مونالیزا به قلم آزاده دریکوندی
پارت چهارم :
- فکر کردم خونه نیستی بابا.
- اتفاقا نبودم. امشب شیفت بودم منتها زنگ زدم مخ داداشت رو زدم که به جای من بره!
و لبخند موذیانهاش آنقدر به دل دخترش نشست که او را هم به خنده وا داشت. دلش خیلی برای برادر بیچارهاش میسوخت؛ اما کل کلهای این ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

شادان
0جالب به نظر میرسه ..توی اون رمان زیاد از فریال چیزی نبود ..خوبه اینجوری بیشتر مشتاقیم بشناسیمش