لیست کلیه پارتهای رمان پاناسیا : پارت های 121 تا 137
تعداد کل پارت های منتشر شده : 137
-
رمان پاناسیا - پارت 121
دختر که هر لحظه بیشتر در کشش این نزدیکی غرق میشد، نفسش را با تردید کوتاهی بیرون داد و به آرامی به مرد نگاه کرد. انگشتانش را آرام بر سینهاش لغزاند. به زانوهای مرد اشاره کرد و پرسید؛ -حالا... میتونم بشینم؟ صدایش در سکوت شب به طور معصومانه ای لرزید. چشمهایش همچنان در چشمان مرد بود و در دلش چی...
بروزرسانی در : ۶۲۵ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 122
پنجاه و هشت. بوی پایان! خوابگاه بوی پایان گرفته بود. هر گوشهای از سالن و اتاقها پر شده بود از وسیله ها و چمدانهای باز و لباسهایی که روی تختها و صندلیها پخش بودند. نور زنده خورشید بهاری از پنجرهها به داخل میتابید و ذرات معلق در هوا را برجسته میکرد، خود خورشید هم به تماشای این وداع نش...
بروزرسانی در : ۵۹۹ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 123
دانیال، یونا، و آرمان به سمت در رفتند. یونا در حال رفتن دستش را در هوا تکان داد و گفت: -نه بابا، ببرشون. فقط نگو بعدش بخوای پسشون بیاری! خندهای کوتاه از جمع بلند شد، اما حیان بدون اینکه به شوخی یونا توجهی کند، به آرامی نگاهش را به آسمان و الینارز دوخت. -دو ساعت وقتتونو میگیرم. آماده بش...
بروزرسانی در : ۵۹۹ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 124
آسمان نگاهش را به او دوخت. چشمانش پر از اطمینان و همان آرامشی بود که همیشه در نگاههای حیان میدید. نفس عمیقی کشید و سرش را تکان داد. مادر حیان بالاخره از الینارز جدا شد و نگاهی به پسرش انداخت. الینارز که نگاههای منتظر عمو و عمهاش را دید، لبخند دنداننمایی زد و با شوق وارد خانه شد. بلافاصله به...
بروزرسانی در : ۵۹۹ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 125
مادر حیان با شنیدن خبر بازگشت الینارز، لحظهای سکوت کرد. چهرهاش رنگ باخت و نگاهش به آرامی بین چهرهی الینارز و حیان جابهجا شد. صدایش وقتی بالاخره لب باز کرد، بهسختی شنیده میشد و لرزشی آشکار داشت: -میری...؟ به همین زودی؟! تازه پیداتون کردم... الینارز به مادربزرگش نگاه کرد، اما هیچ کلمه...
بروزرسانی در : ۵۹۹ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 126
آسمان در سکوت به او خیره شد، قلبش میکوبید. نگاهش به چشمان حیان گره خورد، اما نمیتوانست بفهمد که در آن چشمان عمیق، نگرانی بود یا اشتیاق؟ شاید هر دو. حیان نفس عمیقی کشید، دستهایش را در جیبش فرو برد، انگار که نمیدانست باید چه کند. اما نگاهش هنوز از آسمان جدا نشده بود. لحظهای سکوت کرد، بعد سرش...
بروزرسانی در : ۵۹۶ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 127
حیان با صدایی که بمتر و گرفتهتر از همیشه بود، انگار که خودش هم برای کنترل نفسهایش تلاش کند، گفت؛ - بهتر؟! هه... آتیشی که تو وجودم انداختی با هیچی جز خودت قرار نیست آروم بشه! آسمان چیزی نگفت، فقط به سختی نفس کشید. انگار که کلمات در گلویش گره خورده بودند. فقط یک نگاه، فقط یک لحظه بیشتر در ...
بروزرسانی در : ۵۹۵ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 128
پنجاه و هشت. شبی به رنگ طلا و نور ! . . بعد از هشت ماه در شهری که شاید جز خوابگاه و مسیرش را تا کمپانی نمیشناختند، خداحافظی کردند. سخت بود دل کندن از ماهها خاطره! سخت بود دل کندن از خانه ای که دیوار به دیوارش، تلاشها و خستگی ها و صدای شادی و گریه هایشان را در خود حک کرده بود. رفتند! هیچکدام ن...
بروزرسانی در : ۵۹۴ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 129
صبح روز بعد، بعد از گشتوگذار طولانی در منهتن و دیدن شلوغیهای و زیبایی های شهر، دخترها و پسرها به هتل برگشته بودند. حالا در حوالی غروب و بعد از یک استراحت کوتاه، دختر ها در لابی هتل نشسته بودند و صحبت میکردند. نگاههایشان هنوز کمی گیج و خوابآلود بود، اما شور و هیجان گشت و گذارشان در نیویورک با...
بروزرسانی در : ۵۹۳ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 130
آسمان با قدمهای بی میل به سمت در اتاق خودش و هما رفت. دستش را روی دستگیره گذاشت اما قبل از اینکه در را باز کند، صدای حیان از پشت سر متوقفش کرد. — واقعاً میخوای بخوابی؟ آسمان لبخند ملایمی زد و به سمتش برگشت. حیان حالا جلوی در اتاق خودش ایستاده بود، دستش روی چهارچوب، اما نگاهش تماماً روی او...
بروزرسانی در : ۵۹۲ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 131
مرد، وقتی از خواب بیدار شد، چشمانش هنوز سنگین بود. دستش به سمت گردنش رفت، جایی که هنوز رد هایی را حس میکرد. اما چیزی که بیش از همه در ذهنش میچرخید، آسمان بود؛ نگاهش کرد. احساس سنگینی و در عین حال سبکی که در وجودش پر شده بود، در هیچ کلمهای نمیگنجید. حیان لبهایش را به هم فشرد، نفس عمیقی ...
بروزرسانی در : ۵۹۰ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 132
فرش قرمز همچون رودخانهای از نور، از ورودی سالن تا میان فلش دوربینها کشیده شده بود. انعکاس نور از کف مرمرین سالن، از لوسترهای عظیم کریستالی، و از لباسهای درخشان مهمانان، فضایی افسونگرانه خلق کرده بود. هالهای از هیجان در هوا جریان داشت؛ زمزمههایی که به هم گره میخوردند، صدای خشخش پارچههای فا...
بروزرسانی در : ۵۸۹ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 133
شصت. این قلب مال توئه ! چرخهای هواپیما با تکانی نرم به زمین نشستند. یک ضربهی خفیف، کاهش سرعت، و بعد… حس واقعی لمس خاکی که خانهاش بود. آسمان نگاهش را از پنجره به بیرون دوخت. نور ملایم عصرگاهی از لابهلای ابرهای پراکنده عبور کرده و روی زمین پهن شده بود. همه چیز آشنا بود، اما انگار با چشم...
بروزرسانی در : ۵۸۸ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 134
همه چیز در چند لحظه، در نگاه آسمان زنده شد. خاطراتی که پشت سر گذاشته بود، مسیری که از آن عبور کرده بود، خودش که تغییر کرده بود… و حالا این مرد، بعد از اینهمه وقت، درست اینجا ایستاده بود. پسر که متوجه نگاههای سنگین شده بود، با کمی تردید اما با صدایی به همه سلام کرد. آسمان به سمت در حرکت کرد و...
بروزرسانی در : ۵۸۷ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 135
سه هفته بعد از بازگشت خانه ماما، برای آسمان همچون یک فیلم طولانی با تمام رنگها و جزئیاتش به یاد ماند. روزها از میان انگشتانش رد میشدند و به شب میپیوستند. اولین هفته از بازگشت، آسمان با خانوادهاش و ماما به شهرشان برگشته بود و چند روزی را مهمان بود و مهمانی رفته بود! در آنجا، هر لحظه با خانو...
بروزرسانی در : ۵۸۶ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 136
صدای تلفنش، او را از بحثی عمیق بیرون کشید. آسمان تلفن را از جیبش بیرون آورد. نام "سارا" روی صفحه ظاهر شده بود. نفس عمیقی کشید، کمی مکث کرد و سپس دکمهی پاسخ را زد. صدای سارا، پر از انرژی و شادی، از آن طرف خط آمد: -آسمان! چطوری؟ این یک هفته کجا بودی؟ سر نمیزنی!! آسمان لبخندی زد، صدایش ملایم...
بروزرسانی در : ۵۸۵ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 137
شصت. آخرین خورشید پیدا ! ده. حیان بیمقدمه گفت: -پاشو بریم، منتظرمونن. آسمان با اخم شیطنتآمیزی پرسید: -کی؟! حیان همانطور که راه میافتاد، سرسری جواب داد: -ماما و الینارز توی ماشین منتظرن. باید بریم پیش بابات. و بدون لحظهای مکث، مسیرش را ادامه داد. آسمان پرسید؛ -...
بروزرسانی در : ۵۸۳ روز پیش
