مردمک سفید به قلم سحر حاجیوند
پارت سی :
ساعت از پنج گذشته بود و چشمهایم نای خواندن نداشت. کششی به تنم دادم و کتاب را بستم. به عکس روی جلدش خیره شدم. پیرمردی که در دل دریا نیزهاش را برای شکار ماهی به هوا برده بود و جز امید هیچ چیز در چهرهاش نمایان نبود. سمآء وارد اتاق که میشد به سمتش چرخیدم و لبخند زدم. او هم لبخند داشت، از اشک و آهاش دیگر خبری نبود.
-چرا نشستی هدی خانم نمیخوای آماده شی؟
چندباری پلک زدم و خمیا
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
مریم گلی
0بیچاره هدی بین دوتا عاشق و معشوق نشسته ،انشاالله این دفعه برنامه ازدواج سما درست بشه ممنونم نویسنده جان
۲ سال پیش
سحر حاجیوند | نویسنده رمان
❤😊
۲ سال پیشAa
1چرا انتظار نداشت اونارو با هم ببینه مگه هدارو میشناسه؟ممنون زیبا بود 💐
۲ سال پیش
سحر حاجیوند | نویسنده رمان
داریم کم کم به اصل ماجرا نزدیک میشیم.
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

نورای
0رمانت واقعا عالیهه فقط میشه روزای پارت گزاری رو بیشتر کنی؟؟؟🥺🤏🏽