لیست کلیه پارتهای رمان پاناسیا : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 137
-
رمان پاناسیا - پارت 61
خانه غرق در سکوت بود. خانهای که قرار بود بعد از مدتها یک روز دوتایی را به نوه و مادربزرگ آن شهر هدیه دهد. فقط طنینِ برخوردِ پای آسمانی که از پلهها پایین میآمد، در خانه پیچیده بود. دختری که استرس نداشت! ناراحت نبود! و حتی برعکس! خوشحال بود. از این وقت گذراندن دو نفره ی پس از ماهها. تا جایی...
بروزرسانی در : ۸۵۹ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 62
سی و هفت.نبض! . . با باد خنکی که میان صورت و گردنش پیچید، خودش را بیشتر میان پتو پنهان کرد. هر چقدر هم که هوا سرد بود، همچنان قصد نداشت از حیاط دل بکند! همچنان روی چمنها نشسته بود! پتویی را دور خود پیچیده بود و به ماه خیره شده بود! عجیب دلتنگ بود. روزها بود که نه خواب داشت و نه بیداری. گ...
بروزرسانی در : ۸۵۶ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 63
قدم برمیداشت. کنار او! قدمهایش با او هماهنگ بود. قدم زدن در کنار او. در ساعاتی نیمه از شبی رویایی! قدم برمیداشت و جنون تمام تنش را گرفته بود! عشق، تمام رگهای بدنش را میجوشاند و در آنها میرحمانه میخروشید. قدم برمیداشت و قنج میرفت و قندها بود که در دلش آب میشد! از یادآوری جملهای ساده؛...
بروزرسانی در : ۸۴۹ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 64
سی و هشت.آفرودیت ! تشهد را خواند و بعد از سلام، نمازش را به اتمام رساند. پس از برگرداندن سرش به طرفین، دستانش را روی صورتش کشید. تسبیح ماما را از روی سجاده برداشت. تسبیحی که برای رفع دلتنگی اش قبل رفتن، از او قرض گرفته بود، از روی سجاده ی هم رنگ چشمانش گرفت و شروع به ذکرهای پس از نمازش کرد. ...
بروزرسانی در : ۸۴۷ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 65
بعد از سپری شدن ساعتی، حیّان اولین نفری بود که بومش را وسط حلقه، روی زمین گذاشت. سپس از جا بلند شد و بیرون از حلقه شروع به قدم زدن کرد و نقاشیهایشان را تماشا میکرد. از همه کنجکاوتر برای نقاشی دختری چشم سبز بود که با روسری سفید و مانتو شلواری سرمهای رنگی که پوشیده بود، کم مانده بود تا عقل مر...
بروزرسانی در : ۸۴۵ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 66
سی و نه.عید ! - انقدر دستاتو تکون نده! بعد اینکه پوستتم رنگی بشه نمیگی که خودت تکونش دادی! غرشو سر من میزنی! - ولی من دستم روی میزه! چطوری میتونم تکونش بدم؟! آسمان از لاک زدن به یکی از ناخن هایش فارغ شد و با حرص به چشمان هما چشم دوخت. -وقتی داری با گوشیت بازی میکنی متوجه نیستی ک...
بروزرسانی در : ۷۹۳ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 67
****************************** متاسفانه وضعیت حتی بدتر شده بود. بدتر از آن موقعی که با هما صحبت کرده بود و هما جمع نبودن حواسش را به رخش کشیده بود! آسمان هیچ چیزی از شام و از فیلمی که بعد از شام تماشا کرده بودند، نفهمیده بود. آن متن کار خودش را کرده بود! آن نامههایی که یکی پس از دیگری و ...
بروزرسانی در : ۷۹۱ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 68
چهل.شیرین ترین دیوونگیم. . . چشمانش را به آرامی از هم باز کرد. صدای زنگ ساعتش را قطع کرد و دستش همانجا روی تشک تخت، درست کنار موبایلش جا ماند. با آرامش و حسرت درونِ نگاهش، به جای خالیِ او روی تخت خیره شده بود. طوری هشیار و آگاه بود به نبودن او که انگار اصلا خواب به چشمانش نیامده باشد. باید ب...
بروزرسانی در : ۷۸۸ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 69
حوالیِ ظهر به مقصد رسیدند. وقتی مقابل کلبه ی جنگلی متوقف شدند، آسمان شگفت زده تر از آنچه که انتظارش را داشت شد. در حالی که حیّان وسیله ها را به داخل کلبه می برد، آسمان با حیرت به اطرافش نگاه میکرد. درختان بلند و تنومند ، درست وسط ظهر، سایه ای بی کران انداخته بودند و هوایی مرطوب به همراه مه غلیظ...
بروزرسانی در : ۷۸۶ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 70
در تمام اتاق چشم چرخاند و او را در بالکن پیدا کرد. درست روبرویش ایستاد و با لبخند به او چشم دوخت. حرصی داخل چشمانش ندید. در عوض او را نگاه میکرد. انگار صورتش عرش بود و چشمانش فرمانروا! انگار که مهتاب را بین حیّان و او قسمت کردهاند؛ نورش در صورت آسمانش بود و آتشش در جگر مرد! - به چی فکر میکن...
بروزرسانی در : ۷۸۴ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 71
چهل و یک.آخرین ساعات ! . . در آخرین ساعات این سفر کوتاه ولی رویایی، در کنار شومینه نشسته بود. به دسته ی مبل تکیه داده بود و پاهایش را روی آن جمع کرده بود. فنجان قهوه ای که درست کرده بود ، میان یک دست گرفته و دست دیگرش را از آرنج تکیه به پشتیِ مبل کرده بود. سر انگشتانش تکیه گاه گوش و گردنش ش...
بروزرسانی در : ۷۸۲ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 72
چهل و دو. شمارش معکوس! . . ده. / در طبقه آخر آن خوابگاه سه طبقه، دختری روی پاهایش بند نبود. دختری آنقدر خوشحال و سبک و پر از حس خوب بود که بعید میدانست چیزی در دنیا قدرت ناراحت کردنش را داشته باشد. او حالش خوب بود! روحش، جسمش، زندگی اش، حرفه اش و مهمتر از همه قلبش... بخاطر داشتن بهترین مر...
بروزرسانی در : ۷۷۴ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 73
هشت. قدمهایش را برمیداشت و دوباره پس میگرفت. نیم ساعت بود که کارش همین بود. وقتش رو به پایان بود. کلاسش به زودی شروع میشد و همه همکلاسیهایش رفته بودند... ولی همچنان در راهرو ایستاده بود و امید داشت! امید داشت که مردش دیر کرده باشد. کاری برایش پیش آمده باشد. چون غیر ممکن بود خودش را ب...
بروزرسانی در : ۷۷۲ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 74
پنج. -کجا داری میری؟ هما سریعا دستگیره در کلاس را رها کرد و برگشت. -هیچ جا! الینارز یک ابرویش را بالا داد و دست هایش را روی سینه به هم گره زد. -نگو که داشتی فرار میکردی؟ هما کلیدش را در دستانش جا به جا کرد و ناشیانه انکار کرد. -فقط... میخواستم که ... عم... میخواستم یه دوری بز...
بروزرسانی در : ۷۷۰ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 75
چهار. چهرهاش ناخودآگاه جمع شد و با دهانش صدای کلیک مانندی درآورد. لیوان را روی میز قرار داد و در حالی که هنوز چهرهاش را به حالت عادی برنگردانده بود، گفت؛ - آسمان لیمونادت خیلی ترشه. آسمان بدون اینکه آن را نگاه کند گفت؛ - نخور. الینارز با دقت او را برانداز کرد. داشت با چنگال غذا...
بروزرسانی در : ۷۶۸ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 76
دو. پس از رفتن دانیال پاهایش را روی مبل جمع کرد و صفحه لپتاپ را دقیقاً روبروی خودش تنظیم کرد. نفس راحتی کشید. حالا احساس میکرد قلبش کمی آرام شده است. ماما همیشه برای او پناهگاه بود و حالا دیدن صورتش هم کافی بود تا قلبش احساس کند در طوفان بی مانندی که در آن دست و پا میزد، راه نجاتی یافته ا...
بروزرسانی در : ۷۶۵ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 77
فصل سوم . . چهل و سه. جنگلِ مرده ! . . -نگاه کن! همهچیز رو همینطوری ول کردن و رفتن. نمیگن خراب میشه؟ هما کف دستانش را روی لبهی میز گذاشت، به اطراف نگاهی انداخت و سپس با خندهای بدجنسانه گفت: -معلومه حسابی خوش گذشته! الینارز در حال جا بهجا کردن وسایل میز بود، با لبخند جواب دا...
بروزرسانی در : ۷۵۷ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 78
باران پیوستهای که از اولین ساعات صبح آغاز شده بود. بی رحمانه خودش را به همه جا میکوبید... آسمانی تمام اشکهایش را فرو میخورد وآسمانی دیگر بجای او خون گریه میکرد. و خودش را به تمام قوا بر زمین میکوفت به شیشههای بزرگ دفتر کار حیان میکوبید و صدای هراسناک آن به فضای دفتر اضافه میشد. بوی قهوه...
بروزرسانی در : ۷۵۷ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 79
چهل وچهار. انعکاس مهر! . . ساعت کلاس در کمپانی، مانند همیشه با شور و شوق خاصی آغاز شده بود. فضای کلاس با حضور دانشآموزان و استاد، پر از انرژی و تبادل ایدههای خلاقانه بود. کلاس درس در حال برگزاری بود. تابلوهای دیجیتال روشن، صداهای کیبوردها و فعالیتهای دانشجویان، فضا را پر کرده است. آسمان، ب...
بروزرسانی در : ۷۵۶ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 80
دانیال، فرشته نجاتش، با قدمهای آرام وارد کلاس شد. با لبخند به آسمان نزدیک شد. او کنار پنجره نشسته بود و از طبقه بیستم، مشغول تماشای آسمان بود. در صندلی کناری اش قرار گرفت تا با نگاهش او را معذب نکند، و گفت؛ «باید گفت خیلی کارو جدی گرفتی! من فکر میکنم آسمون بالای سرتم خسته شده از دیدن تمام و...
بروزرسانی در : ۷۵۶ روز پیش
