پارت سی و پنجم :


ساعت نزدیک ده صبح را نشان می‌داد که تلفن خانه زنگ خورد از صحبت‌های خانم‌بزرگ مشخص بود با سمأء حرف می‌زند. میانه چهارچوپ در یک لنگه پا منتظر مانده بودم و نگاهش می‌کردم تا حرف زدنش تمام شد. بی‌تعلل با همان مهربانی همیشگی‌اش گفت:
-هدی جان آماده باش نیم ساعت دیگه سمأء میاد که برید پیش دکتر رستمی.
کمتر از نیم ساعت گذشت و صدای بوق ماشین سمأء درآمد. به در نرسیده بودم که سبحان نرد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم گلی

    1

    چرا این قدر پارت کوتاه بود ؟من گفته بودم اگه بشه روزهای پارت گذاری بیشتر بشه ولی انگار برعکس شد ،ممنونم

    ۲ سال پیش
  • سحر حاجیوند | نویسنده رمان

    روزهای شنبه و یکشنبه هم اضافه شد.

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    1

    خیلییی عشقیییی💝

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    1

    چرا این قدر کوتاه ؟

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    1

    فازسهراب چیه معلوم دکترنمیخادکه به دکتربه هدی اخطارمیده ولی اونه که پیله متاسفانه هم راونشناس 🙏💞

    ۲ سال پیش
  • محیا

    2

    🤗🤗

    ۲ سال پیش
کپی شد!