معشوقه مرداب به قلم سوگند عزیزی
پارت یک :
به نام خدا
نفس نفس میزد. سراسیمه میدوید. فحشهای رکیک مرد در گوشش مینشستند و بیمزدهترش میکردند. چشمان گرد شدهاش میان باتلاق وحشت سرگردان مانده و همهجا را به امید یافتن راه نجاتی میکاویدند. اما در آن کارخانه متروکه و داج که در قعر بیابان قرار داشت چه راه نجاتی بود؟!
نگاهش روی کارتنهای کوچک و بزرگی که روی هم تلنبار شده بودند، نشست. همهجا پر از آنها بود! انگار آن کارتنهای خالی و پوسیده تنها بازمانده آن کارخانه بزرگ بودند که روزی همه به موفقیتش غبطه میخوردند!
چارهای نداشت. باید قبل از آنکه مرد هوشیاریاش را به دست میآورد، زمان میخرید و خودش را نجات میداد!
آرام و بدون سر و صدا در یکی از کارتنهای نسبتا بزرگ را باز کرد و در آن چمباتمه زد. وقت زیادی نداشت. باید همین حالا به کسی خبر میداد. باید از کسی کمک میگرفت!
گوشیاش را درآورد و سریع وارد مخاطبینش شد. دستش به سمت نام الیاس پیش رفت اما قبل از آنکه لمسش کند، فکری مانند کنه به مغزش چسبید. اگر به سرش میزد و تنها میآمد چه؟!
نمیتوانست!
نمیتوانست جان او را به خطر بیاندازد! این طعمه برای خود او بود… برای الیاس!
میخواستند او را سر به نیست کنند. اما خودش حس کرده بود که چیزی درست نیست. فهمیده بود کاسهای زیر نیم کاسه است که بدون آنکه به او خبر دهد، به دل خطر زده بود! حالا دستی دستی جان او را هم به خطر میانداخت؟! نه… نباید به او زنگ میزد. مردک اسلحه داشت. نمیتوانست ریسک کند.
صدای فریادهایش نزدیک و نزدیکتر میشد و انگار آن ضربهای که ناغافل با آجر بر سر کم مویش کوبیده بود، خوب کارسازش شده بود که هنوز هم بانگ آخ و وایش میان فضای خالی میپیچید!
_ دختره عوضی… کجا غیبت زد؟ فکر کردی با این قایم موشک بازیها میتونی از دستم قسر در بری؟!
صدای قدمهای مرد نزدیکتر میشد. لحظهای نگذشت که آوای فریادش را از نزدیکترین نقطه ممکن شنید و دمی که میرفت به ریههایش برسد، سنگ وَهمی شد و در گلویش گیر کرد:
_ آهای زنیکه… کدوم گوری رفتی؟ بیا بیرون!
دستان لرزانش را وحشتزده روی دهانش فشرد تا صدای نفسهای ترسیدهاش رسوایش نکند. مردک انگار تنها یک قدم با کارتن فاصله داشت. که اگر یک گام دیگر برمیداشت، میتوانست راحت دستش را دراز کرده و در کارتن را باز کند تا او بود و نبودش را ببازد!
صدای مرد آرامتر شد و این بار انگار با خودش حرف میزد:
_ پیدات کنم شیکمتو سفره میکنم!
با ترس گوشی را در دستش فشرد و منتظر حرکت بعدی مرد ماند. در دل خدا را صدا میزد. کاش فقط سمت این کارتن نیاید!
صدای غرش بلندش برای بار چندم از جا پراندش؛ اما همینکه فهمید درحال دور شدن از آن نقطه است، کورسوی امیدی در دلش روشن شد!
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

سوگند عزیزی | نویسنده رمان
خوشحالم دوست داشتید🧡
۷ روز پیشنگار
0برای اولین پارت باحال بود فقط یه سوال این بهار دیگه آره چون بهار دزدیده شده💙💙
۴ هفته پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
ممنونم از نگاهتون.. بله کسی که ناپدید شده بهاره🧡
۴ هفته پیشسلطان
0چه قلم خوبی دارید.. واقعا مشتاقم ادامه رو بخونم
۱ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
باعث افتخار عزیزم✨
۱ ماه پیشفاطمه
1خوب است مشتاغ بعد ماجرا
۲ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
خوشحالم دوست دارید☺️
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

نفس
0پارت اول که با هیجانی و زیبابود بریم ببینیم چی میشه