مردمک سفید به قلم سحر حاجیوند
پارت بیست و هشتم :
رفتنش را تماشا کردم. وقتی از نردبان بالا میرفت شکلاتش در دستانم بود و دلم قرص که دیگر کوچکترین اثری از دلخوری پیش آمده در رفتارش نیست.
تمام وقتم را با ترجمه کتاب میگذراندم.حتی وقتی با سمآء برای باز کردن گچ دستم به بیمارستان رفتیم تمام هم و غمم برگشت به خانه بود، برایم مهم نبود که سانتیاگو پیرمرد کوبایی داستان هنوز بعداز هشتاد و چهار روز هیچ ماهی صید نکرده است. من بازی با کلما
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

اسرا
0ممنون💞⚘