معشوقه مرداب به قلم سوگند عزیزی
پارت سیزده :
نزدیکش شدم و لبخندی به رویش پاشیدم. نگاهش را از چشمانم دزدید و پلکهایش را بست. طولی نکشید که با پیچیدن بوی بدی در مشامم، متوجه دلیل کارش شدم.
اشکی که از میان مژههایش بیرون جهید، نشانه شرمش بود. بغضی از حال بدش میان گلویم نشست. ساکت و بی هیچ حرفی که خجالتزدهترش کند، از اتاق خارج شدم تا سراغ عباس بروم.
معمولا این اتفاق نمیافتاد. یعنی عباس همیشه سروقت او را به سرویس میبرد و کا
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
سادات.۸۲
1آخ آرش عزیزم 😭
۶ روز پیشنفس
0خوشم اومد مرسی عزیزم
۱ ماه پیشم
1وای،چقدر گناه داره آرش،اون عمه بی وجدانش دیگه رعایت اونم نکرد چون زبونی نداره بپرسه چه خبره اینجا 😔
۱ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
🥲💔
۱ ماه پیشماچیتا
1رمان داره کم کم جالب تر میشه قط منتظرم زودتر اهورا هم بیاد وسط داستان
۲ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
نمی تونید حدس بزنید چی قراره پیش بیاد.. من خودم لحظه شماری میکنم برای رسیدن به آینده و اتفاقاتش🧡😍
۲ ماه پیشزهرا
1تا اینجا عالی بریم آدمه رمان رو بخونیم تا ببینیم چی پیش میاد👌🌱🙏
۲ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
خوشحالم دوست داشتید عزیزم🧡
۲ ماه پیشنگار
1چه باحال بود به معنای واقعیه کلمه دلم برا آرش سوخت بیچاره🤧 ولی پارت باحالی بود مرسی💙💙
۲ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
ممنون از شما و انرژی خوبتون🧡
۲ ماه پیشنگار
1خواهش میکنم عزیزم💙💙
۲ ماه پیشنگار
2آن انشالله این آقا آهورا یه نوک پا بیاد تو داستان تا جذاب تر از این بشه💙💙
۲ ماه پیشنگار
1وایی من کلی برای اون صحنه هیجان دارم که اهورا غنچه رو ببینه💙💙
۲ ماه پیشوکیلی
2احتمالااهوراهمون مدیرهتل باشه
۳ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
احتمالا یکی دو پارت دیگه رخ مینمایاند😂
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

سادات.۸۲
1من همچنان آرش و دوست دارمم