پارت سی و چهارم :


سر تکان دادم و چای جلویم را هم زدم.
-ببخشید ولی فکر کردن به دیروز خجالت زدم میکنه.
انگار متوجه حساسیتم شده بود. لقمه‌ی نان پنیری بقچه شده مقابلم گرفت و با ریز کردن چشم‌هایش گفت:
-خب بگو ببینم سمأء دیروز چکار کرد. میشه راهی خونه بختش کرد یا نه.
لقمه را گرفتم و قبل از اینکه در دهان بگذارم اتاق سمأء را پاییدم.
-خانم‌بزرگ نگران نباشید، با خنده از هم جدا شدن.
لقمه ب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    1

    پارتگذاریهات،🤔 خیلی با نظم ودقیقه خیلیم قلمت خوبه داستان هر پارتش ادم به وجد میاره ولی ای کاش روزای پارتگذاریتو بیشتر کنی چون رمانتدخیلی خواستنیه واخر هفته ها فقط حقش نیست به نظرم...🤔

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    2

    خنده شون چه بد موقع بود ،الان سهراب فکر میکنه به تمسخر گرفتمش ،،ممنونم نویسنده جان ،به امید روزی که تعداد روزهای پارت ها بیشتر بشه ،چون قلمتونو خیلی دوست دارم ،پایدار باشی عزیزم

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    0

    سبحان بیچاره ذوقش کورکردن البتهرمعلومه خودش هم راضی نبودکه زودپنچرشد🙏😘💞

    ۲ سال پیش
  • تنهای

    2

    عالییییی دستت درد نکنه

    ۲ سال پیش
کپی شد!