پارت بیست و ششم :


سمآء وا رفته جای خانم‌بزرگ نشست و با چشمانی درشت رو به من ماند. ماتش برده بود. شاید انتظار چنین برخوردی را از او نداشت و یا این حق را به خودش می‌داد که چون خودش حس خوبی از دکتر رستمی نمی‌گرفت باقی هم مثل او باشند.
-چه طرفدارم پیدا کرده از نیومده.
دستم را روی دست مشت شده‌اش گذاشتم. آرام انقباض انگشتانش شل شد. حرفم نمی‌آمد، با احساسی که در درونم می‌جوشید اگر دهان باز می‌کردم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سمیه

    1

    عالی است خانم نویسنده واقعا مچکرم💖💖

    ۲ سال پیش
  • سحر حاجیوند | نویسنده رمان

    سپاس از شما همراه عزیز❤

    ۲ سال پیش
  • Aa

    0

    ممنون زیبا بود👏🌹

    ۲ سال پیش
  • سحر حاجیوند | نویسنده رمان

    🌺🌺

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    4

    سهراب اینهمه سال دکترمی شناسه اگه میخواست مزدوچ بسه که میشدولی این خانم دکترکه ظاهرولکن نیست

    ۲ سال پیش
  • سحر حاجیوند | نویسنده رمان

    دقیقا. و باید ببینیم در آینده چه تحولی در انتظارشون هست.

    ۲ سال پیش
کپی شد!