معشوقه مرداب به قلم سوگند عزیزی
پارت هجده :
همیشه در دل آرزو میکردم که کاش همچین قانونی وجود نداشت. غذا خوردن زیر نگاه سنگین کامران خان و سوگلی که گاهی مثل جغد زل میزد به تخم چشمانم، واقعا عذابآور بود. اما خب از یک جایی به بعد سعی کردم بیتفاوت بمانم و غذایم را تمام کنم.
گاهی برای درآوردن حرص سوگل هم که شده دور از چشم کامران خان لبخند گل و گشادی حین خوردن تحویلش میدادم تا از رو برود!
آخرین قاشق شیر برنج را در دهان آرش گØ
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

سادات.۸۲
0ای بابا کامران خان منم همین طور 🥺