پارت دوازده :


هفت.اسمِ تو
.

قبل از اینکه بتواند حریف پاهایش شود، قدم هایش دوباره تند شد. او سعی میکرد! واقعا داشت تمام سعی اش را میکرد که آرام تر قدم بردارد!
حتی خودش را مجبور میکرد به انواع چرت و پرت ها فکر کند، اما به سرعت قدم هایش نه! مثلا با خودش فکر میکرد چه خوب که نرده ای که ایستگاه اتوبوس را به ورودی مترو محدود میکرد را بریده اند. اینطور دیگر مجبور نیست بعد از پیاده شدن از اتوبوس

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ترمه

    0

    ای بابا چ وضع بدیه

    ۲ سال پیش
  • طاهره

    1

    خیلی خوبه دوست دارم ادامش و بخونم

    ۲ سال پیش
  • Eliz

    0

    نکنههه بابای الینارز باشهه. جایی به سنش اشاره نشده آخهه

    ۲ سال پیش
  • Fatemeh

    1

    هم دوست دارم زود تموم بشه هم دوست دارم بفهمم بقیه ش چی میشه

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    0

    فقط آسمان هیجان زده نشدواینکه سن مردنگفتید؟

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️