پارت دوم :

بی‌توجه به بد و بیراه‌هایش که سعی داشت به هر نحوی که شده او را از سوراخش بیرون بکشد، بار دیگر مخاطبینش را بالا و پایین کرد. به جز الیاس به چه کس دیگری زنگ می‌زد؟!
کامران و سوگل که رفته بودند شهرستان سری به کارخانه بزنند؛ خانواده خودش هم که اصلا ایران نبودند. خدایا… به چه کسی می‌گفت؟!
یاد نازنین نوری در دلش شد. سریع شماره‌اش را یافته و نامش را لمس کرد و موبایل را کنار گوشش قرار داد. دل دلِ آنتنی را می‌زد که اگر میان آن بیابان خشک و دورافتاده وجود نداشت، شوربختی‌اش به اوج می‌رسید!
صدای اولین بوق که در گوشش پیچید، نفس حبس شده‌اش را راحت‌تر بیرون داد. بینی سرخ شده‌اش را بالا کشید و منتظر ماند.
تعداد بوق‌ها بیشتر و بیشتر شدند و کسی پاسخ‌گو نبود. این‌بار برخلاف لحظه‌ای قبل، اضافه شدن صدای بوق‌ها برایش خوشایند نبود. کاش نازنین گوشی‌اش را برمی‌داشت و بدبخت‌تر از آنش نمی‌کرد!
چیزی نگذشت که آوای نفرت‌انگیز زنی میان گوشش پیچید. خبر از در دسترس نبودن مخاطب می‌داد! آه از نهادش بلند شد. بار دیگر شماره‌اش را گرفت و بار دیگر هم! کجا بود که جواب نمی‌داد؟!
ناچار پیامی برایش نوشت و تا حدودی از شرایطش گفت. لوکیشن را فرستاد و از او خواست به پلیس خبر دهد. اما تاکید کرد الیاس نباید خبردار شود؛ حداقل نه فعلا!
پیام را سند کرد و با نفس‌هایی لرزان منتظر ماند. بغض بی‌امان به گلویش شبیخون زده و عضلات حلقش را گروگان گرفته بود. دلش می‌خواست به حال مصیبتی که دارد زار زار گریه کند!
صدای فریاد مردک را از فاصله دور شنید. هنوز در پی یافتن او بود و خدایا… چگونه باید خود را از این مخمصه نجات می‌داد؟!
مطمئن بود نازنین سرش جایی گرم است و اصلا دسترسی به گوشی ندارد. وگرنه جوابش را می‌داد! اگر زمانی پیامش را می‌دید که دیگر خیلی دیر شده بود چه؟!
نمی‌توانست دست روی دست بگذارد و امیدوار باشد نازنین بلاخره پیامش را دیده و برای نجاتش بیاید!
باید حتما همین‌ لحظه با کسی حرف می‌زد. باید قبل از آنکه آن مرد پیدایش می‌کرد، مطمئن می‌شد کسی از مکان و وضعیتش خبر دارد. کسی برای نجاتش می‌آید!
دوباره موبایلش را برداشت و مخاطبینش را بالا و پایین کرد. هیچ‌کس دیگری نبود. چه کار می‌کرد؟ خدایا چه خاکی باید بر سرش می‌ریخت؟!
با یاد طفل شیرخوارش بغضش اشک شده و دوباره سیل راه انداخت. چندین ساعت بود که بدون او مانده؟ شاید نهایت سه ساعت!
پس چرا در همین مدت کوتاه دلتنگی چون چادری سیاه روی قلبش خیمه زده بود؟! اگر بدون دیدنش و درآغوش گرفتنش… بدون بوییدن دوباره‌ آن گردن لطیفش در این نقطه کور کشته می‌شد چه؟ اگر حسرت دوباره دیدنش را به گور می‌برد چه؟!
تصویر نام‌های به دردنخوری که در موبایلش سیو بودند، از پشت مردمک‌های درحال بارشش تار به‌ نظر می‌رسید. کاش فرصتش را داشت تا از این مخمصه نجات یابد و بعد تمام آن‌ها را از گوشی‌اش پاک کند!
دست به دهان فشرد تا صدای زار زدنش بلند نشود. خوشبختانه مرد در فاصله دورتری قرار داشت؛ البته هنوز!
خدا را شکر که این کارخانه به قدر کافی بزرگ بود و بانگ‌های مردک هم به قدر کافی بلند! وقتی با داد می‌غرید و به دنبالش انعکاس صدایش در فضا می‌پیچید، حتی اگر گوش‌های تیزی هم داشت نمی‌توانست از آن فاصله طویل، صدای نفس نفس زدن‌های دخترک و تکان‌های ریز تنش را از درون کارتن بشنود!

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت غنچه در رمان معشوقه مرداب غنچه
تصویر شخصیت اهورا در رمان معشوقه مرداب اهورا
تصویر شخصیت آرش در رمان معشوقه مرداب آرش
تصویر شخصیت فروغ در رمان معشوقه مرداب فروغ
تصویر شخصیت کامران خان در رمان معشوقه مرداب کامران خان
تصویر شخصیت بهار در رمان معشوقه مرداب بهار
تصویر شخصیت افروز در رمان معشوقه مرداب افروز
تصویر شخصیت مریم در رمان معشوقه مرداب مریم
تصویر شخصیت شیوا در رمان معشوقه مرداب شیوا
تصویر شخصیت پریسا در رمان معشوقه مرداب پریسا
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Saya

    0

    با وجود این که سبک قلم ادبی و فاخره اما کمی بیش از اندازه روی این سکانس تعقیب و گریز مکث شده که به شخصه برای کسی با سلیقه من، کسل کننده ست. هرچند گفتم که موضوع کاملاً سلیقه ایه اما امیدوارم داستان سریع تر پیش بره.

    دیروز
  • حنا

    0

    نازنین کیه که وسط اون بحبوحه یادش افتاد ازش کمک بخواد. جالب شد.

    ۲ روز پیش
  • Fatii

    0

    خب چرا به جای این همه واسطه غیرقابل دسترسی، مستقیم ب پلیس زنگ نمیزنه؟ دلیل خاصی داره؟

    ۲ روز پیش
  • سوگند عزیزی | نویسنده رمان

    آره عزیزم بعدا مشخص میشه

    ۲ روز پیش
  • رویا یزدانپور

    0

    نکنه بچه رو توی ماشینی یا جایی تنها ول کرده🥺

    ۳ روز پیش
  • سوگند عزیزی | نویسنده رمان

    نه دیگه میدونسته قراره جای خطرناک بره

    ۳ روز پیش
  • مهسا.م

    0

    نمیدونم چی به چیه ولی هم دلم به حالش میسوزه هم استرس گرفتم..الهی🥲🤏🏻حس میکنم خودم به جاش تو اون جعبه گیر کردم

    ۳ روز پیش
  • مهدیه

    0

    به مظر ادمای خطرناکین که حتی به پلیس هم زنگ نمیزنه خانواده ای نداره ازشون کمک بخوادد

    ۳ روز پیش
  • سوگند عزیزی | نویسنده رمان

    بله دلیل داره که خودش زنگ نمیزنه به پلیس

    ۳ روز پیش
  • سادات.۸۲

    0

    الیاس شخصیت اصلی نیست؟ عکسش نبود بین شخصیت ها

    ۳ روز پیش
  • سوگند عزیزی | نویسنده رمان

    نه جانم شخصیت اصلی نیست

    ۳ روز پیش
  • آیناز تابش

    0

    به همون الیاس زنگ بزن دیگه:((

    ۳ روز پیش
  • رها اصغری

    0

    جالب شد برام بدونم این دختر به جای اینکه پیش بچه ش باشه، تو این کارخونه ی متروک چی کار داره.

    ۴ روز پیش
  • سوگند عزیزی | نویسنده رمان

    در ادامه داستان متوجه میشید جانم🧡

    ۳ روز پیش
  • مهتاب جهان‌فر

    0

    قلم خیلی جذابی داری، به شدت کنجکاوم ببینم این بچه چطوری میخواد از اون مخمصه فرار کنن. نازنینم که خسته نباشه واقعا!!

    ۴ روز پیش
  • نگار.م

    0

    آخی.. نی نی داره.. دلم سوخت🥲

    ۴ روز پیش
  • خزائی

    0

    خوشم میاد از فضای داستان ولی فعلا نفهمیدم چی به چیه ولی قلمت حرف نداره جانم 💫

    ۴ روز پیش
  • سوگند عزیزی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم.. کم‌کم وارد ماجرا میشیم🧡

    ۴ روز پیش
  • سمانه حسینی

    1

    وای من فکر کردم از کارخونه زده بیرون🥺 هنوز اونجاست الهی بگردم کاش زودتر یه جوری از دست اون یارو خلاص بشه

    ۵ روز پیش
  • آلا ۸۹

    0

    حجم شدیدی از استرس رو داخل این پارت حس میکنم .

    ۵ روز پیش
  • 🦢AVAZ GHO🦢

    1

    الان از زبون کیه این قسمتای اول گیج کننده ست 🫠

    ۲ هفته پیش
  • سوگند عزیزی | نویسنده رمان

    اول از زبون بهار هست بعد که می‌ره از زبون غنچه تازه شخصیت اصلی وارد داستان میشه جانم

    ۲ هفته پیش
کپی شد!