دیگرِ مغازه، دو ردیف چهارتایی، میز و نیمکتهای چوبی با رنگ روشنی قرار داشت. روی همه شان پارچه سفید بلندی کشیده شده بود، که دور تا دور قلاب بافی صورتی رنگی که معلوم بود با ظرافت تمام دوخته شده و کار دست خود ماما بود، تزئین شده بود.
روی همه ی میزها گلدانهای یک شکل، اما با رنگهای مختلف قرار داشت.
قرمز، آبی، سبز، بنفش، زرد، صورتی و ...
که در فصلهایی که حیاط کوچک و زیبایشان گل نداشت، آنها را با گلهای مصنوعی تزیین میکرد.
نگاهش به ظروف روی میز افتاد. که حتماً ظرفهای غذای آن سایه ی تنه زن بود. دستش ناخودآگاه شانهاش را لمس کرد.
اینبار نگاهش روی ظرفها ثابت ماند . کاسه، بشقاب و لیوان سفید که با طرح گل سرخ تزیین شده بودند. حتی قاشق و چنگالهای ماما هم طرح گل سرخ قدیمی داشت.
این سفید و تمیز بودن همه چیز، به مشتری این اطمینان را میداد که این مکان به تمیزی و دلنوازی یک گلزار است.
بالاخره نگاهش را از اطراف کند. با لبخندی که به لب پوشیده بود سر پایین انداخت. مدادش را میان انگشتانش گرفت و بیاراده دستانش شروع به کشیدن خطوطی روی کاغذ شدند.
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
Maryam
2سلام به نویسنده عزیز ممنون از رمان قشنگتون تا اینجا عالی بود تونست جذبم کنه
۲ سال پیش
عاطفه امیرانی | نویسنده رمان
خیلی خوشحالم که همراهمین
۲ سال پیشآیدا
0قشنگه
۲ سال پیشآیدا
0قشنگه
۲ سال پیشفاطمه ❤️
1تا اینجا که دوست داشتم وتونست منو جذب کنه ممنون نویسنده جون ❤️🌹
۲ سال پیشVenus
0خوب بود تا اینجا
۲ سال پیشMaryam...
2تا اینجاش که عالی بود ممنون❤️🌸
۳ سال پیش
عاطفه امیرانی | نویسنده رمان
خیلی خوشحالم که دوسش داری عزیز دلم.
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Mahdiyeh
1چقد دلم هوس آشهای ماما رو کرد 💔😂😂دکور مغازه ماما منو برد به دوران قدیم 🥹