پارت پنجم :

آنقدر همه چیز واقعی به نظر می‌رسید که انگار خودم هم آن بوی بد را احساس می‌کردم. هاشم بدبخت که بعد از التماس‌های فراوان مبنی بر اینکه به او رحم کنم و نگذارم با وجود زن و دو تا بچه در راه تحمل بوی عرقم شهید شود، غش کرده بود. منم مانند جادوگر شهر اُز خن ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

کپی شد!