مردمک سفید به قلم سحر حاجیوند
پارت بیست و یکم :
چشمهایم را که باز کردم مثل هرروز صبح نبود. صدای ریز ریز گنجشکها نمیآمد. در عوض صدای سهراب بود که نمیدانستم از نیامده با چه کسی حرف میزند.
-آقا اونجا نذار جون مادرت. بیا بذار اینور کار ما رو هم دوباره نکن.
پشت پنجره که ای ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
فیوز پفیوز
00خیلی رمان قشنگیه قلمش قویه و جزئیاتشم عالی.. من که عاشقش شدم خیلی خوشگله