معشوقه مرداب به قلم سوگند عزیزی
پارت بیست :
نگاهم پرحرفتر از آن بود که نفهمد. او همیشه میفهمید. اصلا از همان لحظهای که وارد این خانه شدم، او فهمیده بود!
فهمیده بود که رازهایی وجود دارد. من این را احساس میکردم. اما هیچگاه، هیچ چیز نپرسید. چون او آگاه بود که بعضی از سوالها جواب نخواهند داشت. او خوب میدانست بعضی چیزها باید مجهول و پنهان بمانند؛ قبل از آنکه دودمانی را به گرداب نابودی بکشانند!
دمی گرفته و چشم بر هم فشردÙ
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
م
1فکر کنم این فضول خانم فقط دیده حرف زدن،شنیده باشه هم حرف خاصی نزدن 😏
۲ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
دقیقا😁
۲ ماه پیش.....
1مرسی عزیزم عالی بوود♥💘ی سوال رمان رو جایی رایگان میذارید؟
۲ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
نه جانم معشوقه مرداب فقط همینجا پارت گذاری میشه🧡
۲ ماه پیشمامان عسل
2یعنی سپیده چه چیزی رو دیده یا شنیده که میخواد به غنچه بگه ..اهورا و غنچه واقعا لحظات سختی رو پشت سر دارن این وسط چی پیش میاد خدا میدونه ..
۲ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
حرفهای سپیده بو داره واقعا.. البته یک مقدار کنجکاویش هم بالاست😂
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

سادات.۸۲
0خب، به به اینم دنبال یه چیزی بین ایناست