پاناسیا به قلم عاطفه امیرانی
پارت دوازده :
هفت.اسمِ تو
.
قبل از اینکه بتواند حریف پاهایش شود، قدم هایش دوباره تند شد. او سعی میکرد! واقعا داشت تمام سعی اش را میکرد که آرام تر قدم بردارد!
حتی خودش را مجبور میکرد به انواع چرت و پرت ها فکر کند، اما به سرعت قدم هایش نه! مثلا با خودش فکر میکرد چه خوب که نرده ای که ایستگاه اتوبوس را به ورودی مترو محدود میکرد را بریده اند. اینطور دیگر مجبور نیست بعد از پیاده شدن از اتوبوس
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

ترمه
0ای بابا چ وضع بدیه