پارت سی و ششم :

از آینه جلو نگاهی به عقب انداخت.
-تولد! وای همش حس می‌کردم یه چیزی یادم رفته.حتما خانم‌بزرگ هم منتظر یادآوری من بوده.
نمی‌دانستم از کادو گرفتنش ناراحت باشم و یا از باز نکردن آن خوشحال. در هرصورت دلم نوید اتفاقات خوب را نمی‌داد. ته این حرف‌ها جز بوی عطری که در مشامم حبس شده بود چیز دیگری را صاحب نمی‌شدم. مطب دکتر نسبت به روزهای دیگر شلوغ‌تر به نظر می‌رسید یا شاید من حوصله‌ام ب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • لیلی

    0

    اییییییی دهلم خونک ششششششد😁😁😁

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    2

    دکترنبایدشخصی باطبابت یکی کنه ظاهرخانم دکتراینورعایت نمی کنه۰🙏💞

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    1

    خیلی هیجانی شد باریکلا به این دختر

    ۲ سال پیش
کپی شد!