پارت بیست و هشتم :


رفتنش را تماشا کردم. وقتی از نردبان بالا می‌رفت شکلاتش در دستانم بود و دلم قرص که دیگر کوچکترین اثری از دلخوری پیش آمده در رفتارش نیست.
تمام وقتم را با ترجمه کتاب می‌گذراندم.حتی وقتی با سمآء برای باز کردن گچ دستم به بیمارستان رفتیم تمام هم و غمم برگشت به خانه بود، برایم مهم نبود که سانتیاگو پیرمرد کوبایی داستان هنوز بعداز هشتاد و چهار روز هیچ ماهی صید نکرده است. من بازی با کلما

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    ممنون💞⚘

    ۲ سال پیش
کپی شد!