معشوقه مرداب به قلم سوگند عزیزی
پارت پانزده :
کلافه گوشی را به دست دیگرم دادم و گفتم:
_ حرفتو بزن افروز کلی کار رو سرم ریخته…
_ غنچه نکنه… نکنه تو عاشق آرش شدی هان؟!
لحظهای با حرفش خشکم زد. مکثم کمی طولانی شد تا مغزم به خوبی جمله افروز را مزه مزه و در میان نورونهایش حل کند!
صدای تک خند حیرتزدهام در گوشش نشست و با مردمک های درشت شده به انعکاس تصویر خودم روی کاشیهای تمیز و براق دیوار آشپزخانه خیره شدم:
_ افروز حالت
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

سوگند عزیزی | نویسنده رمان
واقعا زندگی افراد معلول خیلی سخته.. هم برای خودشون و هم خانوادشون💔
۲ ماه پیشنفس
1رمان جذابی هستش خوشم میاد
۲ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
خوشحالم دوست داشتید 🧡
۲ ماه پیشنگار
1پارت باحال جذابی بود فقط من خیلیی دلم برا آرش میسوزه اما با این حال خیلی خوب و جذاب بود مرسی عسیسم 💙💙
۳ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
مرسی از نگاه قشنگت عزیزم🧡
۳ ماه پیشنگار
1خواهش میکنم🥰💙💙
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

م
1خیلی عالی بود،طفلک آرش،خیلی زندگی سخت و کسل کننده و تلخی داره 😔