پارت بیست :

پشت سر ماشین فرهاد به راه افتاده بود و آن‌قدر توی کوچه‌های پیچ در پیچ و تنگ پایین شهر می‌راند که احساس می‌کرد سرش گیج می‌رود. هوا تاریک بود و کوچه‌های خلوت و تاریک آن‌قدر ترس به جانش انداخته بودند که احساس می‌کرد موجودی ناشناخته روی صندلی‌های عقب ماشینش نشسته است و هر لحظه ممکن است خفتش کند! اخم‌هایش را در هم کشیده بود و داشت از این نرسیدن حوصله‌اش را می‌باخت..
- یعنی چی... کجاست

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم بانو

    1

    وایییی دلم برا کل کلای موری و فرهاد تنگ شده بود🤣🥺

    ۵ ماه پیش
  • مریم بانو

    0

    وایییی دلم برا کل کلای موری و فرهاد تنگ شده بود🤣🥺

    ۵ ماه پیش
  • مینو

    1

    بدبخت فرهاد😂

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    خیلی... از برادرزن شانس نیوورد بنده خدا😁

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    0

    وای فرهاددعای آخرش عجب هم می گیره هان ولی نه عموگلاخ فراموش نشد

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    دقیقا دعای فرهاد گرفت🤣

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    0

    کم از دست مرتضی حرص خوردیم تو دژاوو الانم که هست با شیصد متر زبونش😂😂

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    هر مدلی توی دژاوو برای مرتضی حرص خوردی اینجا هم همون‌طوری قراره حرصت بده🤭

    ۲ سال پیش
  • هانیه

    0

    خیلی خیلی قشنگه😍

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    مرسی😍😍🔥

    ۲ سال پیش
  • (فن عطا) رویا

    0

    پارت خوبی بود اما درباره نام گذاری واقعا باهات موافق ام اسم تاثیر به سزایی تو برقراری ارتباط داره مثلا فک کن اسم عطا ، عرشیا بود 😂

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    یعنی الان اسم عطا اوکیه برای این شخصیت؟😂

    ۲ سال پیش
  • مهدخت

    2

    چقدر رو مخه این مرتضی

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    این یکی از خصلت‌‌های اصلی این کاراکتره. خوشحالم نظرت اینه🤭

    ۲ سال پیش
  • سارای

    1

    عالی بود مثل همیشه❤❤

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    مرسی🥰

    ۲ سال پیش
  • منیر

    1

    مثل همیشه عالی 💐

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم 😍😍

    ۲ سال پیش
  • مهلا

    1

    💜

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    💚

    ۲ سال پیش
  • نفس

    1

    دست گلت دردنکنه وای فرهاد چقد حرص می خورد از دست موری😂😂😂

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    آره خیلی😄بهش میاد حرص خوردن...

    ۲ سال پیش
  • ما

    1

    مرتضی عالیه 😂واقعن یکم فرهادو حرص بده حال کنیم🤣

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    آره دور هم خوش می‌گذرونیم😂

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    سلام آزاده جونم عالی بود مثل همیشه مرسی ❤️ایولللل عشقم دوباره وارد شد ولی به آقای اسکوبار عزیز بگو این همه فرهاد عزیزم رو ازیت نکنه گناه داره هه این همه حرصش نده بچم 🙈😝راستی فاز خودتونم مشخص نیست 🤣

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    ولش کن بذار حرصش بده یکم خوش بگذرونیم😂 حالا چرا فازم مشخص نیست؟🤪

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    1

    چون واقعا دوتاشون دوست دارم نمیدونم طرف کدوم بگیرم طرف هر کدوم بگیرم اون یکی ناراحت میشه 😜🙈🤣

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    😍😍

    ۲ سال پیش
  • پرنیا

    0

    فقط کلکل این دوتا🤣🤣🤣🤣🤣یکی نیست بگه مرتضی این باعطابزرگ شده عموگولاخ ک دیگه هیچی نیس.۱اینکه بیای خانوم خونه من شی۲فک میکنم عطامعین وفریال و باهم ببینه۳بخاطرعلاقه فریال بمونالیزا۴باگلشن

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    اولی که دقیقا منظورش همین بود🤩دومی هم فریال خیلی حواسش جمعِ... دلخوش به اینه که باباش مدام سرکارشه. بابت سومی هم ممنون که با دقت می‌خونی😍😍

    ۲ سال پیش
کپی شد!