پارت سوم :

- یه کادوی توپ برات دارم ولی به سبک خودم! فردا باید باهام بیای مزون نشونت بدم.
دختر عمویش برخلاف همیشه هیچ ذوقی نشان نداد. فریال تنش را روی میز خم کرد و گربه‌ی توی دستان او را گرفت و توی آغوش خود کشید. پشم‌های سفید و بلندش را نوازش کرد و با مهربانی گفت:
- لوسی چه خبرا؟
گربه‌ی چاق خرناسه‌ای کشید و خودش را توی آغوش دختر جمع کرد. فریال نگاهی به چهره‌ی اخم آلود ترمه انداخت و به گربه گفت:
- به نظرت ترمه چرا باید توی شب تولدش انقدر اخمو باشه؟ حتما فرهاد بازم شیطونی کرده!
سعی می‌کرد توجه او را به مکالمه‌ی خود جلب کند؛ اما فایده‌ای نداشت. شانه‌هایش را پایین انداخت و گفت:
- از مامانم شنیدم چی شده!
ترمه هنوز هم بی توجه به او چشمان عسلی‌اش را به باغ سرمازده داده بود و با ناخن‌های شست و اشاره‌اش سعی می‌کرد پوست لبش را بکند. ناخن‌های سفید رنگش کمی به رژ سرخش آغشته شده بودند.
- ترمه چرا این کار رو با خودت می‌کنی؟ چرا سراغ زندگیت نمی‌ری دختر خوب؟!
ترمه باز هم جوابی نداد و او کلافه پوفی کشید.
- به نظرت چرا اون دختره رو دوست داره؟
حالا این بار فریال بود که پاسخی نداد و هنوز هم موهای سفید گربه را نوازش می‌کرد و کمی توی بغلش جا‌به‌جایش کرد. مادربزرگ پیرش برادر و دخترعمویش را از سنین خیلی کم نامزد اعلام کرده بود و حالا فرهاد این نامزدی اجباری را نمی‌خواست؛ هیچ‌وقت هم حتی برای یک لحظه نخواسته بود! ترمه انگشتانش را روی چشمانش فشرد و نفس حبس شده و کلافه‌اش را بیرون فرستاد.
- حس می‌کنم جلوی دوستام آبروم رفته!
فریال باز هم هیچ جوابی نداد و فقط به نیم‌رخ او نگاه می‌کرد. در نظر او ترمه خیلی خودش را سبک می‌کرد... در نظرش وقتی کسی تو را نخواهد خب نمی‌خواهد دیگر... اصلا نمی‌فهمید اینموضوع ساده چرا به خرج دخترعمویش نمی‌رود!
خیلی وقت بود که اصلا حوصله‌ی این حرف‌ها را دیگر نداشت. هر بار دخترعمویش را نصیحت می‌کرد و از او می‌خواست قانع شود که برادرش هرگز به او عشقی نداده است؛ اما هیچ فایده‌ای نداشت. گربه را به دخترعمویش برگرداند و تصمیم گرفت تنهایش بگذارد. واقعا از نصیحت‌های بی جواب خسته بود.
به اتاقش رفت که توی راهروی طویل همین طبقه‌ی دوم بود. کلید برق را زد و نور توی فضا تابید. اول کلاهش را از سر و بعد شکتش را از تن دراورد و خیلی مرتب به رگال چوبی گوشه‌ی اتاقش آویخت. تخت خواب سفیدش لمسه و ست رو تختی بنفشِ براقی داشت و درست وسط اتاق بزرگش بود. پرده‌ی حریر سفید اتاقش را روی پنجره کشید و آباژور کنار تختش را روشن و این بار چراغ را خاموش کرد.
صدای پیامک موبایلش او را به سراغش کشاند. روی چهارپایه‌ی کوتاه نشست و به میز آرایشش که در سمت چپ تخت خوابش بود، تکیه داد. پیامک را باز کرد و لبخند روی لبش آمد.
« خیلی شب قشنگی شد عشقم. مرسی که دعوتم رو قبول کردی »
انگشتانش خیلی تند تند شروع به تایپ کردند.
« به خاطر همه چیز ممنون »
قبل از آنکه آن را بفرستد پشیمان شد و تمام حروف تایپ شده را پاک کرد. به نظرش این جمله خیلی تکراری و کلیشه‌ای آمد؛ پس شروع به تایپ جملات دیگری کرد.
« کنار تو همیشه بهم خوش می‌گذره »
و یک ایموجی با چشمانی قلبی نیز ضمیمه‌ی جمله‌اش کرد. همزمان که آرایشش را پاک می‌کرد پاسخ پیام‌های او را می‌داد و مدام لبخند به لب داشت. به نظرش عشق قشنگ ترین چیزی بود که یک نفر می‌توانست توی تمام زندگی‌اش تجربه کند. درست از لحظه‌ای که این مرد وارد زندگی‌اش شده بود همه چیز تغییر کرده بود؛ به اندازه‌ای که انگار زندگی‌اش به دو تاریخ تبدیل شده بود.. قبل از او و بعد از آمدنش... حس تازه‌ای داشت!
وقتی ابراز علاقه‌اش را شنید به او گفته بود درموردش فکر می‌کند؛ اما به محض اینکه خودش را تنها یافت با دُمش گردو شکست! حالا این وسط یک مشکلی بود... یک اختلاف سنی زیاد که مطمئن بود اگر دیگران بفهمند سرزنشش خواهند کرد.
مهم نبود! فقط همین کافی بود که آن مرد خیلی مهربان و کافی بود. در نظرش هم، خوش قیافه و جوان بود... شاداب و تازه! هرچند خودش هم می‌دانست وقتی کنار هم قرار می‌گیرند اختلافشان به چشم می‌آید؛ اما او واقعا برایش خواستنی بود. از آدم‌های پخته خیلی هم خوشش می‌آمد. به او حس کافی بودن را می‌داد و تا حالا واقعا عشق کسی را تا این اندازه باور نکرده بود. وقتی کنارش بود احساس عجیبی داشت... انگار که تمام دنیا در شرارت بود و او اما، در امنیت به سر می‌برد!
کسی خیلی آرام به در اتاقش چند ضربه نواخت و گفت:
- دخترِ بابا؟
فریال موبایلش را خیلی سریع کناری گذاشت و اول صدایش را توی گلو صاف کرد و برخاست و برای گشودن در به طرفش رفت. با دیدن پدرش لبخندی به لب آورد و او را به داخل راهنمایی کرد.
پدرش یک سینی با دو فنجان توی دستانش داشت و داخل اتاق شد. سینی را روی پاتختی کنار آباژور گذاشت و خودش نیز لبه‌ی تخت نشست. فریال نیز کنار پدرش نشست. پدرش با اینکه همه‌اش پنجاه و شش سال سن داشت اما به طور ارثی تمام موهای سر و سبیل‌هایش خاکستری و سفید شده بودند؛ هرچند میان دو ابروان پر پشتش و گوشه‌ی چشمان عسلی نسبتا تیره‌اش خطوط تقریبا عمیقی داشت ولی با این حال از پوست شاداب و جوانی برخوردار بود. فریال همیشه از اینکه رنگ چشمانش به پدرش نرفته است معترض بود و به برادرش حسادت می‌کرد. اصلا به خاطر همین دست به دامان لنزهای رنگی می‌شد! احساس کافی بودن نمی‌کرد؛ اما کنار آن مرد دوست داشتنی که قرار می‌گرفت دیگر هیچ کدام از این حرف‌ها برایش مهم نبودند چون بارها از او شنیده بود که خیلی زیباست! همین جمله را پدرش هزاران بار گفته بود؛ ولی آن مرد یک جور خاصی بیانش می‌کرد.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    1

    واای اختلاف سنیی زیادد و نمیتونم تحمل کنم😭

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    این رمان کلا موضوعش همین اختلافاته😄سنی، فرهنگی...

    ۱ سال پیش
  • فافاا

    0

    رمان دژاوو که عالی بود تازه شروع کردم اینو میخونم ،عاشق قلمتم نویسنده خیلی دوس دارم رمانتو😍😍

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    امیدوارم تا انتها ازش لذت ببری عزیزم🤩💚

    ۱ سال پیش
  • سپید

    0

    رمان خیلی قشنگیه شخصیت فریال و دوست دارم به نظر دختر عاقل و فهمیده ای میاد

    ۱ سال پیش
  • آنیا

    0

    بسوزه پدرعاشقی هی روزگار☺️

    ۲ سال پیش
  • محی

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    💚💚💚

    ۲ سال پیش
  • محی

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • اسفند

    0

    مثل رمان قبلی عالی🥰

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    امیدوارم تا انتها دوسش داشته باشی عزیزم 😍💚

    ۲ سال پیش
  • نسیم

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    خوش اومدی به رمان عزیزم😘 امیدوارم تا انتها ازش لذت ببری💚

    ۲ سال پیش
  • ف

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    💚

    ۲ سال پیش
  • shr

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    💚

    ۲ سال پیش
  • سانیا

    1

    عالی مثل همیشه😍 وهمچنین کنجکاو ادامه پارت های دیگه

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    به به😍خواننده‌ی جدید می‌بینم یه جون به جون‌هام اضافه می‌شه🥰

    ۲ سال پیش
  • شیداا

    0

    چندسالشههعع پسره؟

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    چهل😶

    ۲ سال پیش
  • آرامش

    0

    خوب اینطور که به نظر میاد محبوبش خیلی ازش بزرگ تره🧐برام سواله عطا به فریالم مثل فرهاد سخت میگیره آیا😂چرا من انقدر از عطا خوشم میاد بخصوص از پارت های آخر دژاوو به بعد🤭😉فرهاد قطعا فاز نصیحت وغیرتو😏

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    عطا که عاشق دخترشه و اصلا قابل قیاس نیست با فرهاد میرزا😂😂ولی این بار بحث ازدواجشه قطعا به سازش نمی‌رقصه چون مسئله مهمیه

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی

    0

    سلام سلام من اومدم😁 عمیقا از اومدن عطا ذوق کردم یهویی😍

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    سلام نیلوفررررررر 😍😍خوش اومدی🤩

    ۲ سال پیش
  • ایلما

    0

    بنظرم سن فقط یع عدد😂مگه اختلاف سنی شون چقدره۲حق داره ولی بنظرم بسختی رابط فرهادوگلشن نیس۳قطعاچشم گیره چون همه فرهاد وصدالبته عطلا روتوب میشناسیم🤣متوجه اید ک چی میگم

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    یعنی ببین انقدر مطمئنم که همه‌تون فرهاد و عطا رو خوب می‌شناسید که قطعا می‌دونید واکنش هرکدومشون چیه😂

    ۳ سال پیش
کپی شد!