پارت بیست و یک :


چشم‌هایم را که باز کردم مثل هرروز صبح نبود. صدای ریز ریز گنجشک‌ها نمی‌آمد. در عوض صدای سهراب بود که نمی‌دانستم از نیامده با چه کسی حرف می‌زند.
-آقا اونجا نذار جون مادرت. بیا بذار اینور کار ما رو هم دوباره نکن.
پشت پنجره که ایستادم چشم‌هایم خوب نمی‌دید، هنوزهم کسلِ خواب بودم. دسته دسته صندلی آهنی را کنار دیوار حیاط به ردیف چیده بودند و بازهم داشت به آنها اضافه می‌شد. سهرا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فیوز پفیوز

    0

    خیلی رمان قشنگیه قلمش قویه و جزئیاتشم عالی.. من که عاشقش شدم خیلی خوشگله

    ۱ سال پیش
  • لیلا

    0

    آره قلمش رفته رفته قشنگترم میشه یعنی آفرین به سحرجان۲۰😍💜💐

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    1

    این قدر قشنگه که دلم میخواد رمان هر روز پارت گذاری بشه ،به امید اون روز ممنونم سحر جان

    ۲ سال پیش
  • Aa

    1

    ممنون زیبا بود👏🌹⚘🌹

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    1

    وای کش سلوارخانم بزرگ که خوندم فکرکردم منظورش اینه 🤣🤣🤣🤣🤣🙏💋

    ۲ سال پیش
کپی شد!