مونالیزا به قلم آزاده دریکوندی
پارت بیست :
پشت سر ماشین فرهاد به راه افتاده بود و آنقدر توی کوچههای پیچ در پیچ و تنگ پایین شهر میراند که احساس میکرد سرش گیج میرود. هوا تاریک بود و کوچههای خلوت و تاریک آنقدر ترس به جانش انداخته بودند که احساس میکرد موجودی ناشناخته روی صندلیهای عقب ماشینش نشسته است و هر لحظه ممکن است خفتش کند! اخمهایش را در هم کشیده بود و داشت از این نرسیدن حوصلهاش را میباخت..
- یعنی چی... کجاست
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
مریم بانو
0وایییی دلم برا کل کلای موری و فرهاد تنگ شده بود🤣🥺
۵ ماه پیشمینو
1بدبخت فرهاد😂
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
خیلی... از برادرزن شانس نیوورد بنده خدا😁
۲ سال پیشاسرا
0وای فرهاددعای آخرش عجب هم می گیره هان ولی نه عموگلاخ فراموش نشد
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
دقیقا دعای فرهاد گرفت🤣
۲ سال پیشزهرا
0کم از دست مرتضی حرص خوردیم تو دژاوو الانم که هست با شیصد متر زبونش😂😂
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
هر مدلی توی دژاوو برای مرتضی حرص خوردی اینجا هم همونطوری قراره حرصت بده🤭
۲ سال پیشهانیه
0خیلی خیلی قشنگه😍
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
مرسی😍😍🔥
۲ سال پیش(فن عطا) رویا
0پارت خوبی بود اما درباره نام گذاری واقعا باهات موافق ام اسم تاثیر به سزایی تو برقراری ارتباط داره مثلا فک کن اسم عطا ، عرشیا بود 😂
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
یعنی الان اسم عطا اوکیه برای این شخصیت؟😂
۲ سال پیشمهدخت
2چقدر رو مخه این مرتضی
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
این یکی از خصلتهای اصلی این کاراکتره. خوشحالم نظرت اینه🤭
۲ سال پیشسارای
1عالی بود مثل همیشه❤❤
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
مرسی🥰
۲ سال پیشمنیر
1مثل همیشه عالی 💐
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم 😍😍
۲ سال پیشمهلا
1💜
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚
۲ سال پیشنفس
1دست گلت دردنکنه وای فرهاد چقد حرص می خورد از دست موری😂😂😂
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
آره خیلی😄بهش میاد حرص خوردن...
۲ سال پیشما
1مرتضی عالیه 😂واقعن یکم فرهادو حرص بده حال کنیم🤣
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
آره دور هم خوش میگذرونیم😂
۲ سال پیشZarnaz
0سلام آزاده جونم عالی بود مثل همیشه مرسی ❤️ایولللل عشقم دوباره وارد شد ولی به آقای اسکوبار عزیز بگو این همه فرهاد عزیزم رو ازیت نکنه گناه داره هه این همه حرصش نده بچم 🙈😝راستی فاز خودتونم مشخص نیست 🤣
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
ولش کن بذار حرصش بده یکم خوش بگذرونیم😂 حالا چرا فازم مشخص نیست؟🤪
۲ سال پیشZarnaz
1چون واقعا دوتاشون دوست دارم نمیدونم طرف کدوم بگیرم طرف هر کدوم بگیرم اون یکی ناراحت میشه 😜🙈🤣
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
😍😍
۲ سال پیشپرنیا
0فقط کلکل این دوتا🤣🤣🤣🤣🤣یکی نیست بگه مرتضی این باعطابزرگ شده عموگولاخ ک دیگه هیچی نیس.۱اینکه بیای خانوم خونه من شی۲فک میکنم عطامعین وفریال و باهم ببینه۳بخاطرعلاقه فریال بمونالیزا۴باگلشن
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
اولی که دقیقا منظورش همین بود🤩دومی هم فریال خیلی حواسش جمعِ... دلخوش به اینه که باباش مدام سرکارشه. بابت سومی هم ممنون که با دقت میخونی😍😍
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مریم بانو
1وایییی دلم برا کل کلای موری و فرهاد تنگ شده بود🤣🥺