لیست کلیه پارتهای رمان پاناسیا : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 137
-
رمان پاناسیا - پارت 21
یازده.قصه . . :« هنگامی که به هوش آمد و چشمان پرفروغش را گشود، دید سر بر زانوی محبوب گذاشته است و دست ناز پرور محبوب، با کمال مهربانی، روی موهای اوست! فرشته گلابدانی در دست داشت و به صورت او میپاشید. یک نگاه نافذ و توام با حیا به صورت محبوب نمود. دید تصویرش از آنچه او تاکنون نقش صورت یار را...
بروزرسانی در : ۹۷۸ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 22
دوازده. بُهت زده . . لیوان کاغذی ای را که در دستش بود، بدون فکر چرخاند. برای چندمین بار بغضش را فرو داد. سارا همچنان ساکت بود. دست چپش را نوازش گونه به پشت آسمان میکشید و سعی در آرام کردن او داشت. آسمان با بالا کشیدن بینی اش، سر بالا آورد و به دو زنی که از مقابلشان رد میشدند، نگاه کرد. با رد...
بروزرسانی در : ۹۶۷ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 23
دخترم؟! او متاهل بود؟! و بلافاصله صدای آشنایی در فضای ذهنش، طنین انداز شد. « اون به وضوح بالای سی و پنج سالشه و شاید اصلاً متاهل باشه! » حرفهای سارا مثل همیشه درست بود! او متاهل بود او فرزند داشت! و حالا اصرار کرده بود تا دختر دیگری او را به وعده ناهار مهمان کند! نمیتوانست این حسهای جدیدی...
بروزرسانی در : ۹۶۴ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 24
سیزده. خداحافظی! . . دهم. در خانه را که باز کرد، عطر مورد علاقهاش در میان ریههایش پیچید. ذوق غریبهای در قلبش پدیدار شد. با عجله کفش هایش را درآورده و مستقیم به سمت آشپزخانه رفت. الینارز در حال چیدن میز بود. با دیدن پدرش، سر بالا آورده و با لبخند به او سلام داد. مرد کت و ساعتش را روی اپن ق...
بروزرسانی در : ۹۶۰ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 25
پنجم. -بشین! دو لبه ی کتش را جلوی سینه اش، به هم نزدیک کرد و نشست. آسمان با تردید به اطرافش نگاه کرد. نمیتوانست انکار کند که بی نهایت دلش برای اینجا تنگ شده بود. اما حالا در جایگاه مشتری اینجا بودن، حس به شدت غریبه ای بود. -مطمئنین اینجا انتخاب درستی بود برای حرف زدن؟ حیان در حال برانداز کردن...
بروزرسانی در : ۹۵۷ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 26
فصل دوم . چهارده.نیویورک . . آسمان -باو اون دوربینو یکم بیار پایین تر! الینارز -عه خودمون نیستیم که تو کادر. خیره به صفحه ی دوربین، پایه مونوپاد را کمی پایین تر آورد. هر دویشان را به کادر برگرداند و غش غش خندیدند. آسمان غر زد؛ -از بس حواست به مردمه! الینارز به خانمی که از کنارش رد میشد خ...
بروزرسانی در : ۹۵۲ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 27
پانزده. اون چشمها . . زمان همخوانی آخرِ انیمیشن نزدیک می شد. انیمیشنی که تمامش را به زیبایی هر چه تمامتر به صورت زنده اجرا کرده بودند و صرفا به پخشِ آن از اسکرین بسنده نکرده بودند. انیمیشن سی دقیقه ای شان از پرده بزرگ سالن افتتاحیه پخش میشد و هر کدام از اعضای گروه، صداپیشگیِ یکی از شخصیته...
بروزرسانی در : ۹۵۰ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 28
شانزده.تو آینده ی منی! - رسیدیم... هتل دایموند! مرد با تردید سرش را به سمت ساختمان چرخاند. حیّان نگاهش را به دستانش کشید و به تکان خوردنشان لبخندی زد. حتی نمی دانست چرا میلرزد؟! خالی از فکر بود . خالی از هر عکس العملی بود. طوری که حتی نمی دانست در طبقه یازدهم ، این لرز را بر جان شش نفر وکارک...
بروزرسانی در : ۹۴۷ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 29
چشمانش را باز کرد. باز هم یک عصر دیگر! اولین عصری که در خوابگاه و با گروهش، سر رسیده بود. به پهلوی راستش چرخید و به آفتابی که از پنجره ی روبه رویش، روی سرامیک های سفید می تابید، نگاه کرد. چشمانش را بست و سعی کرد تا خواب خود را تکمیل کند. اما باید از اتاق بیرون میرفت! باید جوابی قانع کننده برای ...
بروزرسانی در : ۹۴۵ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 30
باز هم از نگاه کردن به او فرار کرد. این حرکتش اعصاب الینارز را به هم ریخته بود. از صبحی که رسیده بودند، مشغول چرخیدن دور و بر پدرش بود. حتی وقتی سهیل، اعضا را به تور بازدید از کمپانی برد، او به بهانه ی سردرد، خواسته بود پیش پدرش بماند. دایی اش این امکان را برایش فراهم کرد. مرد به سمت طبقه پائین...
بروزرسانی در : ۹۴۳ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 31
******************************** سهیل خودش را روی کاناپه ولو کرد و با بیحوصلگی کانالها را زیر و رو کرد. رو به الینارز به انگلیسی غر زد؛ - چیکار میکنه؟! داره برای المپیک تمرین میکنه؟ - احتمالاً ! فعلاً که چند ساعتیه داره میدوعه. - چکش کردی ببینی از مدار خارج نشده باشه؟ الینارز خندید. س...
بروزرسانی در : ۹۴۰ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 32
نمیدانست چرا دوش گرفتن و لباس پوشیدن ده دقیقهای را آنقدر طول داد؟ اما تنها وقتی در سالن اصلی خانه را باز کرد که هوا تاریک شده بود. آرام آرام قدمهایش را میان راهرو کشاند. صدای صحبتهایشان کل خانه را برداشته بود. لبخند زد. حس دلچسبی داشت. چقدر روزهایش بدون آن شش نفر لعنتی، مسخره و ساکت بود! با ...
بروزرسانی در : ۹۳۸ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 33
هفده.موهاش! ساعاتی میشد که بیدار بود. این پهلو و آن پهلو میشد. دیشب تا دیر وقت با لذت به صدای فریادها و خندههای اعضای گروهش گوش داده بود و در اتاق قدم زده بود. یا روی تخت خیره به سقف دراز کشیده بود. دلش میخواست کنارشان می بود. اما مثل اینکه آب و هوای این کشور به او نمیساخت! ریتم قلبش ب...
بروزرسانی در : ۹۳۶ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 34
هجده. قلبِ منی! - شنیدم که در روزهای گذشته، واقعا سخت کار کردید... اما ازتون انتظار دارم که بعد این مدتی که نسبتا برنامه سبکی داشتید، از این به بعد تلاشتون رو بیشتر کنید. کلمه برنامه سبک، باعث شد نگاه بچه ها به هم بیفتند و پوزخندهای محوی با چشمان متعجبشان بزنند. سبک دیگر چه صیغه ای بود؟! رسم...
بروزرسانی در : ۹۳۳ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 35
آسمان میخواست پیاده شود که حیّان با ظرافت تمام آستین پالتویش را گرفت. هیچ چیز نگفت. فقط یک ثانیه به چشم هایش چشم دوخت. همان کافی بود . چون آسمان سر جایش نشست و تکان نخورد. وقتی الینارز و هما میخواستند داخل ماشین شوند و روی صندلی عقب بنشینند، آسمان آرام و با احتیاط خود را به طرف حیّان میکشید. ح...
بروزرسانی در : ۹۳۱ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 36
نوزده. جوری که نگاهم میکنی! دوباره چند تقه ی آرام به در زد. هنوز جوابی نگرفته بود. با استرسی مشهود، اطراف را نگاه کرد تا مبادا نگاهِ بیداری، او را به دام بیندازد. هرچند که نمی توانست بفهمد و نمیتوانست درکش کند! برایش قابل درک نبود که چرا آسمان میتواند خواهرزاده ی او باشد و کسی که از گوشت و پوس...
بروزرسانی در : ۹۲۹ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 37
پس از گرفتن عکسهای دانیال، به سمت اتاق کنفرانس رفتند. تا آخرین توصیه های برنامه ی امروز را برایشان شرح دهد. همه مشغول صحبت بودند و صدا و هیاهو در اتاق بالا گرفته بود. به جز آسمان که به دلایل نامعلومی در این روزهای گذشته به طرز عجیبی ساکت شده بود. پاهایش روی هم بود و به دو هفته گذشته فکر میکرد. ب...
بروزرسانی در : ۹۲۶ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 38
بیست. بهشتِ میونِ بازوهات! قدمهایشان را هماهنگ کردند . حالا شهر کاملاً از خواب بیدار شده بود و خورشید گرمایش را هدیه به آن روز سرد کرده بود. مثل همه روزهای دیگر بعد از نماز صبح به کمپانی آمده بودند و دو کلاس را پشت سر گذاشته بودند. حالا در استراحت بین صبحانه و ناهار بودند و هیچ کدامشان دلشان ...
بروزرسانی در : ۹۲۴ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 39
بیست و یک. یوفوریا! نگاهی به باریکه ی میان انگشتان سهیل انداخت! باریکه که فقط برای تماشای سوختنش به آتشش می کشید و به آن خیره میشد. انگار که بخواهد افکار و نگرانی هایش را در آن بسوزاند. به انتها نزدیک میشد و مرد نمیدانست که او اصلا متوجه هست یا نه! دوباره نگاهش را به روبرویش داد. اینکه بی هد...
بروزرسانی در : ۹۲۲ روز پیش
-
رمان پاناسیا - پارت 40
از آشپزخانه خارج شد. آسمان قابلمه ی بزرگ را برداشت و به سمت جمع به راه افتاد. این عصرانه هنگام مهمانی شان بود. شاید تا شام خودش میآمد. تصمیم گرفت از بگو بخندها استفاده کند و ساعاتی را کنار خانواده بزرگش لذت ببرد. دقایق زیادی گذشتند و آسمان در هر کدامشان، بی قرار تر میشد و تصمیم برای بالا رفتن ا...
بروزرسانی در : ۹۱۹ روز پیش
