پاناسیا به قلم عاطفه امیرانی
پارت دوم :
- امشب باز هم زیادی از خودت کار کشیدی ماما!
کرکرههای مغازه کوچک را پایین داد و دستما کنار طاقچه را برداشت .
- اگه به پولش احتیاج نداشتیم ، من هم دیگه تو اون کافه کار نمیکردم!
آخرین میزی بود که دستمال کشید. دستمال را روی شانه اش گذاشت و درحالیکه اسپری را روی میز می گذاشت، روی صندلی کناری پیرزن قرار گرفت.
- اون وقت دوتایی با هم این مغازه رو میچرخوندیم و تو اینقدر خسته نمیشدی!
پاهای پیرزن را روی زانوهایش گذاشت. او اعتراض کرد؛
- بس کن دختر! تو به اندازه کافی خودت خستهای !
بی توجه به حرف او، شروع به ماساژ ناشیانهای کرد. پیرزن تسلیم شد؛
-ممنونم!خیلی خب، از امروزت برام بگو !
- امروزم بارونی بود ! همه چیش ! شکلش ، عطرش ، حتی آدماش ... تو چطور بود امروزت؟!
-امروز صبح مشتریای زیادی داشتم ! فک کنم باید قابلمه های بزرگتری برای پختهای روز بخرم!
- کاش بودم و کمکت میکردم! تنهایی از پسشون برنمیای!
- میدونی که به دو تا در آمد احتیاج داریم! پس انقدر نگران من نباش و به فکر آینده ی خودت باش.
پیرزن پاهایش را به آرامی به روی زمین برگرداند. دختر اما، نگاهش به زمین قفل بود.
-آینده ای نمیدونم با اومدن به اینجا چه به روزش آوردم !
ماما از جا بلند شد و در حالیکه بوسه ای روی پیشانی اش میکاشت، موهایش را نوازش کرد.
-خوب میدونی که تصمیم درستی گرفتی . نگران نباش و همه چی رو به خدای مهربون بسپار ... تو نمیدونی خدا برای کسایی که صبرشون رو دیده چیکارا که نمیکنه !
دختر دستمال را از روی شانه اش کشید و به سمت آشپزخانه کوچکِ ته مغازه رفت . آن را روی میله اجاق تنظیم کرد.
-یه کاسه ی آش برای خودت بردار و بخور دخترم!
- نظرت چیه ببریم تو رختخوابمون؟! تو سریالتو تماشا کنی و منم کتابمو بخونم و آشمو نوش جان کنم؟!
خنده ی ماما، نشان از رضایتش داشت. شاید باید امشب را به او سخت نمیگرفت. با خاموش کردن چراغهای مغازه به سمت راه پلهها قدم برداشتن و با طی کردن ، آنها جلوی در خانه ایستادند. ماما کاسه ی آش او را برانداز کرد.
-پس چرا انقدر کم آش برداشتی ؟
دختر در حالی که کلید را داخل قفل میچرخاند، پاسخ داد ؛
- او ماما ! اصلاً میلی به غذا ندارم امروز.
با باز کردن در ، ماما را به سمت داخل هدایت کرد . کاسه آشش را روی اپن آشپزخانه گذاشت و به سمت اتاق خواب رفت . قبل اینکه لباسهایش را از تن بکند ، تشکهای آماده ی روی زمین را به اتاق پذیرایی آورد و مقابل تلویزیون پهن کرد. حالا نوبت پوشیدن لباسهای راحتیاش بود. پس از انجام دادن کارهای شخصیاش، کتابش را از داخل کیفش بیرون کشید و به و با اشتیاق به سمت تشکش قدم تند کرد. با لبخند رضایتی، زیر آن خزید و پاهایش را دراز کرد. بعد از یک روز کاری خسته کننده، دراز کردن پاهایش به او عجیب میچسبید!
ماما در حال تماشای سریالش بود و دختر, به کاسه آشی که کنار تشکش قرار گرفته بود، لبخندی زد. قاشقی از آن را خورد.
-اوممم... مثل همیشه محشر شده ماما، دستت درد نکنه!
پیرزن بدون اینکه نگاهش را از صفحه تلویزیون بکند ، نوش جانی گفت. دختر قاشق دیگری داخل دهانش گذاشت و این بار کتابش را برداشت. وقت آن بود که بدون دغدغه و در کمال آرامش ادامه داستان مورد علاقه اش را ورق بزند؛
.
:«
- خطبه عقد را بخوانید و این مراسم مذهبی را اجرا نمایید!
فرمان قیصر، روح و جانی در کالبد مجلس دمید . موجهایی از احساسات درونی مردم مجلس، بصورت شعارهای پرشور، در فضای، مجلس، طنین انداز شد. پس از شعارها و همهمه، مجلس، دوباره در سکوت فرو رفت و کشیشان، روبروی داماد، انجیلها را گشودند. شروع به خواندن کتاب نمودند و مشغول انجام مراسم عقد شدند.
هنوز خواندن انجیل و انجام مراسم به اتمام نرسیده بود؛ که حادثه شگفت انگیزی اتفاق افتاد.
طوفانی سهمگین، مانند زمین لرزه ای شدید ایجاد شد.
تمام تشکیلات را به هم ریخت.
تزئینات واژگون گردیده و فرو ریختند.
چراغها خاموش شد.
پایه های تخت داماد شکست.
تخت به همراه داماد، واژگون گردید . او از تخت به زمین افتاد و بیهوش گردید. رنگ از صورت کشیشان و حاضرین پرید. ترس و وحشت همه حاضرین و افراد را فرا گرفت.
»
.
-خدای من! این دقیقا منم!
ماما صورتش را چرخاند. به صفحه ی کتاب دختر چشم دوخت . پس دنبال کردن خطوطی که باعث تعجب نوه اش شده بود ، زمزمه کرد؛
- بخاطر همین این کتابو بهت دادم ! داخلش زندگی تو رو دیدم. امیدوارم همه ی زندگیت مثلش باشه !
-بقیه اش چطوره؟ قشنگه ؟
- زیباترین رمانیه که خوندم! میدونی که رمان های زیادی خوندم.
صدای آلارم تلفن همراهش، اخمهای دختر را در هم فرو برد!
-اوه نه!
صدایی که به او هشدار میداد ، باید فورا خواب شبش را شروع کند، تا برای فردا بتواند پر انرژی باشد.
- بخواب دخترم! کتابت فرار نمیکنه!
کتاب را بست و کنار بالشتش قرار داد. در حالیکه دراز میکشید، با خنده گفت؛
-آخه میخوام بدونم ادامه زندگیم چطوری میشه؟!
سپس خندید و پتو را تا زیر چانه بالا کشید . به سقف خیره بود و غرق در دنیایی از هیجان و استرس و رویاهای شیرین ...
.
.
« وقتی میبینمت، حس عجیبیه که همه منو فرا میگیره! چشمام نمیتونن کنده شن و اون حس، کل روز، دور همه ی من میپیچه ! می دونی نزدیکت بودن مثل چی میمونه ؟ مثل کاری که اردیبهشت با شکوفه ها میکنه ! مثل کاری که قطره های بارون با غنچه های تازه میکنه ! مثل کاری که یه نقاش با بوم سفیدش میکنه ! عجیبه !»
از آسمان به حیّانِ آسمان.
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۸۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
ترمه
0منم صبح زود باید بلند شم اما نمیتونم از خواندن ادامه رمان دست بکشم
۱ سال پیشMahdiyeh
3بله 🌚از آسمان به حیان آسمان🌱 امان ازاین تلپاتی های آخر پارت که گونی گونی دل می بره💕
۱ سال پیششکیبا
1عالی
۲ سال پیشآیدا
1رمان جالبیه
۲ سال پیشآینور
1رمان قشنگیه امیدوارم تا آخرش پارت ها ب راحتی باز بشن و ادامشو بخونم
۲ سال پیش
عاطفه امیرانی | نویسنده رمان
چرا نباید راحت باز بشن عزیزم? خوش اومدی نور چشمم منتظر نظراتت هستم❤️
۲ سال پیشارام
1داستان ملیکا نوه ی قیصر رومه؟ کتاب دختره
۲ سال پیش
عاطفه امیرانی | نویسنده رمان
بله عزیزم
۲ سال پیشاکرم بانو
0خوبه،فقط یکم مرموزه درست متوجه نمیشم چیو کی میگه
۲ سال پیشVenus
0خوبه فقط احساس می کنم پارت ها کمه...
۲ سال پیشنگار
2عالیه
۲ سال پیش
عاطفه امیرانی | نویسنده رمان
🧡🌱
۲ سال پیشآزاده دریکوندی
1چه حس قشنگی ازش می گیرم💚مثل کاری که اردیبهشت با شکوفه ها می کنه😍
۳ سال پیش
عاطفه امیرانی | نویسنده رمان
همون حسی که از کامنت شما من گرفتم😍🥲🔮🌱🧡
۳ سال پیشغزل حاجیلر
1قلم نویسنده خوب بود تا اینجا ،😊
۳ سال پیش
عاطفه امیرانی | نویسنده رمان
ممنونم از همراهی چشمای قشنگ.
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

وکیلی
0سلام عزیزم تااینجاش که خیلی خوشم اومدموفق باشی