لیست کلیه پارتهای رمان پاناسیا : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 137
-
رمان پاناسیا - پارت 41
بیست و دو. عشق چجوریه؟! حیّان قدمهای حیرانش را بی توجه به صدا کردن های الینارز، سمت درِ خروج کشید. دستانش را داخل جیبش برد و سوئیچی که هنگام بیرون آمدن از دیوار قاپیده بود را پیدا کرد. با فشار دادن دکمه اش، قفل ماشین باز شد. هنوز دستش دستگیره ی در را نگرفته بود که صدای سهیل، که با عصبانیت غی...
بروزرسانی در : ۹۱۷ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 42
بیست و سه. فکر میکنم دوستش داره! راهنما زد و ماشین را به لاین وسط هدایت کرد تا خودرویِ پشت سرش، به راحتی سبقت بگیرد. تصمیمش برای ماندن در لاین وسط جدی شد. از آینه نگاهی به صندلی پشت انداخت. خالی بود! در این روزهایی که تنهایی را برای خود برگزیده بود، خاطرات رهایش نمی کردند. کافی بود به چیزی ...
بروزرسانی در : ۹۱۵ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 43
حالا دخترش بود که بعد از گذشت روزها مقابلش نشسته بود و فقط به هم نگاه میکردند. چقدر دلشان برای هم تنگ شده بود! هر دو... پس از مدتی سهیل که برای فضا دادن به آنها داخل رفته بود، با سینی حاوی فنجانهای قهوه بیرون آمد و به سکوتشان ملحق شد. بوی عطر فوق العاده قهوه تازه دم مشامشان را نوازش میکرد. س...
بروزرسانی در : ۹۱۲ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 44
بیست و چهار. ماه در خانه! جلوی ساختمان ایستاده بود و مردد بود! که زنگ را بزند یا نه؟! انگشتان دستش را میان دست دیگرش به بازی گرفته بود. برای بار آخر با تردید به پنجره ها نگاهی انداخت. هنوز چراغ ها روشن بود. آیا باید زنگ را میزد؟ از چه میترسید؟ اصلا اینجا چه کار می کرد؟ نمی دانست! فقط میدانست...
بروزرسانی در : ۹۱۰ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 45
بیست و پنج .ترجیح میدم با تو برقصم! نگاهش را برای هزارمین بار در میان سالن چرخاند. همه جا و وجب به وجب آن را از زیر نظر گذراند. با حرص نفسش را بیرون فوت کرد و با حرص زیر لب زمزمه کرد؛ - پس کدوم جهنمی مونده؟ میشد گفت تقریباً آخرهای مراسم بود. مراسمی بود که در واقع کمپانی به عنوان جشن سال نو ...
بروزرسانی در : ۹۰۸ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 46
بیست و شش. تویی که تو سینه م میتپی! تنها وقتی متوجه موقعیت شد، که الینارز داشت دست او را بلند میکرد و می کشید. صدای او را نمیشنید. فقط می دید که به سمت ماشین، در حال کشیده شدن است! و کل راه برگشت به خوابگاه را به بیرون خیره شده بود. در میان شوک و بهت ... از باختن دلش ! به پدرِ رفیقش ! همچنان...
بروزرسانی در : ۹۰۸ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 47
بیست و هفت.مدهوش! . . در بیرون از اتاق تمرین، دختری از شدت هیجان به خود می پیچید. مستی همه ی تنش را گرفته بود و حتی یک پارچ آبی که خورده بود ، هم باعث آرام شدنش نشد. با دستانش خودش را بغل کرده بود و بی اراده خم و راست میشد. انگار روحش داشت از بدنش جدا می شد. پایش روی زمین بند نبود و می خواست ...
بروزرسانی در : ۹۰۰ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 48
بیست و نُه.قلمروی من! . . بعد از گرفتن دوش مختصری لباسش را عوض کرد. حجاب کرد و جلوی آینه چند نفس عمیق کشید و لبخند زد. آرامتر شده بود. هرچند که قلبش قرار نبود کندتر بتپد! اما آسمان با آن کنار آمده بود. پس از اماده کردن حالش، به سمت سالن همکف سرازیر شد. همچنان که آخرین پله ها را پائین می آمد،...
بروزرسانی در : ۸۹۸ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 49
پای دختر، که تا ثانیه هایی پیش از استرس، ضرب گرفته بود، از کار افتاد و خودش، رنگ پریده، به صورت مرد چشم دوخت. و آسمان، فحش و بد و بیراهی نمانده بود که برای بی جنبه و سست عنصر بودنش، به خودش هدیه نکند! نفس هایش تند و بی قرار شده بود. در یک حرکت مرد را به عقب هل داد. - چیه؟! لحن عوض می کنی؟ ...
بروزرسانی در : ۸۹۶ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 50
بیست و نه. پاناسیا . . بطری آب را روی نرده های طبقه دخترها قرار داد. با چرخیدن سرش، نگاهش به در نیمه باز اتاق هما افتاد. چه سرگرمی ای بهتر از آزار او میتوانست او را از شر خودش خلاص کند؟ با انرژی به سمت اتاقش رفت و بیهوا در را کاملا باز کرد. هما روی صندلیاش نشسته بود و با سیستمش مشغول بود...
بروزرسانی در : ۸۹۰ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 51
ماما بود که گوشهای هر دو را محکم گرفته بود و با تمام توان میکشید. آنها را وادار به ایستادن کرد. - چند ساعت فقط تو این خونه نبودم ! ببین به چه روزی انداختید؟ اینجا چه خبره؟ این چه وضعشه؟ نگاهی به خانه انداختند. رنگ نوشیدنیهایشان تقریباً تمام آشپزخانه و کف خانه را تزیین کرده بود و اسنکها ...
بروزرسانی در : ۸۸۹ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 52
سی . زل زدی! دوباره بی توجه به هیاهو و رفت و آمدهای دور و برش، چشم دوخته بود به فنجان قهوه یخ زدهاش! باریکه ای از نورپردازیهای سالنی که از آن بیرون زده بود، روی فنجان سفیدش رد میانداخت و هر لحظه آن را به رنگی متفاوت در میآورد. چشم دوخته بود به رقص رنگها و گوشهایش ، میزبان صدای آهنگ بل...
بروزرسانی در : ۸۸۷ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 53
سها ثانیههایی از پشت سرش به او خیره شد. آب دهانش را قورت داد. سر تا پا سفید پوشیده بود و کراواتی که به طور غیر معقول دور گردنش چرخانده و گره زده بود، به راستی او را مانند شاهزادهها کرده بود! و چه خوشبخت بود کسی که مخاطب نگاهها و حرفهای این الهه ی شاهزاده نما بود... و چقدر احمق بود که تمام خ...
بروزرسانی در : ۸۸۴ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 54
سی و یک.بابا! . . بالاخره پاهای بی قرارش تصمیم گرفتند از حرکت بایستند. دختر خودش را روی یک از مبل های راحتی لابی کوبید. ساعت گوشی اش را دوباره چک کرد. دقیقا دوازده را نشان میداد. تلفن را کنار گذاشت و با حرکت انگشتانش، بچگانه به حساب کردن ساعتی که هم اکنون برای بچه های خوابگاه می گذشت ، مشغول...
بروزرسانی در : ۸۸۲ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 55
سی و دو. دوستت دارم! -چقدر خوشگل شدی! همین بود. از وقتی که مقابلش نشسته بود، ناباورانه به تک تک اجزای صورتِ دخترِ مقابلش، خیره مانده بود و گویی آنها را از بر میکرد. الینارز با شنیدن این جمله، خجالت زده سرش را پایین انداخت و لبخند شیرین و شرمگینی به لب پوشید. سپس با صدایی بسیار آرام و دور جو...
بروزرسانی در : ۸۸۰ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 56
- یه دختره روش کراش زده! ما سعی میکنیم بفرستیمش سر قرار با اون! هما- اوووه! آرمان- خب چطوریه؟ تعریف کنین ببینیم! آسمان دستانش را به کل طول ران پاهایش کشید و گفت؛ - بچهها من ورزش کردم ، باید برم یه دوش بگیرم! فعلاً با من کاری ندارین؟ یونا- کجا ؟ بمون دیگه! - برم دوش بگی...
بروزرسانی در : ۸۷۷ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 57
سی و چهار. فلورانس! . . قدم زدن در آن شهر پرشور و شلوغ، در آخرین شب اقامتشان، برنامهای بود که از اولین روز سفر و سه نفری ریخته بودند. حالا آن آخرین شب فرا رسیده بود و همه کمتر از ده ساعت دیگر، در خانههایشان بودند. ولی حالا چهار نفربودند که در آن هوای خنک قدم میزدند. در شلوغی شهری که از ت...
بروزرسانی در : ۸۷۳ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 58
سی و پنج.تمامِ من! روی جدول کنار خیابان نشسته بود. درست پشت درِ ماشینش که نزدیک به جدول پارک کرده بود. از استرسی که داشت، توان نشستن و منتظر ماندن، داخل ماشین را نداشت. پس پیاده شده بود و خودش را پشت خودرویش قایم کرده بود، تا بتواند راحتتر نفس بکشد! و کسی هم او را نبیند! با صدای در سراسی...
بروزرسانی در : ۸۷۰ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 59
لب های آسمان نه! اما چشمانش به وسعت آسمان میخندید! سویشرت سفید رنگ و شلواری مشکی پوشیده بود! دختر، در جایش میخکوب بود و مرد ایستاد! بغضی در گلوی آسمان چنگ میانداخت! انصاف بود؟! انصاف نبود که دو ماه حیّان را از دست بدهد! انصاف نبود که بعد او را به دیگری ببازد! انصاف نبود که بعد از آن، فقط بر...
بروزرسانی در : ۸۶۸ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 60
سی و شش.دختری که دل کند! . . او حرف میزد و آسمان چشم دوخته بود به حرکت لبهایش. هیچ چیزی نمیشنید و برایش مطلقا طاقت فرسا بود . دیدن آنها از آن فاصله نزدیک. شرمنده بود از قلبی که با بی قراری خودش را به دیوارهای سینه اش میکوبید و او باید خواسته ی او را سرکوب میکرد. باید نگاهش را میکَند قبل از...
بروزرسانی در : ۸۶۰ روز پیش
