پاناسیا به قلم عاطفه امیرانی
پارت یک :
فصل اول
یک. شبیه بارون
.
.
با لبخند زیبایی که مهمان لبانش بود، بالاخره از خطوط کتابِ سبز رنگش، دل کند و آن را بست.
به پشتی صندلی اش تکیه داد و نفسش را آزاد کرد.
هنوز نتوانسته بود کاملا از فضای آن کتاب و حتی از جلدش، چشم بگیرد!
و هنوز آن لبخند، قصد ترک لبانش را نداشت. انگشتانش را به آرامی روی نوشته های کتاب کشید.
- دختر اینجا جا خوش کردیا! پاشو برو خونه دیگه!
سر بلند کرد و به دختری که مقابلش ایستاده بود، نگاه کرد. یونیفرم ساده یِ سرمهای رنگی، درست شبیه یونیفرم خودش، به تن داشت و در حالی که بندِ پیشبندِ چیندارِ سفید رنگش را پشت کمرش گره میزد، این جمله را گفته بود. آمده بود تا شیفتش را از او تحویل بگیرد.
- سلام سارا
در جواب سلام او، به سر تکان دادنی بسنده کرد و ادامه داد ؛
- بازم که داره بارون میاد!
همزمان با اتمام جمله یِ او، از روی صندلیاش بلند شد و کتابش را روی پیشخوان گذاشت. چشمانش را در کل فضای بزرگِ کافه یِ مستطیلی شکل چرخاند.
فضای تقریباً تاریک و مخلوطی از ترکیب رنگهای قهوهای سوخته و کرم، مقابل چشمانش بود.
پیشخوانی که آنها درست در میانهاش ایستاده بودند، با ویترینِ یخچالی پر از شیرینی و کیکهای خوش رنگ و عطر از فضای کافه جدا شده بود.
پشت سرشان انواع دستگاهها و ظروف چوبی مخصوصِ کافه قرار داشت.
دیوارهایِ فضای پشتِ پیشخوان با پنجرههای بزرگی که تقریباً به اندازه کل دیوار بود، تزیین شده بودند و آن پنجرههای پشت سرش، در سراسر دیوارهای سه ضلع از کافه کشیده شده بودند!
پشت سرش ، ضلع سمت چپش و ضلعی که درست مقابل چشمانش بود و ته کافه محسوب میشد .
و فقط در میانه ی پنجره های سمت چپ، درِ ورودی بزرگی از جنس چوب قرار داشت.
ضلع سمت راست، فقط دیوار بود. دیواری کرم رنگ که محل قرار گرفتن پلهها و بالابر به سمت طبقه بالا بود و رست روم!
نگاه دختر روی منظره ی پشتِ شیشه که به خاطر گرمای نفس های حاضرین کافه، با قطرات باران محو شده بود ، خیره ماند.
چراغهای پر از رنگِ آن شهر شلوغ ، منظره ی زیبایی را هدیه ی نگاهش میکرد.
- من یه سر به طبقه بالا میزنم و زود برمیگردم.
- برو عزیزم من عجله ای ندارم.
با رفتن او، دوباره نگاهش را سریع، میان کافه چرخاند . شاید هنوز حتی پنج دقیقه هم از شروع باران نگذشته بود. ولی بوی نمِ روح نوازِ خاک، همه وجودش را غرق شعف کرده بود.
دستانش را داخل جیبهای لباس فرمش فرو برد . نفس عمیقی کشید و چشمانش را بست. انگار که بینایی اش مزاحم جذب آن رایحه بهشتی باشد.
لبخند کمرنگی مهمان لبانش شد و سعی کرد از بین بوی وانیل و شکلات و قهوه، رایحه مورد علاقهاش را پیدا کند.
صدای موسیقی ملایمی که فضای کافه را پر کرده بود، لذتش را دوچندان میکرد. اجازه داد تا آن تم زیبا او را به سوی رویاهایش پرواز دهد.
- یه کروسان و یک قهوه ی وانیلی کم کافئین لطفاً!
صدایش ، او را از افکار دورش، بیرون کشید و درست به میان زندگی واقعیاش پرتاب کرد. چشمانش را باز کرد.
باز هم او بود . او ... باز هم درست مقابلش ایستاده بود. اویی که شکل باران بود و عطر باران را در فضای کافه میپراکند.
انگار که هنوز قسمت بزرگی از روحش در رویاهایش باقی مانده باشد، خیره بود به مرد مقابلش!
مردی که موهای باران زده اش، نامرتب، روی پیشانیاش پخش شده بود و پالتویِ بلند مشکی رنگی به تن داشت.
- هر وقت بارون میزنه پیدات میشه !
آرام و بیاراده گفته بود.
با زمزمه اش، سر مرد بالا آمد و خیره شد به نگاه او. با سوال درون چشمانش.
- ببخشید؟!
دختر به خودش آمد. تکانی به تنش داد و گفت ؛
- عرض کردم الان براتون آماده میکنم.
با اتمام جملهاش، مرد پشت به او کرد و قدمهایش را داخل کافه رقصاند. قدمهای او جلوتر میرفت و از دختر دورتر میشد. دختر دوباره بیاراده زیر لب، پیشبینی اش را زمزمه کرد؛
- همون جای همیشگی!
و او درست ته سالن ، جایی میان تلاقی پنجرههای دو ضلع کافه ، همان جای همیشگیاش نشست.
دختر اما، هنوز خیره به آن تصویر مانده بود. تصویری که میان عطرها ، رنگها و صداهای دلنواز برق میزد. انگار فضای کم نور کافه را روشن می کرد. تصویری که دست زیر چانه گذاشته بود و غرق تماشای منظره بیرون از پنجره بود !
- بازم اومده؟!
سارا کنارش قرار گرفت. دختر نگاهش کرد و سر تکان داد . باید بحث را عوض میکرد!
- تو چطور عین روح میای که من نمیفهمم؟! یهو با یه دیالوگ ورود پیدا میکنی !
هر دو تایشان زدند زیر خنده .
- من دیگه برم؟
در حالی که کتابش را برمیداشت ، سعی کرد گره ی پیشبندش را باز کند.
- کجا؟! سفارش مشتریت چی پس؟!
باید میگفت که نیروی عجیبی باعث میشد از او دوری کند؟! یا این حس را سر به مهر میگذاشت؟!
- دیگه مشتری توعه! چون شیفت من تموم شده. شب بخیر.
بدون اینکه منتظر جواب سارا باشد، به سمت اتاق استراحت قدم برداشت. در را قفل کرد تا بتواند با خیالی آسوده، لباس فرمش را عوض کند. پس از پوشیدن لباسهای خودش، بقیه را به دقت تا کرد و درون کیف دستی بزرگش قرار داد . سپس کتاب را به آرامی در کنار لباسها گذاشت و بیرون رفت.
با قدم گذاشتن داخل سالن اصلی، باز هم عطر قهوه ها بودند که آنها را حریصانه به ریههایش کشید و مست شد از آن.
و باز هم بیاراده به پشت ویترین کشیده شد و فنجانی بیرون بر را پر از طعم دلخواهش کرد.
حالا دیگر آماده رفتن بود!
در حالی که بندِ کیف بزرگش را که مدام از روی دوشش سر میخورد، تنظیم میکرد، به سمت در قدم برداشت. قهوه را به دست دیگرش داد و در بزرگِ چوبی را باز کرد. دستش روب دستگیره طلایی مانده بود و خودش میان در. انگار پاهایش برای بیرون رفتن از کافه سرکشی میکردند. اما چرا؟!
چشمانش چرخید. نگاهش دنبال چه بود؟! برای بیجواب گذاشتن سوالش تکانی به خود داد و از کافه بیرون رفت!
و اجازه داد تا تصویر مردی که با موهای نسبتاً بلند و آشفته از خیسیِ باران، آخرین عکسی باشد که چشمانش از آن روز، از کافه مورد علاقهاش ، ثبت کرده باشد.
هنوز باران نم نم میبارید. نگاهی به آسمان دل گرفته انداخت. هوا رو به تاریک میرفت. با تردید قدمهایش را به سمت ایستگاه اتوبوس کشید. دیرش شده بود و گویا امروز باید از پشت پنجرههای اتوبوس ساختمان محبوبش را تماشا میکرد.
مقنعه اش را روی پیشانی جلوتر کشید و خودش را جمعتر کرد . در دل دعا مکرد که کاش لباس گرمتری پوشیده بود !
دستانش را به تمامی فنجان قهوه اش پیچید. حتی بخاری که از آن بلند میشد هم باعث لبخندش میشد !
چرا امروز اینقدر حالش خوب بود؟
در حالی که حتی وقت نکرده بود که پیاده به سمت ساختمان رویاهایش برود و دقایق زیادی را به آن زل بزند .
جرعهای از قهوهاش را نوشید . مزه بهشتی که میداد، باعث شد لحظهای با لذت چشمانش را روی هم فشار دهد .
توقف اتوبوس در ایستگاه ، قفل پلکهایش را از هم باز کرد .
سوار شد و تک صندلی همیشگیاش را برای نشستن انتخاب کرد. در حالی که جرعهای از قهوهاش را مینوشید، هندزفری اش را از داخل کیفش بیرون کشید. فاصله زیادی تا خانه نداشت و مثل همیشه قصد داشت با شنیدن موسیقی دلخواهش مسیرش را سپری کند.
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
ترمه
1قشنگ بوی قهوه رو میتونم استشمام کنم. شروعش که خوب بود
۱ سال پیشMahdiyeh
0با خوندن پاناسیا دیگه اون آدم سابق نمیشید 🌱🥲❤️
۲ سال پیش
عاطفه امیرانی | نویسنده رمان
ممنونم که همراهم بودی عزیزم❤️
۲ سال پیشMahdiyeh
0🌚💋🌱اسم پاناسیا میاد می خوام از احساسات زیاد گریه کنم
۲ سال پیشطاهره
0سلام عزیزم علاقه دارم رمانتون بخونم. اگه میشه سکه ای نکنید تا من بخونم
۲ سال پیش
عاطفه امیرانی | نویسنده رمان
چشم عزیزم بخون، منتظر نظرااتت هستم
۲ سال پیشM.A.S
0سلام خانم عاطفه امیرانی من عاشق تمام رمان های شما هستم ولی ی سوال خیلی مهم درباره یکی دیگه از رمان هاتون داشتم . اینکه رمان برای من بخون برای مک بمون واقعی هست یا خیر؟
۲ سال پیشعالی بود
0ممنون
۲ سال پیشnegin
0عالللللییییی
۲ سال پیشآیدا
0رمان جذاب و قشنگی هستش کنجکاو هستم برای خوندنش خسته نباشید نویسنده عزیز
۲ سال پیش
عاطفه امیرانی | نویسنده رمان
سلام عزیزم، خوش اومدی به دنیای پاناسیا...تا آخرش همراهم باش چون قراره حسایی رو تجربه کنی که اصلا نمیدونی وجود داشتن؛)
۲ سال پیشعاطفه
0دارم میخونم به نظرم خوبه✅❤️
۲ سال پیش
عاطفه امیرانی | نویسنده رمان
خوش اومدی نور چشمم... امیدوارم دوسش داشته باشی. منتظر نظراتت هستم
۲ سال پیشسو
1پارت اولش واسم کشش داشت تا ادامه بدم
۲ سال پیش
عاطفه امیرانی | نویسنده رمان
ممنونم از همراهیه چشمای خوشگلت.... امیدوارم دوسش داشته باشی:)
۲ سال پیشک
1سلام ❤🌹از شروعش خوشم اومد.🌹🌹
۲ سال پیشسمیه محمدی
1عالی کلا از قلم خانم امیریان لذت میبرم خیلی وقته دنبال ی رمان جدید از ایشون بودم
۲ سال پیشنگین
0عالی🥹💖
۲ سال پیشVenus
1باید جالب باشه...شروع خوبی داشت
۲ سال پیش
عاطفه امیرانی | نویسنده رمان
ممنونم از همراهی چشمای خوشگلت امیدوارم مورد پسند واقع بشه:)
۲ سال پیشVenus
0باید جالب باشه...شروع خوبی داشت
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ترمه
0قشنگ بوی قهوه رو میتونم استشمام کنم. شروعش ک خوب بود