لیست کلیه پارتهای رمان پاناسیا : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 137
-
رمان پاناسیا - پارت 81
چهل و چهار. دریایِ سوخته! جشن تولد آسمان در حال تبدیل شدن به یکی از بهترین خاطراتش بود. خندهها و شوخیهای دوستانش اطرافش را پر کرده بود و فضا پر از شادی بود. جو جشن گرم و صمیمی بود، صدای خندهها و شوخیها در هوا پیچیده بود و عطر کیک تازه پخته شده به مشام میرسید. پس از مدتها حالا، همه دور ه...
بروزرسانی در : ۷۴۹ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 82
افراد در سالن به وضوح حس دلهره و تنشی که با ورود سرپرستشان به وجود آمده بود، را حس کردند. آنها نگران به یکدیگر نگاه میکردند، به ویژه الینارز که حالا مستقیماً به آسمان نگاه میکرد، انگار که میخواست از او محافظت کند. سهیل چند قدم به او نزدیک شد. با لبخند گرمی به مرد نگاه کرد. -سلام حیّان. خوش ا...
بروزرسانی در : ۷۴۷ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 83
حیّان فقط نگاهی سرد و خالی به دانیال انداخت. هیچ کلمهای نمیگفت. این سکوت، برای همه آزاردهنده بود. سهیل که دیگر کنترلی بر خشمش نداشت، با یک حرکت سریع به سمت حیّان رفت. او را از روی مبل بلند کرد. دو طرف یقه ی او را محکم میان مشت هایش گرفت و به در حیاط کوبید. -میفهمی داری چی کار میکنی؟ همه در ...
بروزرسانی در : ۷۴۴ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 84
چهل و شش. پریشانی! . . مدت زیادی بود که همه در بهت و شوک بودند. خیلی زیاد! آنقدر که بدون آنکه کلمه ای با یکدیگر صحبت کنند در فکر بودند و بی خبر از گذر ساعات... جوری حتی صدای نفس کشیدنی در سالن به گوش نمیرسید که گویی اتفاقی در آن سالن نیفتاده بود، یا که کسی در آنجا حضور نداشت. دانیال سریعتر...
بروزرسانی در : ۷۴۲ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 85
مردی در خیابانهای تاریک و سرد شهر قدم میزد، بدون اینکه بداند به کجا میرود. هر گامی که برمیداشت، انگار تکهای از وجودش فرو میریخت. او که همیشه خود را مردی قوی و مصمم میدانست، حالا زیر فشاری که چون کوه ها بر شانههایش سنگینی میکرد، خم شده بود. خیابانها سرد و بیروح شده بودند؛ گویی تمام زند...
بروزرسانی در : ۷۴۰ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 86
چهل و هفت. آغوش! شب از نیمه گذشته بود و سکوت سنگینی بر فضای سالن بزرگ خوابگاه سایه افکنده بود. هما و الینارز هر کدام در گوشهای، در خواب عمیقی فرو رفته بودند. گویی روز پرمشغله و پر از اضطرابشان دیگر جایی برای بیداری نگذاشته بود. دانیال که بیش از هر کس دیگری نگران وضعیت آسمان بود، در اتاق ما...
بروزرسانی در : ۷۲۶ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 87
الینارز که تمام این تردید و تلاش پدرش را دیده بود، دیگر نمیتوانست بیشتر تحمل کند. نگاهش از درد و دلتنگی پر شده بود. با صدایی که حالا دیگر پر از احساس بود، گفت؛ -بابا... این همه مدت منتظر این بودم که برگردی. منتظر بودم که با هم حرف بزنیم، که دوباره مثل قبل باشیم. دلم برات تنگ شده. خیلی خیلی تن...
بروزرسانی در : ۷۲۳ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 88
مرد با توده سفتی که در گلویش بود، دوباره سعی کرد. انگار چیزی خشن و پارانوئید مانندی در اسم آسمان وجود داشت که باعث میشد مرد، بارها و بارها اسمش را بگوید. هرچند که نمیدانست که از او چه میخواهد! -آسمان. - اینو بگیر. دختر با یک جمله ناهموار حرفش را قطع کرد. به سمت گوشی اش رفت که کنار تختش ...
بروزرسانی در : ۷۲۱ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 89
چهل و هفت.جادو! با هر گام بلندی که برمیداشت، صدایی در سالن کمپانی طنینانداز میشد. صدای پاشنههای بلند کفشهایش، مانند ضربات قلبی که در سکوت شب طنینانداز است، در فضای وسیع و شیک سالن طنینانداز میشد. هر بار که پاهایش به زمین میخورد، صدای اکو از دیوارها بازمیگشت و حالتی از قدرت و شکوه را...
بروزرسانی در : ۷۱۱ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 90
الینارز گفت و نگاهش را به نقطه نقطه ی اتاق سهیل هدایت کرد. دایی اش، در حالی که پوشه ها را طوری تنظیم میکرد که روی میز و در تیررس نگاهش قرار بگیرد، ایستاد. همانطور که نگاهش روی نمودارهای مانیتور بود، گفت؛ - بزودی میرم. زبانش را روی لبش کشید. -اونجا خونه ی توعه! -بر می گردم! تکخند نیمه اجباری ...
بروزرسانی در : ۷۱۱ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 91
با صدایی لرزان اما محکم گفت؛ - لطفاً راجع به اون اتفاق باهام حرف نزن. فقط میخوام فراموشش کنم. سهیل لحظهای مکث کرد و سها هم در سکوت فرو رفت. چند لحظه بعد، سهیل با صدایی که آرامتر شده بود پرسید؛ -و حیّان؟ سها مکث کرد، این سوال ترسناکش کرد. -چی؟! این بار سهیل منتظر نماند و پرسی...
بروزرسانی در : ۷۱۱ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 92
چهل و نه.لبخند! درخشش چراغهای طلایی عمارت همچون ستارگان دوردست، شکوهی خاص به آن مجلس بخشیده بود. شب همچون پردهای مخملی بر فراز شهر گسترده بود، و میان این تاریکی آرام، مهمانی بزرگی درون دیوارهای بلورین عمارت جریان داشت. پردههای سنگین مخملی با خطوط طلایی، از سقف بلند تا زمین امتداد یافته ...
بروزرسانی در : ۷۰۳ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 93
صدای فریمن همچنان در فضای سالن میپیچید، اما برای آسمان، آن لحظه فراتر از زمان بود. همهچیز از اطرافش محو شد؛ نورها، صداها، حتی جمعیت. گویی جهان ایستاده بود و فقط او و حیان در آن لحظه میزیستند. سر تا پایش را نگاه کرد و کم مانده بود که قلبش از سینه بیرون بزند. چقد خواستنی بود! اما نمیتوانست قد...
بروزرسانی در : ۷۰۳ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 94
نگاهش خیره به حیّان بود که از او دور میشد، در حالی که میتوانست تمام سرزنش های نگاه پدرش را بخواند و بشنود. سها آهسته نفس کشید، اما قلبش بیقرارتر از آن بود که آرام بگیرد. در عمق وجودش میدانست که این فاصله ی بین او و حیّان، چیزی بسیار فراتر از چند قدم فیزیکی بود. در حالیکه از پدرش دور میشد، نا...
بروزرسانی در : ۷۰۳ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 95
چشمان سها دوباره به حیان برگشت. او لیوانش را محکم در دست گرفته بود، انگار که اگر لحظهای آن را رها کند، خشم درونش فوران خواهد کرد. سها حس کرد باید جلو برود، حرفی بزند، کاری بکند تا چیزی خراب نشود. اما هنوز قدمی برنداشته بود که دید برادرش کنار حیان قرار گرفت. هر خندهای که روی لبهای آسمان نقش...
بروزرسانی در : ۷۰۲ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 96
پنجاه.قربانی! سهیل آن شب دیر وقت بعد از مهمانی به خانه برگشت. احساس خستگی و فرسودگی او را در بر گرفته بود، اما در همان لحظه که وارد خانه شد، نگاهش به سها افتاد. او در آشپزخانه نشسته بود. موهایش را به طور نامرتب دور شانه هایش ریخته و چنگهایش میان آنها فرو رفته بود. آرنجهایش روی میز قرار داشت ...
بروزرسانی در : ۶۹۵ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 97
سها به یاد دیشب افتاد، وقتی حیان کنار آسمان ایستاده بود. او با آن نگاه عمیق و مراقبش، هر لحظهاش را زیر نظر داشت. چقدر جذاب به نظر میرسید! نگاه حیان نشان میداد که برای او هیچ چیزی مهمتر از آسمان نیست. انگار همهی وجودش را برای محافظت از او صرف کرده بود. او تنها کسی بود که میتوانست حتی با نگا...
بروزرسانی در : ۶۹۳ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 98
پنجاه و یک. دلتنگ! آسمان بعد از تحویل گرفتن نهارش، با قدمهایی آهسته از سالن غذاخوری خارج شد و به سمت طبقه پانزدهم کمپانی حرکت کرد. جایی که معمولا وقتی کلاسها نبود و وقت استراحت بین دو فعالیت را داشتند، تبدیل به فضایی برای گذراندن دقایقی آرامشبخش میشد. به صندلیهای کنار دیوار نگاهی انداخت...
بروزرسانی در : ۶۷۴ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 99
آسمان، حتی اگر میخواست نیز، نمیتوانست از نگاه جیمز جدا شود. حرفهای او مثل شعلهای در دلش سوخت و او به سختی توانست نفس بکشد. در این لحظه، دیگر تنها نگاه حیان نبود که ذهنش را مشغول میکرد، بلکه همه این کلمات، باعث میشد بخواهد از آنجا فرار کند. تنها سکوت بود که در فضا موج میزد. وقتی جملههای ج...
بروزرسانی در : ۶۷۲ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 100
نگاه حیان و آسمان هر دو به او افتادند. حیان به سرعت از آسمان فاصله گرفت. -اوه! نمیدونستم مهمون داری. حیان با وجهه ای که تحت کنترل نگه داشت، گفت: -مشکلی نیست، بیا تو. آسمان که در درونش همچنان طوفانی از احساسات در جریان بود، با نیشخندی تلخ گفت؛ -مزاحمتون نمیشم. و با غم و سنگینی ن...
بروزرسانی در : ۶۷۰ روز پیش
