معشوقه مرداب به قلم سوگند عزیزی
پارت دوازده :
دستم را از دستان پر بار و زَرَش رهاندم و سعی کردم خونسردیام را حفظ کنم:
_ برای آخرین بار میگم و دلم میخواد بعدش گورتو از اینجا گم کنی و دیگه جلو چشام ظاهر نشی…
به تخم چشمانش زل زدم و شمرده شمرده واگویه کردم:
_ من… از دخترت… خبر ندارم… حتی نمیدونم چه بلایی سرش اومده… هر اتفاقیم که اون روز افتاد و میدونستم، بی کم و کاست توی اظهارات پرونده ثبت کردم… دلایلم هم برای پلیس کاملا
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

سوگند عزیزی | نویسنده رمان
حالا حالا ها پیدا نمیشه بهار🥲
۶ روز پیشنفس
0نمی دونم چی بگم همه یک جوری مشکل دارند
۱ ماه پیشم
1حقش بوده این بلا سرش بیاد جای بدبخت کردن غنچه،اما امیدوارم بلایی سر بهار نیاد بخاطر بچش،فکر کنم اونو بخاطر الیاس که لابد شوهرشه گروگان گرفته بودن،چه ربطی به غنچه داره 😠
۱ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
خب اینو هنوز هیچکس نمیدونه.. فقط خود بهار میدونست که اون مرد به خاطر شوهرش دنبالشه
۱ ماه پیشنگار
2وا چرا این فروغ زبون آدم حالیش نیست خب نفهم میگه ازش خبر ندارن دیگه ولی من از این ویژگیه غنچه خوشم اومد که گفت اگه بخواد انتقام بگیره فقط از خود طرف میگیره و کاری با اطرافیانش نداره💙💙
۲ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
دقیقا🧡
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

سادات.۸۲
0خب، بهار کجاست واقعا؟