معشوقه مرداب به قلم سوگند عزیزی
پارت سوم :
پلک برهم فشرد و خواست با حرص موبایل را خاموش کند که ناگهان ذهنش همچون رعدی سریع و کوتاه، جرقهای زد. باعجله بلک لیست را باز کرد و نگاهش روی شمارهای که تقریبا دو سال از مسدود کردنش میگذشت، نشست. یعنی میتوانست از او کمک بخواهد؟!
آخرین بار کی با او حرف زده بود؟ شاید همان دو سال پیش!
همان آخرین باری که خودش به خواست خود نقطهای گذاشت و تعیین کرد این باید همان نقطه پایان باشد؛ پایان رفاقت!
خودش بریده و دوخته بود و بیتوجه به سکوت پر معنایش بر تن هردویشان کرده بود!
بعد از آن هیچگاه ندیدش… نخواست که ببیندش. او را مانند راهزنی میدید که جامه نیکبختی خانوادهاش را دریده بود. حالا اما تنها کسی که باقی مانده بود، او بود. باید زنگ میزد؟!
باید از کسی که با بیرحمی تمام از خودش رانده بود و تمام این مدت را بیهیچ خبری از او زندگی کرده بود کمک میخواست؟!
اصلا کمکش میکرد؟ شاید حتی وقتی شمارهاش را میدید، او را لایق جواب دادن هم نمیدانست!
دلش را به دریا زد و شمارهاش را گرفت. این آخرین شانس او بود... آخرین تلاشش برای زنده ماندن!
صورتش را از آن اشکهای مزاحم پاک کرد و گوشی را کنار گوشش گذاشت. پوست لبش را گزید و به انتظار پاسخ دادنش نشست. باز هم تعداد بوقها زیاد شد. باز هم یأس و ناامیدی چون زهری کشنده میان جانش نشست. ثانیهها گذشتند و باز هم کسی پاسخگو نبود.
خسته و آشفته خواست قطع کند که ناگهان تماس برقرار شد. خوشحال و هیجانزده موبایل را به گوشش فشرد و به انتظار شنیدن صدای ظریفش نشست. اما تنها صوتی که پرده گوشش را لرزاند، آوای نفسهای عمیقی بود که نشان از شوکه شدنش داشت!
طبیعی بود؛ نبود؟!
بعد از دو سال حالا در لحظه مصیبت و گرفتاری یادش افتاده و زنگ زده بود؛ شاید اگر خودش جای او بود، اصلا جوابش را نمیداد!
نفس عمیقی کشید و با تردید صدایش کرد:
_ غنچه؟!
مکثش طولانی شد اما بلاخره آوای زیبای صدایش را شنید. صدایی که انگار خداوند تمام ناز عالم را به تارهای صوتیاش پیوند زده بود!
_ بهار؟ خودتی؟!
****
"غنچه"
خسته و کوفته در شیشهای فروشگاه را باز کردم و وارد شدم. نگاهم میان آن فضای عریض و تقریبا شلوغ چرخید. به سمت سبدهای چرخدار کنج فروشگاه رفتم و یکی را انتخاب کردم. آرام و بیحوصله مابین قفسهها قدم برمیداشتم و هرچه که به نظرم ضروری میرسید، درون سبد خرید قرار میدادم.
اگر رهایم میکردند، همانجا ایستاده به خواب میرفتم. چراغهای پر نور روی سقف فروشگاه انگار دست در آورده و بر پلکهای خستهام مشت میکوبیدند!
با صدای افتادن بسته ماکارانی روی زمین، نگاهم در پیاش چرخید. پوفی کشیدم. خم شدم و برش داشتم و درون سبد قرار دادم.
اگر کامران خان زنگ نمیزد، محال بود این وقت شب برای خرید بیایم؛ اما انگار خودش از لجبازیام خبر داشت و البته از اثر سیاست و ابهت وجودیاش روی من!
شخصا تماس گرفته و برخلاف همیشه خواسته بود سر راه خرید خانه را من انجام دهم. تاکید هم داشت که حتما خودم مستقیما وسایل مورد نیاز را انتخاب کنم چون هاشم مانند خودش چیزی از برندهای مواد غذایی سر در نمیآورد و ممکن بود اقلامی که انتخاب میکند، باب میل شاهزاده ته تغاریاش نباشد!
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
Saya
0تغییر زاویه دید معمولاً اصلاً حرفه ای و متناسب با ارکان نقد نیست اما توی روایت شما با توجه به ملموس تر شدن کارکترپردازی غنچه، انتخاب خوبی بوده.
دیروزحنا
0اوه چه جالب واقعا اگه من بودم جواب نمیدادم (:
۲ روز پیشمهسا.م
0عه اون دختر اولیه بهار بود؟اخی..حالا غنچه بیچاره بی خبر از همه طرف یکدفعه چیکار میخواد بکنه خدا میدونه.
۳ روز پیشرویا یزدانپور
0اوه فک میکردم غنچه س که داره قایم میشه نگو که بهاره. بیچاره توی چه شرایط بدی گیر افتاده. امیدوارم که بتونن سلامت پیداش کنن
۳ روز پیشآیناز
0این بهار بیچاره هم تو حال خودشه روحش از هیچی خبر نداره یهو این زنگ زد بهش وسط گروگانگیری😂😂
۳ روز پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
نه بهار زنگ زده به غنچه
۳ روز پیشآیناز
0آره آره اشتباه گفتم
۳ روز پیشمهدیه
0پس این غنچه میخواد به بهار کمک کنه و بهار ناپدید میشه و اهورا سر و کلش تو زندگی غنچه پیدا میشه چالب شدد
۳ روز پیشسادات.۸۲
0شاهزاده ته تغاری رو خوب اومدی، خدا انشالله نصیب هر خانواده ای بکنه
۳ روز پیشمهتاب جهانفر
0کنجکاو شدم ببینم اون شاهزاده کیه😁 احساس می کنم قراره یه کل کل جالب بینشون پیش بیاد
۳ روز پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
هنوز از اسب سفیدش پیاده نشده رویتش کنیم😁
۳ روز پیشخزائی
0خیلی دلم به حال غنچه می سوزه ولی دختره ی بیچاره
۴ روز پیشسمانه حسینی
1عزیزم غنچه ی زیبا و خسته چقدر واقعا حال دلش بده.. تا اینجا عالی بود عزیزم♥️
۵ روز پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
خیلی از درون زجر میکشه🥲 ممنونم از نظرت عزیزم 🧡
۴ روز پیشح. منتظری
0جالب شد. قلمتون رو دوست دارم. حس میکنم غنچه شخصیت جذابی باید باشه😍😌
۵ روز پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
مرسی عزیزم.. خوشحالم دوست داشتید🧡
۴ روز پیشعاطفهمیرزائی
0جالب شد.. تغییر زبان از راوی به اول شخص برام جالبه و بازم میگم عالیه و داستان کشش داره..
۵ روز پیشرشیدی
0گاهی وقتا آدم درست کارش به همون آدمی میفته که فکرش رو نمی کنه🤦 ♀️
۵ روز پیش🦢AVAZ GHO🦢
1از ابهام در اومد بالاخره 🫠
۲ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

فاطمه منصورآبادی
1دلم برای غنچه کبابه..این کامران خان نمیتونن تا صبح صبر کنند بنده خدا شب نره خرید عجب آدمیه ها