مردمک سفید به قلم سحر حاجیوند
پارت سی و ششم :
از آینه جلو نگاهی به عقب انداخت.
-تولد! وای همش حس میکردم یه چیزی یادم رفته.حتما خانمبزرگ هم منتظر یادآوری من بوده.
نمیدانستم از کادو گرفتنش ناراحت باشم و یا از باز نکردن آن خوشحال. در هرصورت دلم نوید اتفاقات خوب را نمیداد. ته این حرفها جز بوی عطری که در مشامم حبس شده بود چیز دیگری را صاحب نمیشدم. مطب دکتر نسبت به روزهای دیگر شلوغتر به نظر میرسید یا شاید من حوصلهام ب
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

لیلی
0اییییییی دهلم خونک ششششششد😁😁😁