پارت بیست :

پشت سر ماشین فرهاد به راه افتاده بود و آن‌قدر توی کوچه‌های پیچ در پیچ و تنگ پایین شهر می‌راند که احساس می‌کرد سرش گیج می‌رود. هوا تاریک بود و کوچه‌های خلوت و تاریک آن‌قدر ترس به جانش انداخته بودند که احساس می‌کرد موجودی ناشناخته روی صندلی‌های عقب ماشینش نشسته است و هر لحظه ممکن است خفتش کند! اخم‌هایش را در هم کشیده بود و داشت از این نرسیدن حوصله‌اش را می‌باخت..
- یعنی چی... کجاست

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم بانو

    1

    وایییی دلم برا کل کلای موری و فرهاد تنگ شده بود🤣🥺

    ۷ ماه پیش
  • مریم بانو

    0

    وایییی دلم برا کل کلای موری و فرهاد تنگ شده بود🤣🥺

    ۷ ماه پیش
  • مینو

    1

    بدبخت فرهاد😂

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    خیلی... از برادرزن شانس نیوورد بنده خدا😁

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    0

    وای فرهاددعای آخرش عجب هم می گیره هان ولی نه عموگلاخ فراموش نشد

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    دقیقا دعای فرهاد گرفت🤣

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    0

    کم از دست مرتضی حرص خوردیم تو دژاوو الانم که هست با شیصد متر زبونش😂😂

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    هر مدلی توی دژاوو برای مرتضی حرص خوردی اینجا هم همون‌طوری قراره حرصت بده🤭

    ۲ سال پیش
  • هانیه

    0

    خیلی خیلی قشنگه😍

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    مرسی😍😍🔥

    ۲ سال پیش
  • (فن عطا) رویا

    0

    پارت خوبی بود اما درباره نام گذاری واقعا باهات موافق ام اسم تاثیر به سزایی تو برقراری ارتباط داره مثلا فک کن اسم عطا ، عرشیا بود 😂

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    یعنی الان اسم عطا اوکیه برای این شخصیت؟😂

    ۲ سال پیش
  • مهدخت

    2

    چقدر رو مخه این مرتضی

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    این یکی از خصلت‌‌های اصلی این کاراکتره. خوشحالم نظرت اینه🤭

    ۲ سال پیش
  • سارای

    1

    عالی بود مثل همیشه❤❤

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    مرسی🥰

    ۳ سال پیش
  • منیر

    1

    مثل همیشه عالی 💐

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم 😍😍

    ۳ سال پیش
  • مهلا

    1

    💜

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    💚

    ۳ سال پیش
  • نفس

    1

    دست گلت دردنکنه وای فرهاد چقد حرص می خورد از دست موری😂😂😂

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    آره خیلی😄بهش میاد حرص خوردن...

    ۳ سال پیش
  • ما

    1

    مرتضی عالیه 😂واقعن یکم فرهادو حرص بده حال کنیم🤣

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    آره دور هم خوش می‌گذرونیم😂

    ۳ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    سلام آزاده جونم عالی بود مثل همیشه مرسی ❤️ایولللل عشقم دوباره وارد شد ولی به آقای اسکوبار عزیز بگو این همه فرهاد عزیزم رو ازیت نکنه گناه داره هه این همه حرصش نده بچم 🙈😝راستی فاز خودتونم مشخص نیست 🤣

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    ولش کن بذار حرصش بده یکم خوش بگذرونیم😂 حالا چرا فازم مشخص نیست؟🤪

    ۳ سال پیش
  • Zarnaz

    1

    چون واقعا دوتاشون دوست دارم نمیدونم طرف کدوم بگیرم طرف هر کدوم بگیرم اون یکی ناراحت میشه 😜🙈🤣

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    😍😍

    ۳ سال پیش
  • پرنیا

    0

    فقط کلکل این دوتا🤣🤣🤣🤣🤣یکی نیست بگه مرتضی این باعطابزرگ شده عموگولاخ ک دیگه هیچی نیس.۱اینکه بیای خانوم خونه من شی۲فک میکنم عطامعین وفریال و باهم ببینه۳بخاطرعلاقه فریال بمونالیزا۴باگلشن

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    اولی که دقیقا منظورش همین بود🤩دومی هم فریال خیلی حواسش جمعِ... دلخوش به اینه که باباش مدام سرکارشه. بابت سومی هم ممنون که با دقت می‌خونی😍😍

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️